حضرت ابراهیم علیه السلام و نشانه روز قیامت

فارسی 15479 نمایش |

مرگ

از جمله ماجراهایی که در زندگی ابراهیم خلیل اتفاق افتاده و در قرآن کریم ذکر شده است، درخواست او از خداوند در نشان دادن کیفیت زنده کردن مردگان در روز قیامت است. خداوند به او وحی کرد چهار پرنده بگیرد و آن ها را بکشد. بعد بدن هاشان را در هم بکوبد و به یکدیگر بیامیزد و سپس هر قسمت را سر کوهی بگذارد. سپس آن ها را بخواند و بنگرد چگونه هر جزیی به بدن اصلی باز می گردد و زنده می شود. ابراهیم نیز این کار را انجام داد و آشکارا زنده شدن مردگان را مشاهده کرد.
مفسران اسلامی نقل می کنند که ابراهیم از کنار دریایی می گذشت، مرداری را دید که در کنار دریا افتاده قسمتی از آن در دریا و قسمت دیگر در بیرون از آن است و حیوانات دریایی و خشکی از دو طرف به آن هجوم آورده آن را می خورند و اجزای بدن او متفرق می گردد. دیدن این منظره او را به فکر مسئله رستاخیز انداخت که چگونه انسان مرده که اجزای آن بسان این مردار در جهان متلاشی می گردد، بار دیگر زنده می شود. او فکر می کرد که اگر نظیر این حادثه برای جسد انسانی رخ دهد و بدن او جزء بدن جانداران دیگر شود مساله رستاخیز که باید با همین بدن جسمانی صورت گیرد چگونه خواهد شد؟!
اصل داستان در قرآن کریم چنین بیان شده است: «و إذ قال إبراهیم رب أرنی کیف تحی الموتی قال أ و لم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئن قلبی قال فخذ أربعة من الطیر فصرهن إلیک ثم اجعل علی کل جبل منهن جزءا ثم ادعهن یأتینک سعیا و اعلم أن الله عزیز حکیم؛ و چون ابراهیم گفت: پروردگارا به من بنما چگونه مردگان را زنده می کنی؟ خداوند گفت: مگر ایمان نیاورده ای؟ ابراهیم (ع) گفت: چرا، ولی می خواهم (تا با مشاهده آن) دلم آرام گیرد، فرمود:چهار پرنده را بگیر، و آن ها را (بکش و گوشتشان را) در هم بیامیز سپس بر سر هر کوهی قسمتی از آن ها را بگذار، آن گاه آن پرندگان را بخوان که شتابان به سوی تو آیند و بدان که خداوند نیرومند و فرزانه است.» (بقره/ 260)
ابراهیم (ع) گفت «پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می کنی؟» خداوند فرمود «مگر ایمان به این مطلب نداری؟» او پاسخ داد: «ایمان دارم لکن می خواهم آرامش قلبی پیدا کنم.» خداوند به او دستور داد که چهار پرنده را بگیرد و آنها را ذبح نماید و گوشتهای آنها را در هم بیامیزد، سپس آنها را چند قسمت کند و هر قسمتی را بر سر کوهی بگذارد بعد آنها را بخواند تا صحنه رستاخیز را مشاهده کند او چنین کرد و با نهایت تعجب دید اجزای مرغان از نقاط مختلف جمع شده نزد او آمدند و حیات و زندگی را از سر گرفتند! از جمله «أرنی کیف؛ به من نشان ده چگونه.» به خوبی استفاده می شود که او می خواست با رؤیت و شهود، ایمان خود را قوی تر کند آن هم درباره چگونگی رستاخیز نه درباره اصل آن و لذا او با صراحت به نمرود گفت: «پروردگار من کسی است که زنده می کند و می میراند.»
به همین دلیل در ادامه این سخن، هنگامی که خداوند فرمود: «آیا ایمان نیاورده ای؟» او در جواب عرض کرد: «آری ایمان آوردم ولی می خواهم قلبم آرامش یابد.» گویی خدا می خواست این تقاضای ابراهیم در نظر مردم به عنوان تزلزل ایمان محسوب نشود، لذا از او سؤال شد مگر ایمان نیاورده ای؟ تا او در این زمینه توضیح دهد و سوء تفاهمی برای کسی به وجود نیاید. شکی نیست که ابراهیم خلیل از طریق عقل و وحی، از وجود رستاخیز آگاه بود و به آن کاملا ایمان و اعتقاد داشت، ولی برای رفع خطورهای ذهنی که گاهی اصحاب یقین را نیز زجر و آزار می دهد از خدا خواست که منظره احیای مردگان را با دیدگان خود مشاهده نماید تا یقین وی به صحت رستاخیز به حد اعلی برسد و به اصطلاح «علم الیقین» او به «عین الیقین» تبدیل شود.
ضمنا از این جمله استفاده می شود که استدلال و برهان علمی و منطقی ممکن است یقین بیاورد، اما آرامش خاطر نیاورد، زیرا استدلال عقل انسان را راضی می کند، و چه بسا در اعماق دل و عواطف او نفوذ نکند. درست مثل اینکه استدلال به انسان می گوید کاری از مرده ساخته نیست ولی با این حال بعضی از افراد. از مرده می ترسند مخصوصا هنگام شب و تنهایی نمی توانند در کنار مرده بمانند، زیرا استدلال فوق در اعماق وجودشان نفوذ نکرده اما کسانی که دائما با مردگان سر و کار دارند و به غسل و کفن و دفن مشغولند هرگز چنین ترسی را ندارند. به هر حال آنچه عقل و دل را سیراب می کند، شهود عینی است، تعبیر به اطمینان و آرامش نشان می دهد که افکار انسانی قبل از وصول به مرحله شهود دائما در حرکت و جولان و فراز و نشیب است، اما به مرحله شهود که رسید آرام می گیرد و تثبیت می شود. در اینجا به ابراهیم دستور داده می شود که برای رسیدن به مطلوبش دست به اقدام عجیبی بزند، آن گونه که قرآن در ادامه این آیه، بیان کرده، خداوند فرمود: «حال که چنین است چهار نوع از مرغان را انتخاب کن و آنها را (پس از ذبح کردن) قطعه قطعه کن (و در هم بیامیز) سپس بر هر کوهی قسمتی از آن را قرار بده، بعد آنها را بخوان به سرعت به سوی تو می آیند این را ببین. و بدان خداوند توانا و حکیم است.» «و اعلم أن الله عزیز حکیم» هم تمام ذرات بدن مردگان را به خوبی می شناسد، و هم توانایی بر جمع آنها دارد.

