«پیشینه انسان» در شعر حافظ

فارسی 3897 نمایش |

یکی دیگر از مسائل جهان بینی عرفانی در زمینه انسان، مسئله انسان قبل الدنیا است. در دید عرفانی، انسان یک موجود خاکی نیست، بر خلاف دیدهای مادی و برخی از دیدهای فلسفی که «می گویند» طبیعت است و بعد در طبیعت یک فعل و انفعال هایی شد و انسان به وجود آمد و روح و روان انسان هم شیئی است مولود این، نه، در جهان بینی عرفانی انسان یک موطنی قبل از این دنیا دارد، البته نه به آن معنای افلاطونی که حتما اینجور باشد که روح انسان به همین صورت شخصی و فردی در یک جهان دیگری بوده، مثل مرغی که می آید در آشیانه جا می گیرد و می خواهد برود، نه، می خواهد بگوید اصلش از آنجاست، پرتوی است که از آنجا تابیده و بعد به آنجا هم بازگشت می کند. این هم در اشعار حافظ زیاد آمده است. حالا بعضی اشعارش را برایتان می خوانم. غزل خیلی عالی ای دارد که می گوید:
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم *** از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
اشاره به داستان آدم است با تعبیر عرفانی اش، داستان عصیان آدم و رانده شدنش و....
رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم *** تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
گفتیم عارف هستی را مولود عشق می داند (کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف؛ من گنج پنهانی بودم دوست داشتم شناخته شوم، مخلوق را آفریدم تا شناخته شوم).
سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت *** به طلبکاری این مهر گیاه آمده ایم
ما از آنجا آمده ایم اینجا.
با چنین گنج که شد خازن او روح امین (با چه سرمایه عظیمی «آمده ایم») *** به گدایی به در خانه شاه آمده ایم
در عین حال آمده ایم اینجا کامل شدیم، به فعلیت برسیم و برگردیم.
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست *** که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم
آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار ** که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم
در یک غزل دیگرش همین مسئله «انسان قبل الدنیا» را به این صورت می گوید:
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم *** بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست *** چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق *** که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود *** آدم آورد در این دیر خراب آبادم
البته این که «آدم آورد» از نظر عارف یک نقصی است که مقدمه کمال است، یک عصیانی است که منجر به مغفرت و توبه و بازگشت می شود. اصلا کمال آدم در عصیان بود ولی نه در عصیان از آن جهت که عصیان است. عصیان اگر عصیان باشد و متوقف بشود، آن نزول است و انحطاط و سقوط، ولی اگر منجر به توبه و بازگشت بشود، آن کمال است.
سایه طوبی و دلجویی حوز و لب حوض *** به هوای سر کوی تو برفت از یادم
آنچه که در آنجا بود همه را فراموش کردیم، حالا اینجا به جای خیلی بالاتر می رویم. در غزل دیگری همین مطلب را می گوید، و حافظ روی این مطلب خیلی تکیه دارد:
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب *** سروش عالم غیبم چه مژده ها داده است
که ای بلند نظر شاهباز سدره نشین *** نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است
تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر *** ندانمت که در این دامگه چه افتاده است
باز غزل دیگر:
حجاب چهره جان می شود غبار تنم (تن را تشبیه کرده به غباری که روی این چهره را می گیرد)
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم (این تن را رها کنم و بروم)
من حقیقتا تعجب می کنم از یک عده مردمی که مثل اینکه دستی و دستگاهی هست که حالا هر جور هست امثال حافظ را به یک شکلی مسخ کنند که از این راه و به این وسیله بالاخره به جای اینکه فکر مردم را بالا ببرند و تعالی بدهند، مردم را به سوی فساد و تباهی و انحراف سوق بدهند. می گویند اصلا حافظ معتقد به معاد و عالم بعد از مرگ نبوده، حالا خود بیچاره چه می گوید، آنها چه می گویند.
حجاب چهره جان می شود غبار تنم *** خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحان است *** روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم
تا آنجا که می گوید:
اگر ز خون دلم بوی شوق می آید (بعضی نسخه ها می گویند «بوی عشق می آید») ***عجب مدار که همدرد نافه ختنم
جدا شدنش از آنجا «را بیان می کند». می خواهد بگوید این نافه ختن (البته در عالم شعر این تشبیه را به کار می برند) این بوی خوشش را از چه دارد؟ از این که هم جوار آهو بوده، مدتی در زیر شکم آهو -این موجود زیبا که ضرب المثل زیبایی است- بوده، اگر تو از خون دل من بوی مشک می شنوی، آخر من یک روزی با او بوده ام.
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع *** که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
در یک غزل دیگر در همین زمنیه می گوید:
چل سال بیش رفت که من لاف می زنم *** کز چاکران پیر مغان کمترین منم
هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش *** ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم
می خواهد بگوید در تمام این مدتی که من در سلوک بودم همیشه فیض می گرفتم و الهامات و اشراقات و مکاشفات داشته ام.
از جاه عشق و دولت رندان پاکباز *** پیوسته صدر مصطبه ها بود مسکنم
در شان من به دردکشی ظن بد مبر *** کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم
این «آلوده گشت جامه ولی پاکدامنم» همان مسئله بد نامی است، یعنی شکستن نام و ننگ، یک روشی اندکی شبیه ملامتی که شاید در حافظ هم بوده، یعنی تظاهر کردن به یک چیزهایی بر خلاف آنچه که هست، یعنی خوب باشد و به بدی در میان عوام تظاهر کند. این یک روشی بوده که اینها داشته اند، حالا این روش خوب یا بد، من کار ندارم، ولی چنین روشی بوده.
تا آنجا که می گوید:
شهباز دست پادشهم این چه حالت است *** کز یاد برده اند هوای نشیمنم
البته این یک شعر را انسان احتمال می دهد که در آن واحد دو معنی داشته باشد، هم نظر داشته باشد به پادشاه زمان خودش، روابط انسانی خودش با او را بخواهد بیان کند، و هم در عین حال معنی عرفانی خودش را می گوید.

منـابـع

مرتضی مطهری- عرفان حافظ- صفحه 121-125

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد