سیری در زندگی و آراء ارنست بلوخ

فارسی 3962 نمایش |

زند گی

ارنست بلوخ (Ernst Bloch) در ۸ ژوئیه ی ۱۸۸۵ در شهر کارگری لودویگس هافن آلمان در خانواده ای یهودی به دنیا آمد. از نوجوانی استعداد فلسفی خود را نشان داد و هم هنگام گرایشش را به پرداختن به سیاست، سیاستی که جهان را تغییر دهد و بهتر کند. پس از به پایان رساندن دبیرستان به تحصیل فلسفه و فیزیک پرداخت. دکترایش را در سال ۱۹۰۸ با رساله ای در باب شناخت شناسی گرفت. در جوانی در ارتباط با محفلی بود که گرد ماکس وبر شکل گرفته بود. او در همراهی با گئورگ لوکاچ به این محفل راه یافته بود. جنگ جهانی اول که درگرفت، بدون ذره ای تردید ناسیونالیستی، با آن مخالفت کرد. آلمان را ترک کرد و به سوئیس رفت.
در سال ۱۹۱۷ در لوکارنو کتاب "روح اتوپی" را نوشت، که اثری شاخص اندیشۀ فلسفۀ بلوخ است. پس از جنگ جهانی اول به آلمان بازگشت و در برلین اقامت گزید. در برلین با کسانی چون برتولت برشت، کورت وایل و آدورنو رفت و آمد داشت. بلوخ پس از روی کار آمدن نازی ها، آلمان را ترک کرد و مجددا به سوئیس رفت. او را از آنجا راندند، پس به ایتالیا رفت و از آنجا راهی اتریش شد. در وین با کارولا پیوتروسکا آشنا شد. با وی ازدواج کرد. این ازدواج سوم او بود. کارولا و ارنست تا آخر عمر با هم ماندند.
کارولا و ارنست بلوخ پس از پایان جنگ و سقوط نازی ها به آلمان برگشتند، به آلمان شرقی که حوزه ی نفوذ شوروی بود و در آنجا در سال ۱۹۴۸ "جمهوری دموکراتیک آلمان" برپا شد. ارنست بلوخ را به عنوان مارکسیست و طرفدار شوروی در صدر نشاندند، اما دیری نپایید که از این کار پشیمان شدند. ارنست بلوخ نیز از طرفداری ای که از نظام استالینی کرده بود، پشیمان شد. انتقاد او به نظام چندان بالا گرفت که او را از کار تدریس بازداشتند و بازنشسته اش کردند. کارولا و ارنست بلوخ سرانجام آلمان شرقی را ترک کردند و در آلمان غربی اقامت گزیدند.
ارنست بلوخ در آلمان غربی به عنوان استاد مهمان در دانشگاه توبینگن به تدریس فلسفه پرداخت. "درآمد توبینگنی بر فلسفه" درسنامه ی این دوران است. کلاس هایش پرطرفدار بودند. شنوندگان عمدتا دانشجویانی بودند با رویکرد انتقادی. بلوخ "امید" آنان شد و بلوخ نیز به آنان "امید" بست. میان ارنست بلوخ و رودی دوچکه (Rudi Dutschke)، از رهبران جنبش دانشجویی آلمان رفاقتی تنگاتنگ برقرار بود. بلوخ در ۴ اوت ۱۹۷۷ در گذشت.

اصل امید
«اصل امید» شاهکار بلوخ، شامل سه جلد، پنج بخش و پنجاه و پنج فصل است. این سه جلد تقریبا مطابقت دارد با تقسیم بندی نظامی فلسفی هگل به سه بخش روح ذهنی، روح عینی و روح مطلق. جلد اول می پردازد به «رویاهای کوچک بیداری» (بخش اول)، «آگاهی پیش بینی کننده» (بخش دوم) و «تصاویر آرزومندانه در آینه» (بخش سه). مورد اخیر به تحلیل ابعاد آرمانشهری مد، تبلیغات، نمایش، داستان های پریان، سفر، فیلم، تئاتر، جوک ها و دیگر پدیده های فرهنگی می پردازد. جلد دوم ضمن ترسیم «خطوط اصلی جهانی بهتر»، بر آرمانشهرهای اجتماعی و سیاسی به انضمام آرمانشهرهای تکنولوژیکی، معماری و جغرافیا شناختی و همچنین آرزوها برای صلح جهانی و زندگی سرشار از آرامش و فراغت، متمرکز می شود. جلد سوم (بخش پنجم) از «تصاویر آرزومندانه لحظه کامیافته» بحث می کند، نظیر اخلاق، موسیقی، تصورات از مرگ، دین، سپیده دم طبیعت و خیر اعلی.