انگیزه ابراهیم از طرح این سؤال

در انگیزه طرح این سؤال اختلاف است و مفسران سخن ها گفته اند و حدیث هایی هم در این مورد از ائمه اطهار رسیده است. از جمله حدیثی است که صدوق و علی بن ابراهیم از امام صادق (ع) روایت کرده اند که آن حضرت فرمود: «ابراهیم مرداری را در کنار دریا مشاهده کرد که درندگان صحرا و دریا از آن می خوردند، سپس همان درندگان را دید که به یکدیگر حمله کردند و برخی از آنها برخی دیگر را خوردند و رفتند. ابراهیم که آن منظره را دید، به فکر افتاد چگونه این مردگانی که اجزای بدنشان با یکدیگر مخلوط شده، زنده می شوند؟ و در شگفت شد. به همین سبب از خدای تعالی درخواست کرد که چگونگی زنده شدن مردگان را به وی نشان دهد.» این قولی است که از حسن، ضحاک و قتاده نیز در تفسیر آیه شریفه نقل شده است.
قول دیگر که نظر جمعی از مفسران چون ابن عباس و سعیدبن جبیر و سدی است و بر طبق آن نیز با کمی اختلاف، حدیثی از امام هشتم رسیده، آن است که خدای تعالی به ابراهیم وحی کرد: «میان بندگانم برای خود خلیل و دوستی انتخاب کرده ام که اکر از من درخواست کند، مردگان را برایش زنده خواهم کرد. ابراهیم به دلش افتاد که آن خلیل اوست.» و در روایتی که از ابن عباس و دیگران نقل شده، فرشته ای به او بشارت داد که خداوند او را خلیل خود گردانیده و دعایش را مستجاب و مردگان را به دعای او زنده می کند. در این وقت بود که ابراهیم برای آن که به این مژده دلگرم و مطمئن گردد و به یقین بداند که آن خلیل اوست و به دعایش مردگان زنده می شوند، از خدا چنین درخواستی کرد و معنای این که گفت: «بلی ولکن لیطمئن قلبی؛ ولی از آن جهت که دلم مطمئن شود.» (بقره/ 260) این است که می خواهم مطمئن شوم که آن خلیل من هستم.
قول سوم که از محمدبن اسحاق بن یسار نقل شده، آن است که سبب این سوءال، همان بحثی بودکه آن حضرت با نمرود داشت که چون نمرود گفت: «من، هم زنده می کنم و هم می میرانم.» و به دنبال آن محبوسی را از زندان آزاد کرد و انسان بی گناه دیگری را به قتل رسانید تا گفته خود را ثابت کند، ابراهبم بدو گفت که این زنده کردن نیست و سپس از خدا خواست تا چگونگی زنده کردن مردگان را به وی نشان دهد تا نمرود بداند که زنده کردن مردگان چگونه است.
قول چهارم آن است که ابراهیم با این که از راه استدلال و برهان، دانای به رستاخیز بود، اما می خواست به روشنی برانگیختن مردگان را ببیند و وسوسه های شیطانی را از خاطر بزداید. از این رو سوال مزبور را از خدای تعالی کرد.
مرحوم طبرسی گفته است: «قوی ترین گفته ها، همین قول است.» البته بعید نیست منظور روایتی نیز که در بالا از صدوق و علی بن ابراهیم نقل کردیم، همین قول باشد. هم چنین از آیه شریفه نیز استنباط می شود که ابراهیم برای اطمینان خاطر یا برای مشاهده زنده شدن مردگان و یقین به این خلیل خدا کسی جز او نیست، این درخواست را کرد و انگیزه این سؤال همان یقین و آرامش خاطر بوده است. به هر حال درباره خواسته ابراهیم، به قولی، درخواست او مشاهده چگونگی احیا به معنای چگونگی تجمع اجزا در بازگشت به صورت اول و کیفیت پذیرش دوباره حیات بوده است. طبق این نظر، خواست ابراهیم فقط آگاهی از چگونگی انفعال حاصل در موجود، هنگام احیای مجدد بوده، نه این که بخواهد با چگونگی فعل خداوند آشنا شود؛ به عبارت دیگر، او در پی آشنایی با سبب نبوده؛ بلکه فقط آشنایی با مسبب را خواستار شده است؛ ولی بنا به گفته ای، پرسش ابراهیم (ع) دو ویژگی دارد: نخست آن که او مشاهده چگونگی افاضه حیات از سوی خداوند را خواستار شده. این معنا، آشکارا از روایت امام صادق(ع) نیز قابل استفاده است.
گواه این امر، تعبیر آیه است که چگونه مردگان را زنده می کنی؟ و نپرسیده: چگونه مردگان زنده می شوند؟ بنابراین، پرسش به کیفیت تأثیر سبب مربوط بوده که به گونه ای به ملکوت اشیا و نه ظهور مادی آن ارتباط دارد. روایتی از امام صادق نیز بیانگر ارتباط این ماجرا به جریان ارائه ملکوت است. دوم آن که سؤال از مشاهده کیفیت احیای مردگان (به لفظ جمع) است و ویژگی فراوانی و تعدد مردگان نیز در آن دخیل بوده؛ زیرا زنده کردن مرده می تواند بر زنده کردن جسد سالمی بی روح انطباق یابد؛ اما زنده کردن مردگان، این ویژگی را می رساند که اجزای جسد، پراکنده شده و صورت نخستین تغییر و حالت تمیز و تشخص خود را از دست داده و به فراموشی سپرده شده است؛ در نتیجه نه در خارج و نه در ذهن، چیزی (یک واحد) وجود ندارد تا متعلق احیا قرار گیرد و او خواستار مشاهده کیفیت افاضه حیات از سوی خداوند در چنین وضعیتی بوده است. پاسخی که به ابراهیم (ع) ارائه شده، هر دو ویژگی را دربردارد.
بر اساس ویژگی نخست، خداوند خود بدون واسطه، مرده ای را زنده نکرد تا ابراهیم فقط تماشاگر باشد و همین نشان می دهد که جریان به آن سادگی که دیگران پنداشته اند، نبوده؛ بلکه متصدی احیا را خود ابراهیم قرار داد تا درخواست او اجابت شده، کیفیت احیا را شهود کند و پاسخ با پرسش منطبق باشد. نکته مهم آن است که خداوند، احیا را متفرع بر فراخوانی ابراهیم قرار داد: «ثم ادعهن یأتینک سعیا؛ آنگاه آنها را فرا خوان‏، شتابان به سوى تو مى‏ آيند.» (بقره/ 260) پس این فراخوانی سبب افاضه حیات بر پرندگان شده است و چون احیا بدون امر خداوند امکان ندارد، روشن می شود فراخوانی ابراهیم به گونه ای با فرمان الهی «کن» که حیات را در موجودات پدید می آورد، اتصال یافته و همین جا بوده که ابراهیم، چگونگی فیضان حیات از فرمان «کن» را مشاهده کرده است؛ بنابراین، احیای مردگان، ناشی از اثری نبوده که خداوند در لفظ قرار داده باشد؛ بلکه گونه ای اتصال باطنی به نیرو و قدرت نامتناهی الهی است که در حقیقت همان نیرو کارساز است.
بر اساس ویژگی دوم، به او فرمان داده شد تا چهار پرنده گوناگون را گرفته، به طور کامل شناسایی، آن ها را ذبح و اجزای آن ها را کاملا با هم مخلوط کند؛ سپس آن ها را تقسیم و هر بخشی را بر کوهی نهد تا هر گونه تمیز و تشخص از میان برود؛ آن گاه آن ها را فرا خواند تا به سوی او بشتابند. در پرتو این تجربه عملی برای او آشکار شد که تمیز و تشخص موجود و بازگشت به زندگی، بر فراخوانی نفس و روح موجود زنده متفرع است؛ یعنی بدن تابع روح است، نه بر عکس. میان روح و اجزای ماده، رابطه خاصی وجود دارد که فقط خداوند از آن آگاه است و برای بشر، احاطه علمی به آن میسور نیست؛ به همین دلیل، با فراخوانی روح، اجزای جسد از روح پیروی کرده، حاضر می شوند؛ بنابراین، چکیده پاسخ به دغدغه ابراهیم، آشکار ساختن تبعیت بدن از روح بوده است.
چنان که امام صادق (ع) طبق حدیثی که صدوق در معانی الاخبار از آن حضرت نقل کرده و از آیه شریفه هم ظاهر می شود، درخواست ابراهیم از چگونگی زنده کردن مردگان به قدرت الهی بود، نه از اصل برانگیخته شدن آن ها در قیامت، و او می خواست تا از نزدیک چگونگی آن را ببیند و اطمینان قلب بیشتری در این باره پیدا کند، اگر چه در اصل مسئله رستاخیز هیچ تردیدی نداشت و یقینش در آن مورد کامل بود. خدای تعالی نیز دستوری با آن ویژگی ها به وی داد که با انجام آن آرامش دل بیشتری پیدا کند و بینشش در این باره افزون گردد و به گفته امام صادق (ع) چنین سؤالی موجب عیب سؤال کننده نمی شود و نشانه آن نیست که در یگانه پرستی وی نقصی وجود دارد.

حادثه مرغان در زندگی ابراهیم (ع) یک امر خارق العاده

بی شک این حادثه که در مورد مرغان روی داد، یک امر کاملا خارق العاده بود، همانگونه که جریان قیامت و رستاخیز نیز خارق العاده است، و می دانیم که خدا حاکم بر قوانین طبیعت است نه محکوم آنها، بنابراین انجام چنین کارهای خارق العاده ای برای او مساله پیچیده ای نیست. و همانگونه که قبلا اشاره کردیم اصرار بعضی از مفسران روشنفکر، بر اینکه تفسیر مشهور را در اینجا رها کنند و بگویند مطلقا نه ذبحی واقع شده و نه قطعه قطعه کردن، بلکه منظور این است که مرغان را در حال زنده بودن، به خود مانوس و متمایل ساز، و سپس آنها را صدا زن تا به سوی تو آیند، سخن بسیار ضعیف و سستی است که هیچ تناسبی نه با مساله معاد دارد و نه داستان ابراهیم (ع) و مشاهده صحنه کنار دریا، و سپس تقاضای مشاهده صحنه رستاخیز. قابل توجه اینکه به گفته "فخر رازی" تمام مفسران اسلام، در مورد تفسیر مشهور اتفاق نظر دارند جز ابو مسلم که آن را انکار کرده است.
بر خلاف اجماع مفسران، ابومسلم اصفهانی بر این باور بوده که ابراهیم به ذبح پرندگان مأمور نشده؛ بلکه آیه فقط مثلی برای حضرت ارائه داده و گفته همان گونه که اگر تو پرندگانی را به خود مأنوس کنی و بعد هر یک را سر کوهی قرار داده، آن ها را بخوانی، نزد تو خواهند آمد، مثال زنده کردن مردگان نزد خداوند نیز چنین است که آن ها را با کلمه «کن» فرا خوانده، دوباره زنده خواهند شد.
این نظر از مجاهد نیز نقل شده است. از متأخران نیز عبده در المنار آن را پذیرفته است؛ ولی سایر مفسران آن را رد کرده اند. از ادله رازی در رد این نظریه، مخالفت آن با اجماع مفسران است. علت رویکرد ابومسلم به این نظریه آن بوده که اگر ابراهیم را مأمور به ذبح مرغان بدانیم، جمله «ثم ادعهن» در آیه بی معنا خواهد شد؛ زیرا اگر مقصود، فراخوانی آنان پس از زنده شدن است، خواندن بهیمه، امری ناپسند و اگر مراد، فراخوانی اجزای متفرق آنان باشد، ناپسندی آن آشکارتر است؛ غافل از این که امر یاد شده، فرمانی تکوینی است و نه تشریعی تا در گرو وجود (عینی) مخاطب باشد؛ گذشته از آن که درخواست ابراهیم (ع) مشاهده کیفیت احیا بوده و بنابر نظر ابومسلم، درخواست ابراهیم اجابت نشده است.

منظور از آرامش قلبی ابراهیم (ع)

مطابق ظاهر آیه و برداشت بسیاری از مفسران، آرامش قلبی مطلوب ابراهیم (ع) «لیطمئن قلبی» (بقره/ 260) درباره معاد بوده؛ ولی نه به این معنا که حضرت در این زمینه تردید داشته است؛ زیرا «أولم تؤمن» استفهام تقریری است؛ یعنی تو که ایمان آورده ای، چرا این را می پرسی؟ و اگر احتمال تردید ابراهیم وجود داشت، تعبیر آیه باید این می بود که «الم تؤمن» تا حاکی از عتاب باشد یا اصولا این استفهام به منظور ثبت پاسخ ابراهیم (ع) ایراد شده تا همگان بدانند که پرسش او از سر تردید نبوده است؛ برخی مفسران آرامش مطلوب ابراهیم (ع) را امور دیگری چون اطمینان به خلت (از آن جا که احیا به وسیله شخص، نشانه خلت بوده است) یا نشان دادن قدرت الهی به نمرود یا اطمینان به رهایی از دست نمرود یا زدودن تردیدهای مردم دانسته اند. رازی پس از ذکر دوازده احتمال، این نظر را برگزیده که هدف، اطمینان یافتن از نبوت بوده تا بداند با فرشته وحی مواجه است و کلامی را که می شنود، کلام خداوند است، نه شیطان.
این نظر بر فرض پذیرش، مبتنی بر آن است که ماجرا را به ابتدای نبوت حضرت مربوط بدانیم؛ ولی به نظری، از آن جا که سرزمین بابل، دشتی هموار است و در آن کوهی وجود ندارد، این ماجرا پس از هجرت به سوریه بوده است. در سخنی از ابن عباس نیز زمان واقعه، پیش از فرزند دار شدن ابراهیم و نزول صحف بر وی دانسته شده پس ماجرا دست کم مدتی نسبتا طولانی پس از نبوت بوده است؛ اما مفسرانی که هدف ابراهیم را اطمینان قلب درباره زنده کردن مردگان دانسته اند، در توضیح «لیطمئن قلبی» وجوهی را ذکر کرده اند که عبارت است از: ازدیاد یقین یا ایمان، یا رهایی از دغدغه و تفکر در زمینه چگونگی زنده ساختن که آن را اعتقاد داشته یا آرامش قلبی ناشی از علم العیان و زوال خواطر و وساوس شیطانی و به عبارتی، پایان دادن به خطورات قوای وهمی که به دلیل انس این قوا با حس، در برابر پذیرفته های عقلی انسان مقاومت کرده، موجب ایذای نفس می شود و گرچه با ایمان منافاتی ندارد، آرامش نفس را سلب می کند. در روایتی از معصوم (ع) تصریح شده که پرسش ابراهیم (ع) نه از سر تردید، بلکه در حال یقین و برای ازدیاد ایمان و یقین بوده است. در روایتی از امام صادق (ع) آمده که ابهام ابراهیم فقط در زمینه چگونگی فعل خداوند بوده؛ لذا با ایمان منافاتی نداشته و در توحید ابراهیم (ع) نقصی نبوده است.

چهار مرغ مختلف

شکی نیست که مرغان چهارگانه مزبور از چهار نوع مختلف بوده اند زیرا در غیر این صورت هدف ابراهیم (ع) که بازگشت اجزای هر یک به بدن اصلی خود بوده است تامین نمی شد و طبق بعضی از روایات معروف این چهار مرغ "طاووس"، "خروس"، "کبوتر" و "کلاغ" بوده اند که از جهات گوناگون با هم اختلاف فراوان دارند و بعضی آنها را مظهر روحیات و صفات مختلف انسانها می دانند، طاووس مظهر خودنمایی، زیبایی و تکبر، خروس مظهر تمایلات شدید جنسی، و کبوتر مظهر لهو و لعب و بازیگری، و کلاغ مظهر آرزوهای دور و دراز! به هر حال روایات در مشخص کردن نام پرندگان، با هم اختلاف دارند. در حدیثی است که آن ها طاووس، خروس، کبوتر و کلاغ بود. در روایت دیگری طاووس، باز، مرغابی و خروس آمده که جمعی از مفسران نیز همین قول را اختیار کرده اند. در تفسیر عیاشی در حدیثی آمده است که آن ها طاووس، هدهد، کلاغ و صرد بوده اند. در حدیث دیگری است که شترمرغ، طاووس، مرغابی و خروس بود. در روایات اهل سنت نیز اختلاف درباره آن چهار پرنده بسیار است و به نظر می رسد در همه آن ها نام طاووس ذکر شده است.
روایات شیعه و اهل سنت درباره طاووس از چهار پرنده مذکور در آیه، متفق بوده و در تعیین سه پرنده دیگر از خروس، کبوتر و کلاغ، عقاب، مرغابی، هدهد، و رکاک (صرد) شترمرغ و غرنوق (کرکی) نام برده شده است. در روایتی از امام صادق (ع) پس از بیان این که ابراهیم (ع) چهار مرغ را گرفته، سر برید و... آمده است تفسیر باطنی آیه چنین است که ابراهیم (ع) مأمور بوده تا چهار انسان لایق را علم آموزد و آن ها را برای تبلیغ از طرف خود اعزام کند و هرگاه خواهان حضور آنان شد، با اسم اکبر خداوند، آنان را فرا خوانده، نزد او آیند. صدوق در ذیل روایات اظهار داشته که ابراهیم (ع) به هر دو امر (ذبح مرغان و اعزام مبلغان) مأمور بوده است.

اختلاف در مورد تعداد کوه ها
موضوع دیگری که باز مورد بحث واقع شده، تعداد کوه هایی است که ابراهیم مأمور شد اجزای درهم و گوشت های کوبیده بدن پرندگان را بالای آن ها بگذارد. تعداد کوه هایی که ابراهیم اجزای مرغان را بر آنها گذارد در قرآن صریحا نیامده است ولی در روایات اهل بیت ده عدد معرفی شده اند و به همین دلیل در روایات می خوانیم اگر کسی وصیت کند جزئی از مال او را در موردی مصرف کنند و مقدار آن را معین نسازد دادن یک دهم کافی است. برخی از مفسران آن ها را هفت تا و بعضی دیگر چهار کوه ذکر کرده اند. مجاهد و ضحاک هم گفته اند که عدد معینی ندارد و منظور از کوه، کوه خاصی نیست.

زمان اتفاق این حادثه
نکته ای که بعضی از مفسران گفته اند این است که این موضوع پس از هجرت ابراهیم از سرزمین بابل و ورود آن حضرت به شام اتفاق افتاد، زیرا در سرزمین بابل کوهی وجود ندارد و شام و سوریه است که مکان های مرتفع و کوه دارد. در حدیثی که عیاشی از امام باقر (ع) روایت کرده، مکان آن کوه ها را در اردن (که در آن روز با سوریه و فلسطین یکی و همگی به شامات معروف بوده است) تعیین و تعداد آن ها را نیز ده تا ذکر فرموده است.

معاد جسمانی

بیشتر آیاتی که در قرآن مجید درباره رستاخیز وارد شده توضیح و تشریحی برای "معاد جسمانی" است، اصولا کسانی که با آیات معاد در قرآن سر و کار دارند می دانند معاد در قرآن جز به شکل "معاد جسمانی" عرضه نشده است، به این معنی که به هنگام رستاخیز هم این "جسم" باز می گردد و هم "روح و جان"، و لذا در قرآن از آن به "احیاء موتی" (زنده کردن مردگان) تعبیر شده است و اگر رستاخیز تنها جنبه روحانی داشت زنده کردن اصلا مفهومی نداشت. آیه مورد بحث نیز با صراحت تمام موضوع بازگشت اجزای پراکنده همین بدن را مطرح می کند، که ابراهیم (ع) با چشم خود نمونه آن را دید.

دیدگاه علامه طباطبایی
علامه طباطبایی می فرماید آیه «أرنی کیف تحی الموتی» بر چند نکته دلالت دارد.
نکته اول اینکه ابراهیم خلیل (ع) از خدای تعالی درخواست دیدن زنده نمودن را کرد، نه بیان استدلالی، زیرا انبیاء (ع) و مخصوصا پیغمبری چون ابراهیم (ع) مقامشان بالاتر از آن است که معتقد به قیامت باشند، در حالی که دلیلی بر آن نداشته و از خدا درخواست دلیل کنند، چون اعتقاد به یک امر نظری و استدلالی احتیاج به دلیل دارد، و بدون دلیل، اعتقاد تقلیدی و یا ناشی از اختلال روانی و فکری خواهد بود در حالی که نه تقلید لایق به ساحت پیغمبری چون آن جناب است، و نه اختلال فکری، علاوه بر اینکه ابراهیم (ع) سؤال خود را با کلمه "کیف" ادا کرد، که مخصوص سؤال از خصوصیات وجود چیزی است، نه از اصل وجود آن، وقتی شما از مخاطب خود می پرسید که "آیا زید را همراه ما دیدی؟" سؤال از اصل دیدن زید است و چون می پرسی "زید را چگونه دیدی؟" سؤال از اصل دیدن نیست، بلکه از خصوصیات دیدن و یا به عبارت دیگر دیدن خصوصیات است، پس معلوم شد که ابراهیم (ع) درخواست روشن شدن حقیقت کرده، اما از راه بیان عملی، یعنی نشان دادن، نه بیان علمی به احتجاج و استدلال.
نکته دوم اینکه: آیه شریفه دلالت می کند بر اینکه ابراهیم (ع) درخواست کرده بود که خدا کیفیت احیا و زنده کردن را به او نشان دهد، نه اصل احیا را، چون درخواست خود را به این عبارت آورد: "چگونه مرده را زنده می کنی؟"، و این سؤال می تواند دو معنا داشته باشد، معنای اول اینکه چگونه اجزای مادی مرده، حیات می پذیرد؟ و اجزای متلاشی دوباره جمع گشته و به صورت موجودی زنده شکل می گیرد؟ و خلاصه اینکه چگونه قدرت خدا بعد از موت و فنای بشر به زنده کردن آنها تعلق می گیرد؟
معنای دوم اینکه سؤال از کیفیت افاضه حیات بر مردگان باشد، و اینکه خدا با اجزای آن مرده چه می کند که زنده می شوند؟ و حاصل اینکه سؤال از سبب و کیفیت تاثیر سبب است، و این به عبارتی همان است که خدای سبحان آن را ملکوت اشیاء خوانده و فرموده: «إنما أمره إذا أراد شیا أن یقول له کن فیکون* فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی ء و إلیه ترجعون؛ فرمان او هرگاه چیزی را اراده کند، تنها این است که به آن بگوید: باش، پس می شود. پس منزه است خدایی که مالکیت و حاکمیت هر چیزی به دست اوست و به سوی او بازگردانده می شوید.» (یس/ 82)
منظور ابراهیم (ع)، سؤال از کیفیت حیات پذیری به معنای دوم بوده، نه به معنای اول، به چند دلیل، دلیل اول، اینکه گفت: "کیف تحی الموتی" بضم "تاء" که مضارع از مصدر "احیاء" است یعنی مردگان را چگونه زنده می کنی؟ پس از کیفیت زنده کردن پرسیده، که خود یکی از افعال خاص خدا و معرف او است، خدایی که سبب حیات هر زنده ای است و به امر او هر زنده ای زنده می باشد، و اگر گفته بود: "کیف تـحی الموتی" به فتح "تاء" یعنی چگونه مردگان زنده می شوند، در این صورت سؤال از کیفیت حیات پذیری به معنای اول یعنی کیفیت جمع شدن اجزای یک مرده و برگشتنش به صورت اول و قبول حیات بوده. تکرار می کنیم که اگر سؤال از کیفیت حیات پذیری به معنای اول بود، باید عبارت آن "کیف تحی الموتی" به فتح "تاء" بود نه به ضم آن.
دلیل دوم اینکه اگر سؤال آن جناب از کیفیت حیات پذیری اجزا بود، دیگر وجهی نداشت که این عمل به دست ابراهیم (ع) انجام شود، و کافی بود خدای تعالی در پیش روی آن جناب حیوان مرده ای را زنده کند.
دلیل سوم اینکه اگر منظورش سؤال از کیفیت حیات پذیری به نحو اول بود جا داشت در آخر کلام بفرماید: "أعلم أن الله علی کل شی ء قدیر"، نه اینکه بفرماید: "و اعلم أن الله عزیز حکیم"، چون روش قرآن کریم این است که در آخر هر آیه از اسماء و صفات خدای تعالی، آن صفتی را ذکر کند که متناسب با مطلب همان آیه باشد، و مناسب با زنده کردن مردگان، صفت قدرت است نه صفت عزت و حکمت، چون عزت و حکمت (که اولی عبارت است از دارا بودن ذات خدا هر آنچه را که دیگران ندارند، و مستحق آن هستند، و دومی عبارت است از محکم کاری او) با دادن و افاضه حیات از ناحیه او تناسب دارد نه با قابلیت ماده برای گرفتن حیات و افاضه او. پس ابراهیم (ع) از خدا علمی را که ایمان مشروط بر آن است طلب نکرده، به دلیل اینکه سؤال خود را با لفظ "کیف" آورده و همه می دانیم که این کلمه در مورد سؤال از حال استعمال می شود، نظیر اینکه کسی بپرسد "کیف یحکم زید فی الناس، زید در میان مردم چگونه قضاوت می کند؟" که پرسش کننده در اینکه زید قضاوت می کند، شک ندارد بلکه در کیفیت آن شک دارد، وگرنه اگر در اصل قضاوت شک می داشت می پرسید: "أ یحکم زید فی الناس"، آیا زید در بین مردم قضاوت می کند؟"
اگر خدای تعالی در پاسخ ابراهیم (ع) از او پرسید: "مگر ایمان نیاورده ای؟" برای این بوده که هر چند ظاهر کلمه "کیف" سؤال از چگونگی احیاء است، لیکن از آنجایی که گاهی این کلمه در تعجیز هم استعمال می شود، مثلا وقتی کسی ادعا می کند که من می توانم وزنه سی منی را بردارم، به او می گویی بردار ببینم چگونه بر می داری؟ و منظورت این است که به او بفهمانی تو نمی توانی برداری. و نیز از آنجایی که خدای تعالی می دانست ابراهیم (ع) چنین توهمی نمی کند، و به پروردگارش نمی گوید زنده کن ببینم چگونه زنده می کنی، خواست این احتمال را از کلام او دور کند، و ایمان خالص او در نظر مردم مشوب نشود، و سخنش طوری باشد که هر کسی که آن را می شنود بدون شک پی به خلوص ایمانش ببرد، لذا پرسید: "مگر تو ایمان نداری، به اینکه من می توانم مرده زنده کنم؟" او هم در پاسخ عرضه داشت: "چرا، ایمان دارم، لیکن می خواهم ایمان خود را بیشتر کنم".
و کلمه "طمانینة"، بنابراین معنا عبارت می شود از آرامش قلب به وسیله مشاهده و اینکه قلب در کیفیت احیا، هزار جا نرود، و احتمالات گوناگون ندهد، البته نداشتن این آرامش قبل از مشاهده، منافاتی با ایمان ندارد، چون ممکن است آن جناب قبل از دیدن احیا، عالی ترین درجه ایمان را به قدرت خدا بر "زنده کردن و احیا" داشته باشد، و مشاهده زنده شدن مرغان ذره ای بر ایمانش نیفزاید، بلکه فایده دیگری داشته باشد که داشتن آن، شرط ایمان نیست. علاوه بر اینکه زنده کردن مردگان به دست خود ابراهیم (ع)، خود دلیل بر گفته ما است و اگر سؤال از چگونگی زنده شدن مردگان بود، کافی بود خداوند پیش روی ابراهیم (ع) مرده ای را زنده کند و دیگر احتیاج نداشت زنده کردن مردگان را به دست خود آن جناب اجرا کند.
از آنچه گذشت فساد گفتار بعضی از مفسرین روشن می شود، که گفته اند: ابراهیم (ع) در جمله "رب أرنی" از خدای تعالی درخواست علم به کیفیت احیا را کرده، نه دیدن آن را، و پاسخی هم که در آیه شریفه آمده بر بیش از این دلالت ندارد.

منـابـع

جعفر سبحاني- منشور جاوید- جلد 11 صفحه 278

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 2 صفحه 301 - 303

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد ‏2 صفحه 562 – 568

سیدهاشم رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

محمد صالحی منش- دائره المعارف قرآن کریم- جلد 1

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد