مقایسه تفسیر هایدگر از کانت با دیگر تفاسیر

فارسی 3841 نمایش |

کانت

با کانت چرخش عظیمی در تاریخ تفکر غربی صورت گرفت و او از محورهای تاریخ فلسفه غرب است. بین او هایدگر، نسبت های متعددی وجود دارد. مهمترین اثر هایدگر کتاب «وجود و زمان» است که به اعتقاد بسیاری مهمترین کتاب فلسفی قرن 20 است. بعد از کتاب «وجود و زمان» هایدگر، بخش عمده ای از مهمترین آثار هایدگر در مورد کانت است. یعنی کتاب «تفسیر پدیدارشناسی نقد عقل محض» کانت، و «کانت و مسئله مابعدالطبیعه» که مستقیما به بحث کانت اختصاص داده شده است. در واقع هایدگر با کانت دیالوگی برقرار می کند و این دیالوگ الگویی می شود که هایدگر آن را با متفکران دیگر مثل هگل و نیچه نیز تکرار می کند. بین هایدگر و کانت یک نسبت بسیار مهم وجود دارد و این نسبت برمی گردد به زبان خاص هایدگر و دشواری زبان او.

نسبت متقابل بین کانت و هایدگر

اگر کتاب «نقد عقل محض» کانت نوشته نشده بود، بی تردید کتاب «وجود زمان» شکل نمی گرفت. در واقع کانت با کتاب نقد عقل محض و انقلاب کپرنیکی خود یک بصیرت بنیادین را برای ما بیان کرد و نشان داد که چگونه سوژه و ابژه در هم تنیده هستند.
چگونه سوژه یعنی انسان در قوام بخشی به ابژه یعنی جهان و شیء دخیل است، چطور او با زمان و مکان یعنی با صور ماتقدم شهود و با مقولات فاهمه یعنی آنچه که متعلق به انسان است ابژه را تکون و قوام می بخشد، چرا که ما ابژه مستقل از انسان نداریم.
ماحصل انقلاب کپرنیکی کانت این است که ما می توانیم از وجود فی نفسه در جهان صحبت کنیم، اگر جهانی وجود دارد این جهان برای برای یک انسان است. انسان در قوام بخشی به جهان نقش دارد و همین نیز در مورد هایدگر صادق است.
در وجود زمان به تعبیری دیگر هایدگر همین بینش کانتی را بیان می کند که چگونه دازاین یعنی انسان، با جهان یا عالم درهم تنیده است و جهان هیچ وقت مستقل از انسان یا دازاین نیست و بالعکس و این دقیقا بصیرت کانتی است. هایدگر در کتاب وجود زمان همه لوازم نتایج و پیامدهای انقلاب کپرنیکی کانت را نشان می دهد.

اهمیت تفسیر هایدگر از کانت

کانت بی تردید یکی از متفکران درجه یک تاریخ تفکر غربی است و هر متفکر بزرگی در دل خود پتانسیل و امکانات متعددی نهفته دارد، لذا متفکران بزرگ مورد تفسیرهای بزرگ قرار گرفته اند، بعد از کانت نیز تفسیرهای بسیار متعددی صورت گرفته است.
اما تفسیری که در دوران ما بیش از هر تغییر دیگری از کانت رایج شده، تفسیرهایی است تحت عنوان پوزیتیویستی، تفسیرهایی که مبتنی بر این مفروض است که کانت خواهان نفی امکان متافیزیک و خواهان تثبیت مبانی علم جدید است. امروزه در بیشتر دانشگاههای جهان، بخصوص در کشور خودمان، تفسیر پوزیتیویستی از کانت رایج است.
یاسپرس درباره کانت چنین می گوید: «کانت در مقامی قرار دارد که هیچ یک از مفسران او را نمی توان هم شأن کانت قرار داد و در واقع هر شرحی از کانت در مرتبه و درجه مادون خود متن مورد تفسیر قرار دارد و این حرف قابل قبول است، اما یک استثنا در مورد تفسیر کانت وجود دارد. شاید بتوان گفت هایدگر یگانه متفکری است که تفسیرش از کانت در واقع صرف یک شرح از یک فیلسوف درجه یک نیست، بلکه شرح و تفسیر هایدگر از کانت، خود جزو متون کلاسیک و آثار باقی تفکر غرب است. تفسیر هایدگر از این نظر خاص است که اکثر تفسیرهایی که از کانت صورت گرفته اپیستمولوژیک است به این معنا که کتاب «نقد عقل محض» کانت را مهمترین کتاب معرفت شناسی تاریخ تفکر غرب یا لااقل تاریخ فلسفه دوره جدید تلقی کرده اند و معتقدند نقد عقل محض، مهمترین مسئله اش تعیین حدود معرفت است.»
اما تفسیر هایدگر کاملا مغایر با این تفسیر است او معتقد است که کتاب «نقد عقل محض»، مهمترین کتاب انتولوژیک دوره جدید است و کتابی است در حوزه انتولوژی و مباحث معرفت شناختی. مسئله اصلی کانت وجودشناسی است نه معرفت شناسی.
مطابق اکثر قریب به اتفاق تفسیرها، کانت می کوشد در «نقد عقل محض» جهت گیری ضد متافیزیکی داشته باشد. هایدگر تفسیری ارائه می دهد که کاملا مغایر با تفسیرهای رایج است و نشان می دهد که کانت خواستار پی ریزی بنیادی برای متافیزیک است.
در کتاب وجود و زمان چند خطوط اصلی وجود دارد: مسئله اول: هایدگر به طرح درباره مسئله وجود می پردازد و تمام عمر معنوی و فکری او حول و حوش مسئله وجود بود. از نظر او پرسش از وجود، بنیادی ترین پرسش است، نکته دوم: اینکه هایدگر در وجود و زمان خواهان ارائه یک سیستم انتولوژیک نیست، بلکه به طرح آنتولوژی بنیادی می پردازد. مسئله دیگر در وجود و زمان گذر از سوبژکتیویسم است. هایدگر تاریخ فلسفه غرب را مصادف با تاریخ سوبژکتیویسم می دانست. سوبژکتیوویسمی که در دل اندیشه سقراط و افلاطون مستقر بود و این بذر به آرامی رشد کرد و به صورت درخت تنومندی در دل اندیشه دکارتی درآمد.
نقطه اوج سوبژکتیویسم متافیزیک غربی دکارت است و بعد از او همه ما به نحوی در استمرار سوبژکتیویسم دکارتی قرار دادیم. یکی از ایده های اصلی هایدگر در کتاب وجود و زمان تخریب سوبژکتیویسم دکارتی است. در واقع می خواهد با تصویر دکارتی از جهان به عنوان سوژه مبارزه کند و نشان دهد که رابطه سوبژه- ابژه یعنی رابطه علمی، تئوریک، مفهومی یگانه رابطه ای نیست که بین انسان و جهان وجود دارد، برخلاف آنچه که تفکر دکارتی نشان می داد.
دکارت نمی توانست اثبات کند که چرا جهان وجود دارد و این معضل کماکان در سنت دکارتی باقی ماند و در کانت هم این سنت هنوز معضل است. کانت در نقد عقل محض می گوید: «جای بسی ننگ و تأسف است که خردمندترین انسان ها یعنی فلاسفه هنوز نتوانستند دلیلی برای اثبات وجود جهان خارج اقامه کنند.»
هایدگر در کتاب وجود و زمان می کوشد به مسئله استملا جواب دهد و نشان دهد که نه تنها رابطه انسان با جهان امکان پذیر است بلکه این رابطه اجتناب ناپذیر است و اساسا وجود انسان چیزی نیست جز نسبت داشتن وجود آدمی با وجود، با هستی، با جهان و و اینها تعابیری هستند که یک نوع شبکه مفهومی را با هم تشکیل می دهند.
ایده دیگر هایدگر در وجود و زمان این است که انسان را نه بر اساس مقولات، بلکه بر اساس زمان فهم کند اینکه انسان چیزی جز زمان نیست و اساسا زمان چیزی جز وجود انسان نیست. ایده دیگر هایدگر این است که نشان دهد چگونه زمان افقی را تشکیل می دهد تا انسان بتواند با وجود ارتباط برقرار کند. وجود خود را در افق زمان برای آدمی آشکار می کند. اینها خطوط کلی بودند که در کتاب وجود و زمان می توان تشخیص داد و قاعدتا خطوط دیگری هم وجود دارد.

خطوط کلی تفسیر هایدگر از کانت

هایدگر در تفسیر خود درصدد نشان دادن این مسئله که وجود مهمترین بحث کتاب نقد عقل محض است یعنی کانت می خواهد به وجودشناسی بنیادین بپردازد. نکته دیگر اینکه در تفسیرهای هایدگر از کانت، هایدگر می خواهد نشان دهد که چگونه کانت می خواهد از سوبژکتیویسم دکارتی بگذرد و یک نسبت دیگری بین انسان و جهان برقرار کند. همچنین می کوشد امکان استعلا را نشان دهد. کانت انسان را بر اساس زمان می شناسد و صور شهود برای کانت عبارتند از زمان و مکان اما مکان به تدریج در دل زمان حذف می شود و زمان صورت کلی مشهود است. در واقع هایدگر سعی در گفتن این مطلب دارد که کانت انسان را براساس زمان می فهمد. یکی از دشوارترین قسمت های کتاب نقد عقل محض، بحث شماتیسم است، در این بحث کانت نشان می دهد که مقولات با عنصر زمان پیوند دارند. در واقع هایدگر می گوید شاکله سازی قلب کتاب نقد عقل محض است.

ارزش و اعتبار تفسیر هایدگر از کانت

این بحث نخستین بار با کاسیرر شروع شد. کاسیرر در مقاله ای تحت عنوان (درباره کانت و مسائل مابعدالطبیعه هایدگر) که در واقع یک نقد کتاب است، صراحتا اعلام می کند که هایدگر در مقام یک غاصب با کانت برخورد کرده و حرف هایی را که قبلا درباره وجود و زمان زده از جانب کانت بیان کرده است. تفسیر او در واقع یک تفسیر من عندی و یک تفسیر به رأی است. هایدگر با زبان طنزگونه و بسیار فکورانه در جواب مخالفان می گوید: مخالفان من باید بدانند که دیالوگ بین متفکران با تفسیرهای فیلولوژیک بسیار متفاوت است. در واقع هایدگر می خواهد بگوید که تفسیرهایی از قبیل تفسیرهای کاسیرر، تفسیر نیست بلکه فیلولوژیک و نسخه شناسی است. هایدگر معتقد است گاه یک متفکر با متفکر دیگری وارد دیالوگ می شود و هر دو طرف صاحب موضع و فکر هستند. بی تردید دیالوگ بین دو متفکر قابل قیاس با شرح هایی که بعضی ها درباره پاره ای از متون می نویسند، نیست و اگر شما در مسیر این دیالوگ قرار بگیرند وارد حوضه تفکر فلسفی می شوید.
هایدگر معتقد است که ما می خواهیم کانت را بهتر از خودش بشناسیم (بفهمیم). خود این عبارت نیز از مسائل مناقشه آمیز در هرمنوتیک است که آیا اساسا ما می توانیم یک متن را بهتر از خود نویسنده بفهمیم یا نه؟
ولی با آن نحو تلقی که من از هرمنوتیک دارم قاعدتا این فهم بهتر امکان پذیر است و خود کانت هم به این امر معتقد است. به هر حال، یاسپرس می گوید هیچ یک از شارحان کانت هم شأن او نیستند، اما این سخن یاسپرس در مورد هایدگر صادق نیست. به عنوان یک تجربه و به عنوان یک دانشجوی فلسفه که اکثر تفسیرهای کانت را مو به مو و بارها تکرار کرده می گویم که تفسیر هایدگر فوق العاده است حتی به لحاظ فیلولوژیک، رجوع به متن و حتی رجوع به آثار دوران جوانی کانت واقعا حیرت انگیز است. هایدگر به عنوان یک متفکر، جنبه های تحلیلی، پدیدارشناختی و دقت نظر فلسفیش گاه رشک برانگیز است.

مقایسه بین تفسیرهای اپیستمولوژیک و انتولوژیک

هایدگر یگانه فیلسوفی است که از کانت تفسیر انتولوژیک ارائه داده است. بحث را در چهار محور بیان می کنیم:
1- در مورد کلیات که این دو تفسیر چه تفاوت هایی با هم دارند، 2- در بحث حسیات استعلایی این دو تفسیر چه تفاوت هایی با هم دارند. 3- در بحث منطق استعلایی اینها چه اختلافهایی با هم دارند و 4- در حوزه خیال استعلایی با هم چه اختلافاتی دارند.
دلیل این تقسیم بندی این است که کانت برای معرفت دو منبع قائل بود: یکی حس که به وسیله آن با جهان مواجه می شویم و دیگر فاهمه که با آن مفهوم، حکم و گزاره می سازیم. کانت در مسیر پژوهش خود ناچار شد بین این دو پلی ایجاد کند و قوه سومی به نام قوه خیال استعلایی را وسط کشید که بین حس و فاهمه ارتباط برقرار کند. در تفسیرهای اپیستمولوژیک معتقدند که نقد عقل محض مهمترین اثر معرفت شناختی دوره جدید است، اما به نظر هایدگر نقد عقل محض مهمترین اثر وجودشناختی دوره جدید است و مباحث آن صرفا جنبه فرعی و ثانوی دارد.

امکان مابعدالطبیعه

مطابق تفسیرهای اپیستمولوژیک هدف فلسفه استعلایی کانت نفی امکان ذاتی مابعدالطبیعه است. مطابق تفسیر هایدگر، هدف اصلی فلسفه استعلایی کانت اثبات امکان ذاتی مابعدالطبیعه است. در واقع کانت معتقد است که ما می توانیم به مسائل مابعدالطبیعی جواب دهیم و از نظر هایدگر کانت نتوانست این را اثبات کند. نکته دیگر اینکه مطابق تفسیرهای اپیستمولوژیک، هدف فلسفه استعلایی نفی فلسفه و تحکیم مبانی علم جدید است. یعنی موفق نشان دادن علم نیوتنی هدف کانت است. هایدگر معتقد است هدف کانت پسی ریزی مبانی فلسفه و متافیزیک است نه مبانی علوم تجربی، اگر کانت به علم جدید توجه دارد صرفا به عنوان یک مسئله فرعی است. تفسیرهای اپیستمولوژیک می گوید هدف کانت اثبات عدم امکان ذاتی وجودشناسی است یعنی اینکه ما نمی توانیم وجود را بشناسیم. هایدگر معتقد است کانت خواهان تأسیس وجودشناسی بنیادین است و آن را نفی نمی کند، کانت خود وجودشناسی را مورد تأمل قرار می دهد. در تفسیرهای اپیستمولوژیک مهمترین بحث کتاب نقد عقل محض، معرفت شناسی و ارائه نظریه معرفتی است. از نظر هایدگر، مسئله اصلی کانت تحت عنوان نقد عقل محض، شناخت ساختارهای وجودی و وجود شناختی انسان است به این اعتبار که آیا انسان می تواند با وجود و وجود فی نفسه ارتباط داشته باشد یا نه؟

نقادی

از نظر هایدگر فلسفه کانت فلسفه انتقادی نیست. فلسفه کانت آینه تمام نمای فلسفه جزمی دوره خودش است. کانت به رغم اینکه ادعا می کند که من فلسفه نقدی بیان می کنم، اما خود فلسفه کانت آینه تمام نمای سنت متافیزیکی است که کانت در آن قرار دارد. در واقع خود فلسفه انتقادی مبتنی بر مفروضاتی است که همه این مفروضات غیرانتقادی هستند. به تعبیر دیگر فلسفه انتقادی خود فلسفه ای غیرانتقادی است.
بنابر تفسیرهای رایج اپیستمولوژیک هر جا کانت استعلا را به کار می برد یعنی اپیستمولوژیک (یعنی معرفت شناختی)، برعکسس هایدگر معتقد است استعلا یعنی وجود شناختی.
تفسیرهای اپیستمولوژی بیشتر به ویرایش دوم نقد عقل محض توجه دارند. تفسیر هایدگر بیشتر معطوف به ویرایش اول است و این نکته بسیار مهم است، چون کانت از کتاب نقد عقل محض دو ویرایش دارد. قوه خیال در ویرایش اول نقش بسیار عمده ای دارد، اما کانت در ویرایش دوم نقش قوه خیال را کم می کند و نقش فاهمه را برجسته می نماید.
هایدگر معتقد است کانت در ویرایش اول به بصیرت های بسیار اساسی ای در مورد اهمیت قوه خیال دست یافته است. اما به دلیل اینکه او تحت تأثیر متافیزیک و منطقه ارسطویی بود و به این دلیل که قوه خیال در منطق و مابعدالطبیعه سنتی تحقیر و عقل و فاهمه تمجید می شود، کانت از بصیرت های اساسی که به دست آورده عقب نشینی می کند. مطابق تفسیرهای اپیستمولوژیک، استعلا برای انسان امکان پذیر نیست. اما هایدگر در تفسیر انتولوژیک خود معتقد است که حقیقت انسان چیزی جز استعلا نیست. وقتی می گوییم استعلا یعنی نسبت ما با وجود. وقتی می گوییم وجود یعنی وجود فی نفسه، وجود فی نفسه یعنی همان حقیقت بنیادین و این حقیقت بنیادین وجود چیزی جز امر کسی نیست (وجود فی نفسه همان حقیقتی است که بنیاد جهان است و ما به تعبیر تئولوژیک خود، آن را خدا می نامیم) و هایدگر از این تعبیر تئولوژیک بنا به دلایلی امتناع می کند و می گوید وجود فی نفسه.

تجربه و عناصر ماتقدم آن

در تفسیرهای اپیستمولوژیک عناصر ماتقدم تجربه یعنی آنچه که مربوط به ساختار ذهنی است و تجربه را امکان پذیر می کند. یعنی آنچه که تجربه نیست و تجربه را امکان پذیر می کند. اما آنچه که ماتقدم است از نظر هایدگر یعنی دریافت پیشینی از وجود موجود و مربوط به ساختار ذهن نیست بلکه به دریافت من از وجود موجود مربوط است. در تفسیرهای اپیستمولوژیک گفته می شود هر معرفت تجربی مبتنی بر اور و ساخته های ماتقدم، یعنی زمان و مکان و مقولات است.
هایدگر تفسیر می کند که در واقع منظور کانت این است که تحلیل مبنی بر فهم انتولوژیک است، هر فهمی که ما از موجودات داریم مبتنی بر فهمی است که از وجود داریم. مطابق تفسیرهای اپیستمولوژیک، مفهوم عقل، در نقد عقل محض، مفهومی سلبی و منفی دارد یعنی از نظر کانت عقل محض نمی تواند به معرفت برسد. از نظر هایدگر، عقل محض همان قوه ای است که ما به آن معرفت ماتقدم پیدا می کنیم، عقل محض طنین منفی ندارد بلکه این طنین ایجابی است.
تفسیرهای رایج، نقد عقل محض، طنین ضد مابعدالطبیعی دارد. گویی کانت می خواهد جلوی بلندپروازی های مابعدالطبیعی جزمی را بگیرد.

تألیف

هایدگر معتقد است که نقد عقل محض برای کانت یعنی بررسی قوه ای که ما به واسطه آن معرفت و دریافت پیشین از وجود موجود که شالوده هرگونه معرفتی است، یعنی به معرفت تجربی دست پیدا می کنیم. از نظر هایدگر مهمترین مسئله کانت، احکام تألیفی ماتقدم است که آن را در چندین معنای گوناگون به کار برده است. کانت از احکام تألیفی ماتقدم به عنوان بنیاد معرفت صحبت می کند.
هایدگر از پنج نوع تألیف سخن می گوید و تألیف مورد نظرش، تألیف حقیقی محض است که مقدم بر تألیف مفهومی است. در واقع آنچه که کانت آن را تألیف حقیقی می نامد چیزی است که هایدگر آن را استعلا (Transendent) یعنی پیوند با موجودات که یکی از مشخصات وجود (Existansial) انسان است، می نامد.
مطابق تفسیرهای رایج، تألیف محمولی، یعنی علم حصولی بنیاد معرفت است. مطابق تفسیر هایدگر، تألیف حقیقی محض، یک نوع شهود و حضور نسبت به موجودات، بنیاد و شالوده معرفت است. مطابق تفسیرهای رایج احکام ثانوی حاصل تجربه هستند، احکام معمولا سه جزء دارند (موضوع، محمول، نسبت حکمیه) احکام ثانویه دو جزء دارند، مثل: دیوار هست. از نظر هایدگر احکام ثانویه، یعنی فهم وجود موجودات بنیاد معرفت تجربی هستند نه حاصل تجربه. از نظر تفسیرهای اپیستمولوژیک، استعلا امکان پذیر نیست (دستیابی به وجود موجود). از نظر هایدگر استعلا اجتناب ناپذیر است، نه اینکه امکان پذیر نیست.

انقلاب کپرنیکی

از نظر تفسیرهای رایج انقلاب کپرنیکی کانت به معنای عدم امکان دسترسی انسان به وجود اشیاست یعنی همواره به پدیدارها دستیابی داریم و به وجود فی نفسه دسترسی نداریم.
از نظر هایدگر انقلاب کپرنیکی کانت برای نخستین بار نشان می دهد که چگونه امکان دسترسی مستقیم به خود اشیاء و شیء فی نفسه را داریم. مطابق تفسیرهای رایج، انقلاب کپرنیکی کانت معنا و مفهوم سنتی حقیقت را مطابق تلقی ارسطویی که حقیقت باید از مطابقت با عین به دست آید متزلزل کرده و دیگر حقیقت مطابقت ذهن با عین نیست بلکه مطابقت عین با ذهن است. از نظر هایدگر، کانت با انقلاب کپرنیکی معنای سنتی حقیقت را تثبیت کرد و مرحله مقدماتی تر و بنیادی تر حقیقت نشان داد که امکان مطابقت را فراهم می کند.
مطابق تفسیرهای رایج، کانت خواهان تکیه بر معرفت تجربی است. از نظر هایدگر کانت خواهان تکیه بر حقیقت استعلایی است، یعنی همان چیزی که متعلق تفکر مفهومی ما قرار نمی گیرد. فلسفه استعلایی کانت یعنی توجه دادن ما به حوزه ای از معرفت استعلایی، به این معنا که این معرفت بنیاد تجربه است بی آنکه خود تجربه پذیر باشد.
مطابق تفسیرهای رایج، کانت خواهان تکیه بر معرفت عینی است. از نظر هایدگر کانت تکیه بر معرفت ذهنی ندارد بلکه تکیه بر معرفت استعلایی دارد یعنی معرفت استعلایی است که معرفت عینی را امکان پذیر می سازد.
مطابق تفسیرهای رایج، از نظر کانت معرفت بشر پدیداری است، یعنی پدیدار در برابر شیء فی نفسه قرار دارد. یک نوع ثنویت داریم، یک شیء فی نفسه که به آن دسترسی نداریم و یک پدیدار. مطابق تفسیر هایدگر معرفت انسان پدیداری است و پدیدار با شیء فی نفسه وحدت دارد. مطابق تفسیرهای رایج براساس انقلاب کپرنیکی و ثنویت پدیدار و شیء فی نفسه، همواره یک دیوار و مانعی وجود دارد که یک طرف آن X و ناشناخته است و به آن دسترسی وجود ندارد و فقط به معرفت پدیداری یعنی تجربی دسترسی وجود دارد. از نظر هایدگر، اساسا ذهن و جهان دیوار و مانعی وجود ندارد و رابطه انسان و جهان براساس یک نوع شفافیت است.

رابطه سوژه و ابژه

تفسیرهای اپیستمولوژیک نقد عقل محض را بر اساس سوبژکتیویسم دکارتی تفسیر می کنند. تلقی انسان به عنوان سوژه و تلقی جهان با شیء به عنوان ابژه و رابطه انسان با جهان بر اساس رابطه ادراکی سوبژه- ابژه است. اما تفسیر هایدگر از کانت مبتنی بر تخریب سوبژکتیویسم دکارتی است. به نظر هایدگر، از نظر کانت بین Thing و Object تفاوت است و رابطه انسان و جهان فقط رابطه ادراکی نیست بلکه یک نوع حضور و شهود وجود دارد و این رابطه حصولی نیست. هایدگر می کوشد چگالی بحث انسان، جهان و حقیقت را از سوژه به ابژه منتقل کند.

شهود، زمان و مکان

کتاب کانت دو قسمت دارد: 1- حساسیت استعلایی 2- منطق استعلایی.
در تفسیرهای اپیستمولوژیک، منطق استعلایی قلب و محور اصلی بحث نقد عقل محض است اما مطابق تعبیر هایدگر، حسیات استعلایی محور اصلی نقد عقل محض است. در واقع در تفسیرهای اپیستمولوژیک تکیه بر فاهمه است و معرفت به منزله اندیشه شهود کننده تلقی می شود، یعنی اصل اندیشه است.
اما هایدگر در تفسیر خود شهود را محور اصلی معرفت می داند، یعنی اصل شهود است. در تفسیر اپیستمولوژیک، معرفت اولا و بالذات یعنی صدور حکم. در تفسیر هایدگر معرفت اولا و بالذات مشهود است. از نظر اپیستمولوژیک، صور شهود یعنی زمان و مکان، دو چارچوب ذهنی هستند که ما همه جهان را در چارچوب زمان و مکان تجربه می کنیم. از نظر هایدگر مکان در دل زمان تعبیر می شود و زمان یکی از دو عنصر اساسی معرفت محض است، یعنی زمان یکی از عناصر اصلی معرفت انتولوژیک است و این از عناصر اصلی مواجهه ما با وجود فی نفسه است.
کانت از زمان به عنوان صور شهود صحبت می کند. در همه تفسیرهای اپیستمولوژیک این زمان، زمان علمی است، زمان نیوتنی است، اما از نظر هایدگر این زمان، زمان وجودی است نه نیوتنی بلکه زمان آگوستینی است.

