معیار شناخت از نظر منطق جدید

فارسی 3751 نمایش |

می گویند عمل کلید شناخت است. آیا این حرف درست است یا درست نیست؟ این حرف البته درست است اما احتیاج به توضیح و تفسیر دارد. "عمل کلید شناخت است" یعنی اگر انسان وارد هیچگونه عملی نشود، در خانه خود بنشیند و درها را به روی خویش ببندد، بعد بخواهد جهان را بشناسد ابدا نمی تواند جهان را بشناسد، (یعنی) امکان ندارد. آیه ای از قرآن را در جلسات اول خواندم که می فرماید: «و الله اخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئا و جعل لکم السمع و الابصار و الافئده لعلکم تشکرون؛ و خداوند شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمی دانستید و برای شما گوش و دیدگان و دل ها قرار داد تا شکر گزارید.» (نحل/ 78) اول، تکیه روی حواس می کند. اصلا حواس، عمل است، استقراء است. قرآن فقط نمی گوید خدا به شما گوش و چشم داد، بلکه بعد از آن می گوید: «لعلکم تشکرون» یعنی این درست نیست که من بگویم: چشم که دارم، گوش هم که دارم ولی به اتاقی می روم و در اتاق را به روی خودم می بندم، چشم و گوش دارم پس (خود به خود) شناخت پیدا می کنم. نه، «لعلکم تشکرون» یعنی حواس را باید در عمل وارد کنی، که همان استقراء و تجسس می شود. پس بدون شک این مطلب تا این اندازه، حرف بسیار درستی است که عمل کلید شناخت است.
اما آیا عمل، تنها کلید شناخت است؟ نه، عمل کلید اول شناخت است، با عمل، ما یک در از درهای شناخت را به روی خودمان باز می کنیم و به یک سلسله مسائل دست می یابیم. بعد نوبت در دوم می رسد، در دوم را باید با کلید دیگری باز کنیم. با کلید دوم شناخت، به شناخت بالاتر می رسیم. آنچه در جلسات پیش عرض کردم که شناخت سطحی و شناخت منطقی دو مرحله اساسی از شناخت هستند بلکه ما شناخت منطقی را نیز دو مرحله کردیم، همین است، عمل (حواس) کلید شناخت سطحی ابتدایی است، یعنی کلید جمع آوری مواد اولی شناخت در ذهن است. اگر نخواهیم با این کلید کار کنیم، اصلا نوبت به کلید دوم نمی رسد، مثل این است که می خواهیم وارد اتاقی شویم که در پشت اتاق دیگری است. تا وقتی که در اول را باز نکنیم به آن اتاق دوم نمی رسیم. آیا وقتی در اول را باز کردیم، جهان را مطالعه کردیم، آنچه را که از طریق حواس و استقراء برای ما به دست آمدنی است به دست آوردیم، به همه شناخت ها دست یافته ایم؟
نه، کلید دوم، آن است که قرآن از آن به "فؤاد"، و فیلسوفان از آن به "عقل" تعبیر می کنند. آن هم «لعلکم تشکرون» دارد یعنی آن هم باید عمل کند، باید به کار بیفتد. پس اگر عمل را شامل تفکر و تعقل هم بدانیم، عمل، همیشه کلید شناخت است. ولی اشتباه این است که وقتی می گویند "عمل کلید شناخت است" عمل را منحصر به "عمل عینی" می کنند که همان مشاهده و بررسی باشد. نه، عمل عینی (مشاهده و بررسی) کلید اول شناخت است. عمل دوم -که اگر اسمش را عمل بگذاریم مانعی ندارد- یک نوع عمل ذهنی است که مرحله دوم شناخت یعنی مرحله منطقی شناخت را با آن انجام می دهیم. ولی آقایانی که می گویند "عمل کلید شناخت است" فقط به عمل عینی توجه دارند و هیچ توجهی به عمل ذهنی ندارند، در صورتی که عمل عینی یعنی "مشاهده" را، حیوانات هم انجام می دهند: مرغ هایی که در هوا پرواز می کنند نیز دائما مشاهده می کنند، اسب ها و گوسفندها هم مشاهده می کنند.
اختلاف اساسی منطق ارسطو با منطق جدید فرانسیس بیکنی -و فرانسیس بیکن به این طرف- که تا امروز هم ادامه دارد در مسئله معیار شناخت است.
این حرف در دنیا مورد قبول واقع شد، گفتند این حرف ها چیست که شناخت را با شناخت می شناسیم؟! منطق ارسطویی می گفت شناخت ها بر دو قسم است: نظری و بدیهی. "نظری است" یعنی مجهول است، باید روی آن فکر کرد، احتیاج به معیار دارد، نیاز به دلیل دارد، و "بدیهی است" یعنی "خود معیار" است. شناخت های نظری را که نیاز به معیار دارند با شناخت های بدیهی خود معیار می سنجیم. گفتند این حرف منطق ارسطو غلط است، تمام شناخت های ما نظری است، تماما نیاز به معیار و محک دارد، ما به آن معنا شناخت بدیهی نداریم. محک چیست؟ محک "عمل" است. اینجاست که برای اولین بار در زبان فلاسفه، "عمل" از نظر معیار بودن، ارزش فوق العاده ای پیدا می کند. البته عمل ارزش های دیگری هم دارد که عرض می کنم.
مسئله دیگر این است: کدام عمل است که کلید شناخت است، "عمل فردی" یا "عمل اجتماعی"؟ در مسائل مربوط به جامعه این مسئله مطرح است. (طرح) این مسئله از زمان فوئرباخ شروع شد. فوئرباخ وقتی مسئله پراکسیس را مطرح کرد و عمل را معیار شناخت دانست گفت: "عمل اجتماعی معیار شناخت است" یعنی در باب شناخت جامعه و شناخت تاریخ، تنها عمل اجتماعی معیار شناخت است.
البته این مربوط به شناخت تاریخ و جامعه می شود. مسلما فوئرباخ هم نمی خواهد بگوید که در مسائل فیزیک و شیمی نیز حتما باید عمل اجتماعی باشد و اگر یک دانشمند به طور فردی مشغول تحقیق باشد به نتیجه نمی رسد. همیشه افراد بالخصوصی هستند که این نوع تحقیقات را انجام می دهند.
می گویند انسان وقتی که می خواهد به یک اندیشه واقعی و حقیقی برسد که با محک عمل، صحیح بودن و حقیقی بودن آن را کشف کند، باید این کار را بکند: اول باید به بررسی های استقرایی بپردازد (چون اگر بررسی نکند هیچ الهامی به ذهنش نمی شود)، باید برود روی یک موضوع -مثلا موضوع اجتماعی یا زیست شناسی و یا پزشکی- از نزدیک مطالعه کند. اگر کسی می خواهد بفهمد "سل" چگونه به وجود می آید و چگونه معالجه می شود باید روی مسلول ها مطالعه کند، آمار بگیرد. علت ها را به دست آورد. در اثر بررسی های استقراء، ذهنش برای پیدایش یک فرضیه آمادگی پیدا می کند. در ذهن عالم، فرضیه ای پیدا می شود، که منشأ سل فلان چیز است، مثل اینکه در باب سرطان به صورت فرضیه می گویند که دخانیاتی مثل سیگار، منشأ سرطان است. این یک اندیشه است و هر اندیشه ای نیاز به معیار دارد، معیارش عمل است. بعد (فرضیه را) در عمل امتحان می کنند. اگر عامل بیماری را روی انسان ها امتحان نکنند مثلا روی موش ها امتحان می کنند. اگر در عمل درست از آب در آمد، این اندیشه، درست است و اگر درست از آب در نیامد غلط است.
مثل طرح های اجتماعی: مشکلی داریم در جامعه به نام "ترافیک". فرض کنید عده ای را دعوت می کنند و از آنها می پرسند مشکل ترافیک را چگونه باید حل کنیم؟ هر کس طرحی می دهد. کدام طرح درست است؟ ما نمی دانیم کدام طرح درست است. راه اینکه بفهمیم کدام یک از این طرح ها درست است و کدام یک غلط، چیست؟ عمل. هر طرح را مدتی عمل می کنیم، اگر دیدیم نتیجه داد درست است و اگر دیدیم نتیجه نداد غلط است. اینجاست که آن نظریه (یعنی منطق تعقلی یا قیاسی و یا ارسطویی) برای لااقل سیصد سال در دنیا مردود شناخته شد.

منـابـع

مرتضی مطهری- مسئله شناخت- صفحه 207-210

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد