فتح مکه (قبایل)

حرکت بسوی مکه:
اینک روز دهم رمضان سال هشتم بود. مدینه از جای برکنده شد. پیش از این پیامبر (ص) در میان تمامی مردمان دشت و صحرای عرب و نیز عشایر و قبایل پیرامون مدینه پیک هایی را گسیل کرده بود که مسلمانان به جدیت تمام برخیزند و هرکس که به خداوند و روز رستاخیز ایمان دارد را برای فتح مکه بسیج کنند و قبایل پیرامون مدینه اسلم، مزینه، اشجع، جهینه، غفار، در مدینه بر او گرد آیند و آنان که چونان مردم بنی سلیم در سر راه مکه هستند، در قدید به او بپیوندند.

پرچمداران سپاه:
واقدی با اقوال متفاوت و به روایت گزارشگران گوناگون که گاه نیز متضاد می نماید نوشته است پیامبر عصر روز چهارشنبه دهم رمضان از مدینه رهسپار مکه شد و تا به صلصل، در هفت میلی مدینه نرسیده بود هیچ کاری نکرد و پرچمی نبست. این مورخ پیشتر و بنابر گزارشی دیگر گفته است: پیامبر (ص) در جایگاه چاه ابی عنبه اردو زد و آن جا بود که پرچم ها را بستند. مهاجران سه پرچم داشتند. پرچمدار بنی هاشم و پیامبر (ص) علی (ع) بود، سپس یک پرچم زبیر و پرچمی دیگر سعد بن ابی وقاص داشت. پرچمدار اوسیان قبیله بنی عبدالاشهل ابونائله بود. پرچمدار بنی ظفر، قتادة بن نعمان، و پرچم دار بنی حارثه ابوبردة بن نیار بود. پرچمدار بنی معاویه، جبر بن عتیک، و بنی خطمه ابولبابه و بنی ساعده و ابواسید ساعدی و بنی حارثه از قبیله خزرج، عبدالله بن زید و پرچمدار بنی سلمه قطبة بن عامر، و بنی نجار عمارة بن حزم و...
مهاجران هفتصد تن بودند که سیصد نفرشان سواره و الباقی پیاده بودند. جمعیت انصار به چهار هزار نفر می رسید و از آنان پانصد نفرشان سوار بودند. مزینه نیز هزار تن بودند که صد نفرشان سوار بودند و سه پرچمدار داشتند. بنی اسلم نیز چهارصد نفر بودند و سی اسب داشتند. جهینه هشتصد تن بودند و پنجاه سوار داشتند و چهار پرچمدار، بنی کعب بن عمرو نیز پانصد نفر بودند و سه پرچمدار داشتند. اینان از سامان های گوناگون فراهم آمده و در قدید به پیامبر (ص) پیوستند. گویا این پرچمداران، با بیرق ها و علم ها، علایم عشایر و نمادهای طبقات و قبایل خود را نشان می دادند و پیامبر (ص) هنوز برای کل سپاه خویش پرچم رزم نبسته و پرچمدار اصلی سپاه را از آن جا که هنوز نظر جنگ و ستیز با مکه را نداشت تعیین نفرموده بود. در یکی دو روز اول، پیامبر (ص) با آنان که روزه داشتند مخالفتی نکرد و دستور نفرمود که روزه شان را بگشایند. نوشته اند چون سپاه به منطقه کویر رسید حضرتش سبوی آبی در دست گرفته برابر جمع نوشید و فرمود تمامی آنان که روزه دارند افطار کنند و روزه خود را بگشایند. اما بعضی از مسلمانان چنین نکردند. و همچنان روزه ماندند. پیامبر (ص) فرمود اینان عاصی و سرکشند و روزه شان آن جا که او فرمان افطار می دهد نه تنها مقبول درگاه رحمان نیست بلکه گناه و عصیان به حساب می آید. چون رسول خدا (ص) از عرج حرکت فرمود، گروهى از اسب سواران گزیده را پیشاپیش مسلمانان اعزام فرمود. این گروه بین عرج و طلوب جاسوسى از قبیله هوازن را گرفته و پیش رسول خدا (ص) آوردند و گفتند، وقتى او را دیدیم سوار بر مرکب خود بود و در گودالى از نظر ما پنهان شد، ولى دوباره ظاهر گردید و خود را روى تپه اى رساند و نشست. ما به سوى او تاختیم و او خواست با شترش که آن را در پایین تپه در جایى مخفى کرده بود بگریزد. به او گفتیم: از کدام قبیله اى؟ گفت: مردى از بنى غفارم. گفتیم: آنها که در همین جا زندگى مى کنند، تو از کدام خاندان بنى غفارى؟ سرگردان ماند و نتوانست نسب خود را براى ما بگوید. و این موجب شد نسبت به او شک و سوء ظن بیشترى پیدا کنیم و به او گفتیم: خانواده تو کجایند؟ گفت: همین نزدیکى، و با دست خود اشاره به جایى کرد. پرسیدیم: کنار کدام آب هستید و چه کسى با توست؟ باز هم نتوانست جوابى بدهد. وقتى دیدیم چنین است گفتیم: راست بگو و گر نه گردنت را خواهیم زد. گفت: اگر راست بگویم براى من فایده اى خواهد داشت؟ گفتیم: آرى. گفت: من مردى از عشیره بنى نضر از قبیله هوازنم که مرا به عنوان جاسوس فرستاده اند، و گفته اند: «به مدینه برو و پرس و جو کن که محمد نسبت به همپیمانان خود چه تصمیمى گرفته است؟ و ببین آیا لشکرى را به جنگ قریش مى فرستد یا خودش به جنگ آنها مى رود؟ البته ما خیال مى کنیم که محمد شخصا قریش را تعقیب خواهد کرد، و به هر حال چه خودش حرکت کند و چه لشکرى را بفرستد، تو تا ناحیه سرف همراه آنها باش. اگر بخواهد اول به سراغ ما بیاید بدیهى است که از راه اصلى جدا مى شود و با پیمودن وادى سرف به سمت ما حرکت مى کند، و حال آنکه اگر قصد قریش داشته باشد، در همان راه اصلى حرکت خواهد کرد». پیامبر (ص) از آن مرد پرسید: قبیله هوازن کجایند؟ گفت: من آنها را در بقعاء در حالى ترک کردم که لشکر جمع کرده و کسانى را براى جلب همکارى اعراب میان آنها فرستاده بودند. از جمله قبیله ثقیف موافقت کرده بودند و من ثقیف را در منطقه ساق وقتى ترک کردم که لشکرها را فراهم ساخته بودند، همچنین کسانى را به ناحیه جرش فرستاده بودند تا براى ایشان منجنیق و زره پوش بسازند و سپس به هوازن بپیوندند و همگى جمع شوند. پیامبر (ص) پرسید: کارهایشان را به عهده چه کسى گذاشته اند و فرمانده آنها کیست؟ گفت: به مالک بن عوف که جوانمرد و سالار ایشان است. پیامبر (ص) پرسید: آیا تمام افراد قبیله هوازن دعوت مالک بن عوف را پذیرفته اند؟ گفت: نه گروهى از افراد چابک و اهل کارزار بنى عامر نپذیرفته اند. پیامبر (ص) پرسید: آنها چه کسانى هستند؟ گفت: از قبیله هاى کعب و کلابند. پیامبر (ص) پرسید: قبیله هلال چه کردند؟ گفت: عده کمى از ایشان به هوازن پیوسته اند، ضمنا یکى دو روز پیش در مکه پیش اقوام تو بودم، ابوسفیان بن حرب برگشته بود و دیدم قریش از خبرى که او آورده است خشمگین و ناراحت و ترسانند. پیامبر (ص) فرمود «حسبنا الله و نعم الوکیل» خداى ما را بس است و بهترین تکیه گاه است. و سپس فرمود: چنین مى بینمش که راست مى گوید. مرد مذکور گفت: آیا این همکاری ام با شما براى من سودى دارد؟ پیامبر (ص) به خالد بن ولید دستور داد تا مراقب او باشد و او را تحت نظر بگیرد چون مى ترسیدند پیشاپیش برود و مردم را از آمدن لشکر اسلام با خبر کند. چون سپاه مسلمانان به مرالظهران رسید، آن مرد گریخت و خالد بن ولید به جستجوى او بر آمد و در اراک نام بخشى از زمینهاى عرفات او را گرفت و گفت: اگر نه این بود که عهد کرده ام تو را نکشم، گردنت را مى زدم! و این موضوع را به رسول خدا (ص) خبر داد. پیامبر (ص) دستور فرمود تا ورود به مکه، او را مانند زندانیان نگه دارند. چون پیامبر (ص) به مکه وارد شدند او را به حضور آن حضرت آوردند و ایشان او را به اسلام دعوت کرد و او مسلمان شد و همراه مسلمانان به جنگ هوازن رفت و در اوطاس (جنگ تبوک) کشته شد.

نکته ای اخلاقی:
نوشته اند چون پیامبر (ص) از سکونت گاه عرج حرکت کرد و آن سپاه عظیم در صحرا راه می رفت میان راه عرج و طلوب، به سگ ماده ای همراه توله های شیری اش برخوردند که از دیدن سپاه سراسیمه شده و از شدت ترس زوزه سر می داد. پیامبر (ص) بلافاصله، یکی از افسران خویش به نام جمیل بن سرادقه را به نگهبانی سگ و توله هایش گماشت و دستور اکید فرمود برای حفظ آنها پاسبانی دهد و توقف کند. تا مبادا زیر دست و پای اسبان و شتران و سوارکاران تلف شوند و یا کسی از سپاهیان متعرض آنان شوند. سپاه گذشت و سگ و بچه هایش به سلامت ماندند و آن گاه به دستور پیامبر (ص) آن افسر، آنان را ترک گفت.

ادامه ماجرا:
پیامبر (ص) همچنان به سوی مکه در حرکت بود تا به مرالظهران رسید در آنجا دستور داد تا سپاهیان فرود آیند و تا این دم هیچ کدام از مردمان قریش و کافران آن سامان از مقصد حرکت او آگاهی نیافته بودند و هیچ نمی دانستند که پیامبر (ص) با آنان چه خواهد کرد.
ورود ابوسفیان بن حرب از مدینه به مکه مشرکان را سخت بیمناک و غمگین کرده بود. آنان چون پیشوای خود را دیدند که از نزد پیامبر (ص) بازگشته است وحشت زده و نالان گرداگردش را گرفتند و پرسیدند چه کرده و آیا توانسته پیمان صلح را تمدید نماید. ابوسفیان در پاسخ آنان گفت: ...


منابع :

  1. محمدبن عمر واقدی- مغازی واقدی- جلد 2

  2. میثاق امیرفجر- فتح مبارک

http://www.tahoor.com/fa/Article/PrintView/119190