منطق استعلا و شاکله سازی

مطابق تفسیرهای رایج، منطق استعلایی یعنی بحث از فاهمه و عمل صدور حکم، مثل منطق ارسطویی. از نظر هایدگر منطق استعلایی یعنی انتولوژیک. از نظر او مفاهیم محض فاهمه در واقع مفاهیم انتولوژیک، توصیف گر وجود اشیا هستند نه توصیف گر فعالیت های ذهن بشر علاوه بر اینکه کارکرد منطقی هم دارند. در تفسیرهای اپیستمولوژیک مقولات فاهمه مستقل از شهود محض و تفکر محض بررسی می شود. از نظر هایدگر مقولات فاهمه را نمی توان مستقل از شهود بررسی کرد.
در تفسیرهای اپیستمولوژی بحث شاکله سازی کانت که بحث رابطه زمان و مکان است غالبا مبهم باقی می ماند و غیر قابل فهم است. از نظر هایدگر بحث شاکله سازی مفاهیم محض فاهمه یعنی بحث از رابطه زمان و مقولات، قلب نقد عقل محض است و کانت در شاکله سازی در پی نشان دادن این است که چگونه زمان افقی است که وجود فی نفسه خود را بر ما آشکار می کند. از نظر هایدگر تألیف محض اشاره به دریافت وجود موجود می کند یعنی به استعلا و نسبت آدمی با وجود محض.

قوه خیال استعلایی

در تفسیرهای اپیستمولوژیک، توجه ای به نقش اساسی قوه خیال نمی شود، آنچه اصل است قوه فاهمه است و یکی از کارکردهایش همان قوه خیال است یا نهایتا قوه خیال، قوه ای در کنار حس و فاهمه است. هایدگر معتقد است که قوه خیال عناصر مشترک حس و فاهمه است و مرکز شکل دهنده معرفت محض. یعنی با قوه خیال، با معرفت غیر حصولی است که می توان با وجود فی نفسه مواجه شویم.
در تفسیرهای اپیستمولوژیک، قوه خیال یک قوه روان شناختی است که متعلق به موضوع علم روان شناسی است. آنچه که هایدگر به آن دازاین می گوید از نظر هایدگر، کانت به آن قوه خیال می گوید. قوه خیال به زبان اسطوره ای و در زبان افلاطون روح نامیده می شود. قوه خیال یک قوه روان شناختی نیست.
در تفسیرهای اپیستمولوژیک مسئله اصلی در استنتاج استعلایی حکم است یعنی معتقدند کانت راجع به حکم صحبت می کند. از نظر هایدگر مسئله اصلی در استنتاج استعلایی به هیچ وجه مسئله حکم نیست بلکه استنتاج استعلایی یک نوع انسان شناسی است. منتها نه انسان شناسی تجربی بلکه شناخت انسان به معنای تحلیل ساختارهای وجودی و وجود شناختی انسان است.
در تفسیرهای اپیستمولوژیک، در بحث استنتاج استعلایی، کانت مفاهیمی دارد که قابل درک نیست. مثل عینیت عینیت، متعلقیت متعلق (The Objectivit of Object) یا متعلق به طور کلی. از نظر هایدگر، آنچه کانت به عنوان عینیت عینیت و متعلقیت متعلق می گوید چیزی جز وجود فی نفسه نیست. استنتاج استعلایی در بردارنده مسئله وحدت بنیادین دو عنصر ذاتی معرفت محض است. در تفسیرهای اپیستمولوژیک، بنیاد مقولات در عرصه روان شناسی و منطق جستجو می شود. در تفسیرهای اپیستمولوژیک، زمان حاصل قوه خیال است. مطابق تفسیر هایدگر زمان در انسان است.

منـابـع

بیژن عبدالکریمی- ماهنامه پژوهشی اطلاعات حکمت و معرفت- شماره 5- سال دوم- مرداد 1386- صفحه 77- 74

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها