سادگی و بی پیرایه بودن زندگی حضرت زهرا سلام الله علیها

فارسی 2603 نمایش |

ابن شهر آشوب می نویسد: روزی علی (ع) فاطمه (س) را گفت «خوردنی چیزی داری؟»
- نه به خدا سوگند دو روز است که خود و فرزندانم حسن (ع) و حسین (ع) گرسنه ایم!
- چرا به من نگفتی؟
- از خدا شرم کردم چیزی از تو بخواهم که توانائی آماده کردن آن را نداشته باشی.
علی از خانه بیرون می رود. دیناری وام می گیرد. روزی گرم است. آفتاب سوزان همه جا را گرفته در آن هوای گرم مقداد پسر اسود را با حالتی آشفته می بیند.
- مقداد چه شده است؟ چرا در این هوای گرم بیرون از خانه ایستاده ای؟
- مرا از پاسخ دادن معذور بدار!
- نمی شود باید مرا خبر دهی!
- حال که چنین است، بدان که گرسنگی مرا از خانه بیرون کشانده است. دیگر نمی توانستم گریه فرزندانم را تحمل کنم.
- به خدا من نیز برای همین از خانه بیرون آمدم. این دینار را وام گرفته ام. اما تو را بر خود مقدم می شمارم. آن پول را به مقداد می دهد.
در این مساوات دختر پیغمبر هم سهیم بود. بلکه گاه سهم بیشتری را به عهده می گرفت. یک روز و دو روز و یا سه روز خود و فرزندان او گرسنه به سر می بردند. فاطمه شوهر را آگاه نمی کرد، چون علی مطلع می شد می پرسید چرا به من نگفتی بچه ها گرسنه هستند؟
- پدرم فرموده است، چیزی از علی مخواه مگر آنکه او خود برای تو آماده کند.
در روایت ابن شهر آشوب است که گفت: «از خدا حـــیا می کنم چیزی از تو بخواهم که بر فراهم آوردن آن توانائی نداشته باشی.»
ابونعیم اصفهانی که از علمای سنت و جماعت است و در چهارصد و سی هجری درگذشته و کتابی در وصف گزیدگان خدا به نام حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء در چند مجلد نوشته فصلی را به فاطمه (ع) اختصاص داده است. در ضمن این فصل باسناد خود از عمران بن حصین چنین می نویسد. روزی پیغمبر به من گفت:
- با من به دیدن فاطمه نمی آئی؟
- چرا. و با هم به خانه فاطمه رفتیم. پیغمبر رخصت خواست و دخترش اجازت داد.
- با کسی که همراه من است داخل شوم؟
- پدر به خدا جز عبائی ندارم.
- دخترم خودت را با آن عبا چنین و چنان بپوش (دستور پوشیدن داد).
- سربند ندارم! پیغمبر چادر کهنه ای را بر دوش داشت پیش او افکند و گفت:
- با این چادر سرت را بپوش.
- با هم به درون حجره رفتیم.
- دخترم چطوری؟
- درد می کشم به علاوه گرسنه هم هستم.
- راضی نیستی که سیده زنان جهان باشی؟
- پدر مریم دختر عمران؟ مگر او سیده زنان نیست؟
- او سیده زنان عصر خود بود، تو سیده همه زنانی و شوهرت در دنیا و آخرت بزرگ است.
این عمران که پیغمبر را تا خانه زهرا (ع) همراهی کرده و شاهد این ماجرا بوده، از تیره خزاعه و از کسانی است که پس از جنگ خیبر مسلمان شد از روایت وی نکته بسیار مهمی دانسته می شود، و آن اینکه در این ملاقات که احتمالا پس از فتح مکه و یا اندکی پیش از آنست، و وضع اقتصادی مسلمانان تا حدی بهتر از پیش شده بود، باز خانواده پیغمبر در سختی به سر می برده اند، تا آنجا که دختر او برای پوشیدن خود جز عبائی ندارد و با پارچه ای که پدرش بدو می دهد سر خود را می پوشاند.
ابونعیم در آغاز فصلی که برای ترجمه دختر پیغمبر (ص) گشوده است، زهرا (ع) را چنین می شناساند: «زشتی و آفت های این جهان را دید و خود را از دنیا و آنچه در آنست برید.»
روزی سلمان به خانه دختر پیغمبر می رود. فاطمه (ع) چادری بر سر دارد که از چند جا پینه خورده است. سلمان به تعجب در آن چادر می نگرد و اندوهگین می شود. چرا باید چنین باشد؟ مگر او دختر پیشوای عرب و زن پسر عموی رهبر مسلمانان نیست؟ سلمان حق دارد، نزد خود چنین بیندیشد. او زندگانی اشراف زاده های ایران و شکوه و جلال چشمگیر آنان را دیده است. چون فاطمه (ع) به دیدن پدر می رود می گوید:
- پدر! سلمان از چادر وصله خورده من تعجب کرد. به خدا پنج سال است من در خانه علی به سر می برم تنها پوست گوسفندی داریم که روزها شترمان را بر آن علف می خورانیم و شب روی آن می خوابیم.
او نه تنها در پوشاک و خوراک. به حداقل قناعت می کرد و بر خود سخت می گرفت کارهای خانه را نیز به عهده دیگری نمی گذاشت. از کشیدن آب تا روفتن خانه، دستاس کردن ذرت یا گندم، نگاهداری کودک، همه را خود به عهده می گرفت. گاه با یکدست دستاس می کرد و با دست دیگری طفلش را می خواباند.
ابن سعد به سند خود از علی (ع) روایت کند: «روزی که زهرا را به زنی گرفتم فرش ما پوست گوسفندی بود که شب بر آن می خوابیدیم و روز شتر آبکش خود را بر آن علف می خوراندیم و جز این شتر خدمتگزاری نداشتیم.»
با این همه خویشتن داری و زهد ورزی پیغمبر به خانه او می رود گردنبندی را که علی از سهم خود (فیء) خریده بود در گردن او می بیند می گوید: «دخترم فریفته شدی که مردم می گویند دختر محمد هستی! و لباس جباران بپوشی.» فاطمه گردن بند را فروخت و با بهای آن بنده ای را آزاد کرد.
علی به مردی از بنی سعد می گوید: «می خواهی داستانی از خود و فاطمه را برای تو بگویم:
فاطمه محبوب ترین کس در دیده پدر خود بود. او در خانه من چندان با مشک آب کشید، که بند مشک در سینه وی جای گذاشت. و چندان دستاس کرد کف دست او پینه بست. و چندان خانه را روفت که جامه اش رنگ خاک گرفت و چندان...
روزی بـدو گفتیم چه می شود که از پدرت خادمی بخواهی تا اندکی در برداشتن بار سنگین زندگی تو را یاری دهد؟ زهرا نزد پدر رفت اما شرمش آمد از او چیزی بخواهد. پیغمبر (ص) دانست دخترش برای کاری نزد او آمده است. بامداد دیگر به خانه ما آمد. سلام کرد ما خاموش ماندیم عادت او چنین بود که سه بار سلام می گفت و اگر رخصت ورود نمی یافت برمی گشت. ما سلام او را پاسخ گفتیم و از وی خواستیم تا به خانه درآید، به خانه آمد و نزد ما نشست و گفت:
- فاطمه! دیروز از پدرت چه می خواستی؟ من ترسیدم شاید وی آنچه را از او خواسته ام نگوید. گفتم داستان فاطمه این است، و او از سختی کار خانه رنج می برد، و این رنج بر جسم او اثر گذاشته است. از او خواستم نزد تو آید و خدمتکاری برای خود بخواهد. گفت آیا چیزی به شما نیاموزم که از خدمتگزار بهتر است؟
چون بـــه جامه خواب رفتید سی و سه بار خدا را تسبیح، و سی و سه بار حمد و سی و سه بار تکبیر بگویید.
فاطمه سر از جامه خواب بیرون کرد و سه بار گفت از خدا و رسول راضی گشتم.»
ابن سعد در کتاب خود نوشته است پس از آنکه فاطمه از پدر درخواست خدمتکار کرد، در پاسخ گفت «به خدا قسم در حالی که اصحاب صفه در گرسنگی به سر می برند من خدمتکاری به شما نخواهم داد.»
صدوق در امالی نویسد که پیغمبر چون از سفری باز می گشت نخست بدیدار فاطمه می رفت و مدتی دراز نزد او می نشست. در یکی از سفرهای پیغمبر، زهرا دستبندی از نقره و گردن بند و گوشواره ای برای خود فراهم آورده و پرده ای به در خانه آویخته بود. پدرش به عادت همیشگی بخانه وی رفت و پس از توقفی کوتاه ناخرسندانه بیرون آمد و روی به مسجد نهاد. طولی نکشید که فرستاده فاطمه با دستبند و گوشواره ها و پرده نزد پیغمبر آمد و گفت: «دخترت می گوید این زیورها را بفروش و در راه خدا صرف کن.» پیغمبر گفت: «پدرش فدای او باد آنچه باید بکند کرد. دنیای برای محمد و آل محمد نیست.»
پدرش چون چنین صفات عالی انسانی را در او می دید و تربیت اسلامی را در کردار و رفتار و گفتار او مشاهده می کرد خوشحال می شد. او را می ستود و درباره او دعای خیر می گفت و برای اینکه منزلت و رتبت او را به مسلمانان نشان دهد می گفت: «فاطمه پاره تن من است کسی که او را بیازارد مرا آزرده است» و گاه شدت محبت خود را بدو، با برخاستن و بوسه بر سر و دست او زدن نشان می داد. چون از سفری برمی گشت نخست دو رکعت نماز در مسجد می خواند، و بدیدن فاطمه می رفت سپس از زنان خود دیدن می کرد اما برای آنکه دیگران بدانند سرچشمه این محبت تنها عطوفت پدری نیست، و او فاطمه را به خاطر دارا بودن صفاتی که از زنی والامقام چون او انتظار
می رود دوست می دارد، آنجا که باید، وی را به وظیفه سنگینی که بر عهده دارد متوجه می ساخت و پاداش او را به لطف پروردگار و رسیدن به نعمت های آن جهان حوالت می فرمود.
روزی به دیدن او آمد چون دختر را دید با یکدست دستاس می کند و با دست دیگر فرزندش را شیر می دهد گفت دخترم تلخی دنیا را بچش تا در آخرت شیرین کام باشی. زهرا در پاسخ می گفت: «خدا را بر نعمت های او سپاس می گویم.» و پدرش می گوید «خدا به من وعده داده است که مرا چنان عطا بخشید که خشنود شوم.»
پدرش انجام کارهای درون خانه را به عهده او گذاشت و کارهای بیرون از خانه را به عهده شوهرش.

منـابـع

سیدجعفر شهیدی- زندگانی فاطمه زهرا سلام الله علیها- صفحه 81-87

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد