امامت امام موسی کاظم علیه السلام

موسی بن جعفر (ع) مشهور به عبد صالح به سال یکصد و بیست و هشت در ابواء متولد شد و هنگامی که پس از شهادت پدر بزرگوارش امام صادق (ع) به امامت رسید بیست ساله بود.
در آغاز دوران امامت آن حضرت، شیعه دوران پراختلافی داشته است. چنان که در کتاب زندگانی امام صادق (ع) نوشته شده است فرزند آن حضرت اسماعیل هنگامی که پدر بزرگوارش زنده بود درگذشت، اما گروهی مردن او را نپذیرفتند و گفتند او زنده است و پدرش برای حفظ جان او، وی را پنهان کرده است. بعضی هم گفتند امامت از او به فرزندش محمد بن اسماعیل منتقل شده.
فرقه اسماعیلیه که این سال ها بیشتر آنان در هند و پاکستان به سر می برند از این دسته اند.
گروه دیگری گفتند امام صادق از دنیا نرفته بلکه غیبت کرده و او قائم آل محمد (ص) است. این گروه آنانند که به واقفیه مشهور شدند.
دسته ای هم عبدالله افطح را پس از امام صادق امام دانستند، ولی عبدالله پس از رحلت پدربزگوارش مدتی کوتاه زندگی کرد. عبدالله را چون کف پایش صاف بود افطح می گفتند.
امام کاظم (ع) در سراسر زندگانی، با مروان آخرین خلیفه اموی، و با ابوالعباس سفاح، ابوجعفر منصور، مهدی، هادی و هارون از بنی العباس معاصر و دوره امامت او با حکومت منصور، مهدی، موسی الهادی و هارون الرشید مطابق است. موافق و مخالف او را به بزرگواری، بخشش، گذشت و بسیاری عبادت ستوده اند.
امام کاظم (ع) در شهرها برای گرفتن وجوه شرعی و کیلانی معین کرد. می توان گفت گماردن این وکیلان یکی از اسباب نگرانی هارون از این امام بزرگوار بود. او می پنداشت این وکیلان ممکن است در محل کار خود علیه او تبلیغ کنند و سرانجام مردم را بر وی بشورانند.
یعقوبی نویسد: مرگ او در سال 183 در زندان هارون رخ داد. و سندی بن شاهک او را کشت. پس از مرگ آن حضرت هارون دستور داد جمعی از هاشمیان و قاضیان و دفتریان (کتاب) را حاضر کردند و گفت تا چهره او را گشودند و پرسید «می دانید این کیست؟» گفتند «آری.»
«بنگرید تا در تن او نشانی از ضرب و جرح می بینید؟»
گفتند «نه.»
ابن اثیر در حوادث سال 183 نویسد: در این سال موسی بن جعفر در حبس هارون مرد و سبب حبس او چنین بود که هارون به سال 179 قصد عمره کرد. چون به مدینه آمد نزد قبر رسول (ص) رفت و گفت: «ای پیغمبر خدا، ای پسر عمو، سلام بر تو.» موسی بن جعفر که نزدیک وی بود پیش رفت و گفت «ای پدر سلام بر تو.» از این سخن چهره هارون در هم ریخت و گفت «ای ابوالحسن این فخری بزرگ است.» سپس او را با خود به عراق برد و به سندی پسر شاهک دستور زندانی کردن او را داد.
و هم از خواهر سندی که زندانبان او بود نقل کرده است: «چون نماز عشا را می خواند حمد خدا را آغاز می کرد و تا پایان شب بدین ذکر مشغول بود و چون نماز صبح را می گزارد، ذکر می گفت تا آفتاب برآید و این چنین بود تا چاشت. پس اندکی می خوابید و پیش از ظهر به نماز برمی خاست.»
مسعودی نوشته است: «به سال یکصد و هشتاد و شش، مسموم از دنیا رفت.»
بزرگ شمردن او و حرمت نهادن به وی خاص شیعه نیست.
خطیب در تاریخ بغداد فصلی دراز در وصف او نوشته و گوید «بخشنده و کریم بود. از مردی آزار می شنید و برای وی هزار دینار می فرستاد. کیسه های سیصد دینار و چهارصد دینار و دویست دینار آماده می نمود و آن را قسمت می کرد.»
مهدی او را به بغداد آورد و زندانی کرد. شبی در خواب علی بن ابی طالب (ع) را دید که می گوید «فهل عسیتم إن تولیتم أن تفسد وا فی الأرض و تقطعوا أرحامکم؛ پس [اى منافقان] آيا اميد بستيد كه چون [از خدا] برگشتيد [يا سرپرست مردم شديد] در [روى] زمين فساد كنيد و خويشاونديهاى خود را از هم بگسليد.» (محمد/ 22)
ربیع می گوید «شبانه مرا خواست. من ترسان نزد او رفتم و این آیه را می خواند. گفت موسی بن جعفر را حاضر کن! او را آوردم. وی نزد خود نشاند. پس گفت ای ابوالحسن! من امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب را در خواب دیدم که این آیه را می خواند. آیا به من اطمینان می دهی که بر من یا یکی از فرزندانم خروج نکنی؟ گفت: به خدا چنین کار در شأن من نیست. گفت راستی گفتی و سه هزار دینار بدو داد و او را به مدینه باز گرداند.» از سخنان آن حضرت است:
«همسایه نیک بودن، آزار نرساندن نیست بلکه همسایه نیک بودن شکیبایی بر آزار است.»
«مصیبت برای کسی که شکیبا باشد یکی است و برای آن که جزع کند دو تا.»
«هر که دنیا را دوست داشت بیم آخرت از دلش بیرون رفت و هیچ بنده ای را علمی ندادند و دوستی دنیا در دلش افزون شد، الا آن که دوری وی از خدا بیشتر گشت و خشم خدا بر او بیشتر شد.»
«هیچ مردی دنیا را خوار نشمردند، مگر آن که خدا آن را بر ایشان گوارا کرد و بر آنان مبارک گردانید.»
ستمکاری را نزد او نام بردند فرمود:
«به خدا سوگند اگر با ستمکاری در دنیا به عزت رسیده است در آخرت به عدل خوار خواهد شد.»
هنگامی که در زندان بود بدو گفتند «اگر به فلان نامه بنویسی درباره تو با هارون گفتگو خواهد کرد.» فرمود: «پدرم از پدرانم حدیث کرد که خدا به داود وحی فرمود: داود! هیچ بنده ای از بندگانم به یکی از آفریدگانم دست نیاویخت جز آن که سبب های آسمانی را از او بریدم و زمین را از زیر پای او فرو بردم (هیچ وسیلتی برای او نگذاردم).»
و فرمود: «پدرم حدیث کرد که موسی بن عمران گفت ای پروردگار کدام یک از بندگانت شریرتر است؟
- آن که بر من تهمت نهد.
- در بندگانت کسی هست که بر تو تهمت نهد؟
- آری! آن که از من خیر خود را خواهد، سپس به قضای من راضی نشود.»
ابن حجر که با شیعه میانه خوشی ندارد درباره او نوشته است:
«موسی کاظم در علم و کمال و فضل وارث جعفر بن محمد است. او را به خاطر حلم و بخشش بر کسانی که او را آزار می کردند کاظم می گفتند. نزد عراقیان به باب الحوائج معروف است. عابدترین مردم زمان خود و داناترین آنان بود. کرامت های بسیاری از او نقل کرده اند.»

 


منابع :

  1. سیدجعفر شهیدی- تاریخ تحلیلی اسلام- صفحه 298-301

http://www.tahoor.com/fa/Article/PrintView/211573