عمره پیامبر از جعرانه

عمره رفتن پیامبر (ص) از جعرانه:
پیامبر (ص) شب پنج شنبه پنجم ذى قعده سال هشتم به جعرانه رسید و سیزده روز آنجا اقامت فرمود، و چون آهنگ بازگشت به مدینه فرمود شب چهارشنبه هیجدهم ذى قعده از مسجد دور افتاده یى که در مدت اقامت در جعرانه در آن نماز مى خواند محرم شد. این مسجد را مردى از قریش بنا کرده و کنار آن هم مزرعه یى ساخته بود. پیامبر (ص) تمام طول دره را در حالى که محرم بودند پیموده و مرتب تلبیه مى گفت تا هنگامى که رکن کعبه را استلام فرمود. و هم گفته اند، چون چشم آن حضرت به خانه کعبه افتاد لبیک گفتن را قطع کرد، و چون بر در مسجد رسید شتر خود را کنار در بنى شیبه خواباند و وارد مسجد شد و سه دور از طواف را، با سرعت پیمود و سپس سعى میان صفا و مروه را سواره انجام داد، و چون در دور هفتم به مروه رسید سر خود را تراشید. گویند، سر آن حضرت را ابوهند غلام بنى بیاضه تراشید. و هم گفته اند خراش بنی امیه این کار را کرد. نبی اکرم (ص) در این سفر از جعرانه قربانى همراه خود نیاورده بودند. ایشان (ص) همان شب به جعرانه برگشت و آن شب را آنجا گذراند، و روز پنج شنبه از جعرانه حرکت فرمود. به هنگام بازگشت پیامبر (ص) دره جعرانه را پیمود و به سرف رسید و سپس به راه ادامه داد تا به مرالظهران رسید.
حضرت (ص) عتاب بن اسید را به استاندارى مکه منصوب فرمود و معاذ بن جبل و ابوموسى اشعرى را هم در مکه براى آموزش قرآن و فقه و مسائل دینى به مردم مأمور کرد. پیامبر (ص) به عتاب بن اسید گفت: مى دانى تو را به چه کسانى استاندار ساختم؟ گفت: خدا و رسولش داناترند. فرمود: ترا به اهل خدا یعنی اهل مکه، فرمانروا ساختم. چهار چیز را از سوى من تبلیغ کن: دو شرط متضاد در فروش صحیح نیست، فروش و سلف و فروش آنچه که قابل ضمانت نیست، روا نیست، و سود چیزى را که براى تو موجود نیست مخور!
در آن سال عتاب بن اسید با مردم حج گزارد بدون اینکه رسول خدا (ص) فرمان امارت حج برایش صادر فرمایند، بلکه از این جهت که امیر مکه بود، و آن سال، سال هشتم هجرت بود.
مسلمانان و گروهى از مشرکان که هنوز مهلت پیمان داشتند حج گزاردند. و گفته شده است که رسول خدا (ص) عتاب بن اسید را به سمت امیرالحاج هم منصوب فرموده است.
پیامبر (ص) روز جمعه سه روز از ذى قعده باقى مانده به مدینه وارد شد.

ولادت ابراهیم فرزند رسول خدا:
از حوادث سال هشتم یکی هم ولادت ابراهیم فرزند رسول خدا است که از «ماریه» همان کنیزی که نجاشی یا مقوقس فرماندار مصر برای آن حضرت فرستاده بود متولد شد و ولادت او در ماه ذی حجه در منطقه عالیه مدینه اتفاق افتاد و قابله او زنی بود به نام سلمی که این مژده را به شوهرش ابو رافع داد و اونیز به نزد رسول خدا (ص) رفته و مژده مولود جدید را به آن حضرت داد و پیغمبر خدا به خاطر این مژده بنده ای به او بخشید و نام مولود را ابراهیم گذارد که نام جدش ابراهیم خلیل بود و چون روز هفتم ولادتش شد گوسفندی برای ابراهیم عقیقه کرد و موی سر نوزاد را تراشید و به وزن آن نقره در راه خدا انفاق کرد و او را به زنی به نام ام برده سپرد تا شیرش دهد ولادت ابراهیم سبب شد تا ماریه از عنوان کنیزی به مقام همسری پیغمبر ارتقاء یابد و مقام بیشتری نزد آن حضرت پیدا کند اما همین امر سبب حسادت برخی از زنان پیغمبر چون عایشه و حفصه گردید و برای اینکه ماریه و فرزندش را از چشم پیغمبر بیندازند به کارهای ناشایست و سخنان ناروایی دست زدند که نگارنده از نقل آنها خودداری کرده و برای اطلاع بیشتر خواننده محترم را به کتابهای دیگر مانند الصحیح من سیرة النبی الاعظم ج26 صفحه 18 به بعد و کتاب زندگانی محمد، تألیف دکتر محمدحسین هیکل، نویسنده مصری حواله می دهیم و به دنبال آن ماجراهایی پیش آمد که بهتر است آنها را در همان کتابها بخوانید و درباره عایشه و حفصه از روی سخنان نویسندگان اهل سنت، خودتان قضاوت کنید که این دو به دنبال این داستان چه تحریکاتی انجام دادند و چه توطئه هایی کردند و تا چه حد رسول خدا (ص) را آزار دادند و چه سخنانی گفتند تا آنجا که پیغمبر خدا مدتی از آنها دوری کرد و سرانجام ابوبکر و عمر دخالت کردند و.....
نکته دیگری که قابل ذکر است اینکه طبق روایات زیادی داستان افک در مورد ماریه بوده است نه درباره عایشه. بر همین مطلب دلالت می کند روایتی از رسول خدا که در آن به عمر فرمود: ای عمر آیا به تو خبر ندهم به اینکه جبرئیل به من خبر داد که خداوند عزوجل ماریه و قرینش یعنی فرزند در شکمش، را تبرئه فرمود از آنچه در نفس من واقع شده بود و تبرئه فرمود از تهمتی که مردم به او زدند که گمان کردند زنا داده است و بشارت داد مرا به اینکه در شکم او پسری است و آن پسر شبیه ترین مردم است به من و امر کرد مرا که او را ابراهیم نام بگذارم. (کنزالعمال ج11 ص537 – الاصابه ج3 ص335 – مجمع الزوائد ج 9 ص162 و...)

وفات زینب ربیبه رسول خدا (ص):
زینب همسر ابوالعاص بن ربیع، در اصطلاح ربیبه رسول الله بود ربیبه به نادختری گفته می شود و به زینب و دیگر ربائب پیامبر مسامحة دختر رسول خدا گفته می شود و تنها دختر حقیقی پیامبر تنها فاطمه زهرا (س) است.
ماجرای وفات و به نقلی شهادت زینب از قول صالحی شامی قریب به این مضمون نقل شده است: در سال هشتم ضمن جریانی که پیش آمد مردی به سوی زینب آمد و خواست او را به زور نزد زید ابن حارثه ببرد  اما دو نفر دیگر پیش دستی کرده و زینب را به زور از دست آن مرد گرفتند سپس زینب را به گوشه ای انداختند.زینب روی صخره ای افتاد و در حالیکه از او خون می رفت بی حرکت مانده بود تا اینکه گروهی آمده و او را نزد ابوسفیان بردند. زنان بنی هاشم نزد زینب آمدند و ابوسفیان زینب را دست ایشان داد. پس از این ماجرا زینب مهاجرت کرد و درد ناشی از این ضربه همواره با او بود تا اینکه رحلت فرمود و برخی او را شهید حساب کرده اند. و وفات او در ابتدای سال هشتم بوده است.
گفته شده است ام ایمن و سوده و ام سلمه او را غسل دادند و پیامبر بر وی نماز گزارد و داخل قبر وی شد. علامه جعفر مرتضی بر نقل فوق ایراداتی وارد کرده اند که علاقه مندان می توانند جهت اطلاع از این اشکالات به صفحه 12 از جلد 26 کتاب الصحیح من سیرة النبی الاعظم مراجعه فرمایند.

دخالتی دیگر از سوی عمر در اموری که به وی مربوط نیست:
مورخین نوشته اند: هنگامی که زینب فوت کرد زنان در سوگ او گریستند، عمر با شلاقی که در دست داشت شروع کرد به زدن زنان. پیامبر دست او را گرفت و فرمود: مهلا یا عمر دعهن یبکین....: صبر کن عمر، شتاب مکن، زنان را رها کن تا بگریند...


منابع :

  1. سیدجعفر مرتضی عاملی- الصحیح من سیرة النبی الاعظم- جلد 26

  2. سید هاشم رسولی محلاتی- زندگانی حضرت محمد

  3. شمس شامی- سبل الهدی و الرشاد- جلد 11

  4. اكرم ضياء عمري- السرایا والبعوث النبویة حول المدینة و مکة

http://www.tahoor.com/fa/Article/PrintView/119304