فلسفه امید

همانگونه که فلسفه هگل به شرح سفر پرماجرای روح در تاریخ و فرهنگ می پردازد، فلسفه بلوخ نیز جنبه ها و صور تجلی امید را در مسیر تاریخ ردیابی می کند. نزد بلوخ، امید در آگاهی روزمره آدمیان رخنه می کند و محل تجلی آن در شکل های فرهنگی، طیف وسیعی را از قصه پریان گرفته تا آرمانشهرهای بزرگ فلسفی و سیاسی، دربر می گیرد. نزد بلوخ افراد انسانی، فرجام نیافته و هنوز ناکاملند، آنها به دستیاری «رویاهای زندگی بهتر» و اشتیاق های آرمانشهری برای کامیابی به جنب و جوش در می آیند. «چیزی بهتر» که مردم به جستجوی آنند، همان چیزی است که موضوع اثر معظم بلوخ، «اصل امید» است، اثری که فراهم آورنده زمینه برای پژوهشی نظام مند است در باب شیوه هایی که طی آن، رویاهای روزانه، اسطوره و داستان های پریان، فرهنگ عامه، ادبیات و همه اشکال هنر، آرمانشهرهای سیاسی و اجتماعی، فلسفه و دین (پدیده هایی که اغلب به حکم اینکه ایدئولوژیند، به دست برخی نقدهای مارکسیستی ایدئولوژیک کنار گذاشته شده اند) عناصر رهایی بخش را دربر می گیرند، عناصری که بازتاب دهنده انگاره های آدمیان از یک زندگی بهترند و سازماندهی و ساختار زندگی تحت سیطره سرمایه داری (یا سوسیالیسم دولتی) را به پرسش می گیرند.

ابعاد زمانمندی بشر
بلوخ ما را وامی دارد سه بعد زمانبندی بشری را درک کنیم: او تحلیلی دیالکتیکی از گذشته به دست می دهد که می تواند بر زمان حال روشنایی افکند و ما را به آینده ای بهتر راه برد. گذشته (یعنی آنچه بوده است) هم دربردارنده رنجها، تراژدیها و شکست های بشریت است، یعنی اموری که باید مورد اجتناب و مرمت قرار گیرد، و هم دربردارنده امیدها و توانمندی های تحقق نیافته اش، یعنی اموری که می توانسته اند باشند و هنوز هم می توانند باشند. نزد بلوخ، تاریخ مخزنی از پتانسیل ها و بالقوگی هایی است که حکم گزینه هایی زنده برای کنش های آینده را دارند، بنابراین، آنچه می توانسته است باشد، هنوز هم می تواند باشد.
پس لحظه حال، بخشی در خفا و نهفتگی و بخشی در گرایش و آشکارگی، برساخته شده است: پتانسیل های تحقق نیافته ای که در بطن لحظه حال نهفته اند و نشانه ها و پیش آگهی هایی که دلالتگرند بر گرایش و جهت حرکت لحظه حال به سوی آینده. این زمانمندی سه بعدی را می باید به یاری آگاهی پیش بینانه ای فعال ساخت که قادر است به درک یکباره پتانسیل رهایی بخش و تحقق نیافته نهفته در گذشته، بالقوگی ها و گرایش های حال حاضر و امیدهای تحقق پذیر آینده. افزون بر این همه، بلوخ نوعی فلسفه امید و آینده را بسط می دهد، نوعی پیشاروی رویایی، تصویر کردن بینشی از پادشاهی آتی آزادی. بنابر اعتقاد او، فقط آن وقتی که ما آینده مان را در پرتو آنچه هست، آنچه بوده است و آنچه می تواند باشد فرا افکنیم و تصویر کنیم، خواهیم توانست درگیر کنش هایی شویم که جهانی را خواهد ساخت که زادگاه ماست و ژرف ترین رویاهای بشریت را واقعیت تواند بخشید.

نقد ایدئولوژی

تفکر بلوخ از آن حیث کارآمد و مهم است که فراهم آورنده مدلی است از نظریه فرهنگی و نقد ایدئولوژی که سراسر متفاوت و بهتر است از مدل های غالب و رایجی که می کوشند نقد ایدئولوژی را به مثابه ابزاری برای تخریب فرهنگ و ایدئولوژی بورژوایی پیش نهند که این خود نتیجتا مبین یک کاسه کردن و یکی گرفتن فرهنگ و ایدئولوژی بورژوایی است. نزد بلوخ، ایدئولوژی، همچون «ژانوس» دو چهره دارد: ایدئولوژی، هم در بردارنده خطاها، رازدارندگی ها و فنون دستکاری و سلطه است و هم دربردارنده پس مانده یا مازادی اتوپیایی و آرمانشهرباورانه که می تواند آن را برای نقد اجتماعی و پیشبردن سیاست مترقی به کار بست. افزون برآن، به منظور بازسازی نظریه و کنش نقد ایدئولوژی و مرکزیت بخشیدن دوباره به آن، بلوخ ما را قادر می سازد ایدئولوژی را تجلی یافته در انواع و اقسام پدیده هایی ببینیم که نقد مارکسیستی و دیگر نقدها بر ایدئولوژی معمولا از چشم دورشان می دارند: رویاپردازی های روزانه، ادبیات عامه پسند، معماری، ورزش ها، یا پوشاک و شیوه لباس پوشیدن. از این منظر، ایدئولوژی در تار و پود سازماندهی و جزئیات زندگی روزمره رخنه کرده است. بنابراین، نقد ایدئولوژی باید نقد زندگی روزمره باشد، همچنان که نقد متون و مواضع سیاسی، یا ایدئولوژی های صریحا سیاسی فیلم های هالیوودی، شبکه تلویزیونی یا دیگر شکل های فرهنگ رسانه های توده ای است.

روشنگری نیم بند

در برابر، نظریه های مارکسیستی قبلی در باب ایدئولوژی، گرایش داشتند به اینکه ایدئولوژی را با متون سیاسی، گفتارهای سیاسی و با کوشش برای رازگونه کردن مناسبات طبقاتی و پیش بردن سلطه طبقاتی یکی بدانند و همسطح سازند. لاجرم، در این مدل، نقد ایدئولوژی صرفا باید مکانیسم های متنی (texual) فرآیند رازگونه سازی را طرد و نفی کند و حقیقت را جایگزین ایدئولوژی سازد. بلوخ این رهیافت صرفا تقبیح گرانه به نقد ایدئولوژی را زیر عنوان «روشنگری نیم بند»، در قیاس با روشنگری واقعی و کامل، رد می کند. روشنگری نیم بند «چیزی جز موضع یا ایستار» ندارد، یعنی طرد عقل گرایانه هر نوع رازورانگی، خرافات، افسانه و از این دستی که با معیارهای علمی اش خوانا نیست. در برابر، روشنگری واقعی، هر چند هرگونه کژروی و اعوجاج در محصولات ایدئولوژی را نقد می کند، ولی در ادامه، آن را جدی تر می گیرد و به جستجوی پتانسیل یا توانش انتقادی یا رهایی بخش، به شیوه ای دقیق تر مورد مطالعه قرار می دهد. روشنگری نیم بند، پیش از هرچیز خود را از این طریق فریب می دهد که گمان می برد حقیقت و روشنگری را منحصرانه به یاری حذف خطا و نه پیش نهادن امری ایجابی و جذاب، حاصل توان کرد. در واقع به باور بلوخ، بخشی از دلایل شکست خوردن جناح چپ از جناح راست در جمهوری وایمار، این بود که چپ گرایش داشت به تمرکز صرف بر نقد، بر طرد منفی و سلبی سرمایه داری بورژوازی.
بلوخ، در تقابل با نقد صرفا منفی و سلبی ایدئولوژی، ما را تشویق می کند به این که دقیق تر به محتواهای بالقوه پیشرونده نهفته در بطن دست ساخته ها یا پدیده هایی توجه کنیم که غالبا به عنوان ایدئولوژی صرف طرد و نفی می شوند. نزد بلوخ، ایدئولوژی واجد نوعی بعد «پیش گویانه» است که در آن، گفتارها، تصاویر و اشکال ایدئولوژی، خالق تصاویری از جهانی بهترند. ولیکن باید به یاد داشت که عناصر اتوپیایی، در کنار «عناصر صرفا زینتی» حضور دارند. در برخی موارد این عناصر در خدمت «برق و جلا دادنی مشکوک به آنچه وجود دارد» است. چنین کارکردهای مدافعه گرانه ای «سوژه را با وضع موجود آشتی می دهد». اهدافی از این دست پیش از هر وقت «در دوره هایی از جامعه طبقاتی بروز می یابند که دیگر انقلابی نیستند» ولی حتی در چنین وضعیتی نیز، ایدئولوژی ها ممکن است حاوی عناصر زینتی و شاخ و برگ داری باشند که بتوانند جهانی بهتر را پیش گویی کنند، که به سبک و سیاقی انتزاعی و ایده آلیستی، توانمندی های لازم برای یک آینده بهتر را به بیان درآورند.
اگر چنین ایدئولوژی هایی، افراد را با این باور فریب دهند که جامعه کنونی پیشاپیش چنین آرمان هایی را تحقق بخشیده است، آنگاه در خدمت کارکردهایی رازگونه سازی خواهند بود، ولی روش نقادی فرهنگی بلوخ از ما می خواهد که این ایدئولوژی ها را به خاطر درون مایه های اتوپیاییشان، به خاطر پیشگویی هایشان از یک جهان بهتر، مورد بررسی قرار دهیم، این کار ما را یاری می کند که آنچه را در این دنیا نقص و فقدان به حساب می آید و آنچه را که به منظور خلق آینده ای بهتر (یعنی آزادانه تر و شادمانه تر) باید به خاطرش جنگید، ببینیم.
بنابراین بلوخ میراثی فرهنگی را به نظریه رادیکال باز می گرداند که اغلب به عنوان ایدئولوژی صرف طرد شده و طرف چشم پوشی قرار گرفته است. بنابر استدلال بلوخ، نقد ایدئولوژی، صرفا برملا کردن یا راز زدایی نیست، بلکه همچنین در حکم کشف و پرده برداری است: رازگشایی کردن ها از رویاهای تحقق نیافته، امکانات از دست شده و امیدهای عقیم مانده (این امر می تواند در وضعیت فعلی ما احیا و از نو به کارگرفته شود. نقادی فرهنگی بلوخ، برجستگی اصلی را به امکان های ایجابی و آرمانشهرباورانه) رهایی بخشانه می دهد؛ شهادت نامه ای بر امیدهای معطوف به جهانی بهتر.
باری، ایدئولوژی ها به آرزوها، خیالات و دلهره های بشری پاسخ مثبت می دهند، و امیدها و دست ساخته های فرهنگی باید به این موارد توجه کنند اگر که بناست کام یابند. بنابراین ایدئولوژی و آرمانشهر واجد پیوند درونیند و فرهنگ انباشته از درونمایه یا محتوای اتوپیایی است. از سوی دیگر، ایدئولوژی ها این درون مایه را استثمار و مخدوش و منحرف هم توانند کرد و همینجاست که باید طرف نقد قرار گیرند تا عناصر زینتی، مشروعیت بخش و رازورانه خود را فروگذارند.

ابن سینا و چپ ارسطویی
ارنست بلوخ نوشته ی مختصری درباره ابن سینا دارد. عنوان آن "ابن سینا و چپ ارسطویی" است. منظور وی از "چپ ارسطویی" آن خط عقل گرایی است که از ارسطو به ابن سینا، از طریق فلسفه ی مشائی ابن رشد به عقل گرایی و وحدت وجود اواخر قرون وسطای اروپا می رسد، جوردانو برونو را به اسپینوزا پیوند می دهد و سرانجام هویت آشکار ماتریالیستی پیدا می کند.
ارنست بلوخ متخصص فلسفه در جهان اسلام نیست، بدین جهت منقدان نوشته اش درباره ی ابن سینا را چندان دقیق نمی دانند. اهمیت کتاب در تأکید بر عقل گرایی مشائی است که آن ظرفیت را داشته است که در ترجمان اروپایی خود، نظرهایی را به خود جلب کند، که برخی تکانه های فکری مهم آغاز عصر جدید را برانگیخته اند.

منـابـع

باشگاه اندیشه

بابک احمدى- مدرنیته و اندیشه انتقادى- تهران- چاپ چهارم- ۱۳۸۰

بابک احمدى- خاطرات ظلمت درباره سه اندیشمند مکتب فرانکفورت- تهران- ۱۳۷۹

تئودور آدورنو، هورکهایمر- ماکس «صنعت فرهنگ سازى، روشنگرى به مثابه فریب توده اى»- مراد فرهادپور- ارغنون- شماره ۱۸- پائیز ۱۳۸۰

حسینعلى نوذرى- نظریه انتقادى مکتب فرانکفورت در علوم اجتماعى و انسانى- چاپ یکم- نشر آگه- بهار ۱۳۸۴

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها