گفت و شنودی با دکتر نصر درباره دین و فلسفه در دنیای معاصر

فارسی 5645 نمایش |

نحوه فلسفه و راه رسیدن به ماهیت اشیاء
سؤال: به نظر شما از راه فلسفه می توان به ماهیت اشیا رسد؟
جواب: این موضوع بستگی کامل دارد به این که معنی فلسفه در تفسیر ما چه باشد. اگر فلسفه را به طرزی که در دو سه قرن اخیر در اروپا معمول شده است تفسیر کنیم، به قول کانت فلسفه اساسا نمی تواند به ذوات اشیا پی برد. اما با فلسفه ای که ما در مشرق زمین و به خصوص در ایران داریم، یعنی فلسفه ای که با اشراق و عرفان توأم است، البته می توان به این مقصود رسید. منتهی ادراک آن برای همه کس میسر نیست و انسان جهت فهم این موضوع باید درک خاصی داشته باشد.

پیام جاودانه دین و حکمت
سؤال: انسان از کجا آمده و چرا آمده؟
جواب: انسان بین دو راز بزرگ زندگی می کند: یکی ابتدای او و دیگری انتهایش. هیچ تمدنی نمی تواند از این دو مسئله احتراز کند، و امری که هرگز دگرگون نخواهد شد، همین موضوع قرار گرفتن انسان بین این دو مجهول است. پیام حکمت و عرفان و دین جاودان خواهد بود، چون سر و کارش با بحث درباره ی این دو مسئله است، و این که ما «از کجا آمده ایم و به کجا می رویم؟» یک مسئله ی بغرنج فلسفی است. به طور ساده می گوییم که ما از عالم روح آمده ایم و به عالم روح نیز بر می گردیم. اما در این جا سؤالی پیش می آید که اگر اصل وجودی انسان در عالم معنوی بوده و دوباره نیز به آن جا باز می گردد، اکنون چرا نفس انسان حتما باید از این مرحله بگذرد. این خود یکی از اسرار بزرگ خلقت است. می توان گفت که حیات انسان در این جهان از لحاظ غایت نهایی او یک جنبه ی مثبت دارد، زیرا با عبور از این عالم است که نفس انسان یک نوع پختگی پیدا می کند و در واقع غایت نهایی حیات انسان همین پخته شدن است.
سؤال: مکتب کدامیک از فلاسفه ی اسلامی در شما تأثیر بیشتری گذارده است؟
جواب: تحقیقات و کارهای علمی من بیشتر درباره ی سه نفر بوده است: ابن سینا و سهروردی و ملاصدرا. اما دو مکتب بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داده است: از لحاظ عرفانی، مکتب عرفان ابن عربی، زیرا من خود مجذوب عرفان هستم، از لحاظ فلسفی، مکتب ملاصدرا. همچنین در آن دوران بحرانی زندگی ام غزالی و مولانا هر دو سهم عظیمی در حیات من داشتند، زیرا غزالی در عصر خود در نقطه ای قرار گرفت شبیه به وضعی که امروزه بسیاری از متفکران در آن قرار می گیرند، بدین معنی که او در اثر مطالعه ی کتب علمی و فلسفی یونانی از لحاظ دینی شک پیدا کرد و تمام اساس وجودش متزلزل شد و چون مرد راستینی بود و با خود ریا نمی کرد با این شک و تردید دینی قادر به زندگی نبود. از لحاظ جسمی نیز سخت مریض شد، آن گاه به سوی عرفان و تصوف رفت و از این طریق بود که دوباره یقین پیدا کرد.

امکان اجرای قوانین اسلام در همه زمان ها
سؤال: آیا در شرایط حاضر می توانیم تمام قوانین اسلام را اجرا کنیم؟
جواب: شریعت اسلام مخصوصا تشیع یک شریعت زنده است و تا دنیا باقی است زنده خواهد ماند. همچنین اسلام زمانه هایی را پیش بینی کرده است که اساسا دین و اخلاق و انسانیت سست و متزلزل خواهد شد. نظریه ی اسلام مانند تمام اصول محکم دینی و حکمی این نیست که تسلیم زمانه شود، بلکه اساس این است که زمانه را بسازد. امروز همه از تطبیق اصول مختلف با زمانه صحبت می کنند، حال بنده سؤال می کنم: پس خود زمانه را باید با چه تطبیق کرد؟
در این جا یک بحث دقیق فلسفی پیش می آید. اگر زمانه بر ما تفوق و برتری دارد، پس چرا ما امروزه این اندازه صحبت از آزادی انسان می کنیم، بهتر است تسلیم نظر دیالکتیک مادی یا فلسفه ای مشابه آن بشویم و بگوییم ماده یا تاریخ، انسان را اداره می کند. لکن حقیقت غیر از این است. انسان آزاد است و خودش باید زمانه را بسازد. یک فیلسوف بزرگ فرانسوی در این مورد گفته ی جالب توجهی دارد، او می گوید: «افراد عادی تسلیم زمانه ی خود هستند و اشخاص معنوی سازنده ی آن». تصور کنید که ایرانی های 700 سال پیش هم صحبت از تلفیق فرهنگ و دین و زبان و افکار خود با زمانه می کردند، می بایست بعد از حمله ی مغول همگی بودایی یا شامانی شوند، چون زمانه ایجاب می کرد که همرنگ جماعت شوند.
بنابراین، مسئله باید به نحو دیگری مطرح شود، یعنی بدین شکل که، ما ایرانی ها و یا اصولا ما مسلمان ها چگونه می توانیم این زمانه را طبق اصول و قواعد خود بسازیم؟ ممکن است سفسطه جویان این گونه سفسطه کنند که چگونه می گویید نباید همرنگ جماعت شد؟ ما چگونه می توانیم اتومبیل و هواپیما و ترن را کنار بگذاریم و با شتر مسافرت کنیم؟ این حرف صد در صد درست است و ما دیگر نمی توانیم، به جز در صحاری وسیع، با شتر سفر کنیم.
اما البته هیچ اجباری نداریم که موسیقی خود را فراموش کنیم و به موسیقی غربی پناه ببریم. هنر خود را رها کنیم و شیفته ی هنر غربی گردیم. در خانه های خود به جای هنر ایرانی و اسلامی اشیای فرنگی بگذاریم. اگر ما داری تمدنی قوی باشیم خود می توانیم آن را بر سایر ملل تحمیل کنیم، چنان که یکی از ممالک آسیایی یعینی ژاپن تا حدی این کار را کرده است.
درست است که ژاپنی ها در اثر شکست سختی که خوردند و در اثر عوامل تاریخی، یعنی عواملی که خارج از اراده ی افراد جامعه انسان است، خیلی کارهای جدید کردند، مثلا صنعتی شدند، ولی بعضی از مظاهر تمدنشان که بسیار قوی و ریشه دار بود، مانند معماری ژاپنی توانست آن قدر در آمریکا نفوذ کند که حالا ما بدون این که خود بدانیم از طریق آمریکا خانه هایمان را به سبک ژاپنی می سازیم، یا بعضی از سنن ملی ژاپنی که آن را حفظ کرده اند، مانند روی زمین نشستن و پوشیدن لباس ملی که خیلی بیشتر از آنچه که مردم فکر می کنند در روحیه ی یک ملت موثر است. بسیاری از اموری که مردم به عذر جبر زمانه و همرنگ شدن با جماعت از آن سخن می گویند و آن را از غرب تقلید می کنند، چیزی نیست جز یک ضعف معنوی و عقده ی حقارتی که متاسفانه ما در برابر مغرب زمین پیدا کرده ایم. درد بزرگ این است که ما مغرب زمین را نمی شناسیم. اگر آن را خوب می شناختیم می دیدیم که خود آن ها با چه مسائل بزرگ معنوی و فقر فلسفی و اخلاقی روبه رو هستند. این مطالب را خود جوان های غربی درک می کنند و به همین جهت است که به عرفان کاذب پناه می برند و هیپی هم شوند. اگر ما این ضعف و فقر غرب را می فهمیدیم آن وقت افکار آنان آن قدر به نظرمان قوی نمی آمد، که تا هر چه از دروازه ی غربی وارد ایران شود مانند وحی منزل همه جا را فرا گیرد و به عذر جبر زمانه به ما تحمیل شود.

رابطه خواسته های زمان متجدد و حقوق آنها
سؤال: ولی ملاحظه بفرمایید ما قرن ها شاهد استثمار زن به وسیله ی مرد بوده ایم، مطمئنا اسلام حقوق زیادی برای زن قائل شده است، اما عملا حقوق زن ها پایمال گشته است و عده ی زیادی عقیده دارند که اسلام مذهب مردهاست. خواهش می کنم در این مورد نظر خود را اظهار کنید؟
جواب: هیچ مرام بشری هرگز به طور کامل اجرا نمی گردد، چه برسد به دین که یک مرام آسمانی است. چنان که حضرت مسیح (ع) به امت خود گفت: «اگر کسی به یک طرف صورتتان سیلی زد طرف دیگر را جلو او بگیرید» لکن این همان تمدن مسیحی بود که طبق آمار بیش از هر تمدنی جنگ کرده و موجب آدم کشی شده است. تعالیم اسلام نیز از این قاعده مستثنی نیست. اما در مورد این که می گویند اسلام مذهب مردهاست، باید گفت که اصولا در تمام جوامع آسیا و در جوامع اروپایی قدیم مرد دارای قدرت برتر بوده است. در ژاپن هم که بودایی است و تا قرن بیستم یک نفر مسلمان در آن راه نیافته بود، به خصوص در دوره ی سامورای ها مردها دارای قدرت فایق بودند. اصولا در ژاپن قدرت سیاسی و اقتصادی و اجتماعی در دست مردهاست و زنان نیز دارای جنبه ی زنانگی مطلق و کامل هستند. می بینیم که قدرت مرد در ژاپن به هیچ وجه جنبه ی اسلامی ندارد، یا همین طور در هندوستان یا چین. پس موضوع اسلام نیست، مسئله این است که تمدن های قدیم همیشه سعی می کردند تا برای مرد حقوق مردانه قائل شوند و برای زن حقوق زنانه و برای هر یک از آن ها حقوق و تسهیلاتی که منطبق با روحیه و طبیعتشان باشد به وجود آورند.
اما مسئله ی استثمار، در این مورد باید بگویم که زن در مغرب زمین،هم از لحاظ اقتصادی و هم از لحاظ شهوت، به مراتب بیشتر از ممالک اسلامی استثمار گردیده است. در بسیاری از کشورهای اروپایی هنوز هم از لحاظ اقتصاد حقوق زن نه تنها از ایران، بلکه از تمام ممالک اسلامی کمتر است. اصولا از همین زمان پیدایش استثمار اقتصادی در اروپا و از میان رفتن اختلافات اجتماعی بین زن و مرد بود که زن نسبت به مرد یک عقده ی حقارت پیدا کرد و احساس کرد که از مرد پست تر است، یعنی تا زمانی که برای یک زن، هدف بزرگ مادر بودن و زن یک شوهر بودن و حفظ خانه کردن و تربیت فرزندان وجود داشت، هرگز زنی خود را نه تنها از مردان بلکه از هیچ زن دیگری نیز پست تر احساس نمی کرد، اما وقتی هدف جامعه طوری شد که ارزش ماشین نویس بودن از یک خانه دار بیشتر شد، زن ها دیگر حق داشتند که بگویند ما در ماشین نویس شدن حقمان از مردها کمتر است.
این است که کم کم موضوع رقابت پیش آمد که بسیار خطرناک و مضر است، زیرا معنای آن به جان هم انداختن دو عاملی است که اجتماعی را به وجود آورده است، در حالیکه در تمدن های قدیم (نه تنها در اسلام) که نظامی در آسیا و حتی اروپا ساختند، هدف اصلی هماهنگی و وفاق زن و مرد بود. کار بزرگی که اسلام کرد و خیلی ها متوجه نیستند، این بود که حق زن را در مقابل خداوند مساوی کرد. یعنی در بهشت یا دوزخ رفتن پس از مرگ برای زن و مرد حقوق مساوی قائل شد. این مسئله اهمیت بسیار زیادی دارد، زیرا در بعضی تمدن ها برای زن حقوقی جاویدان قائل نبودند مانند مانوی ها در ایران که زن را زاده ی شیطان می دانستند و زن در مانویت روح جاویدان ندارد. کار خطیر اسلام این بود که از لحاظ دینی و حتی از لحاظ وظایف دینی و هدف اصلی حیات، زن و مرد را مساوی کرد و در خود زندگی برایشان روابط متقابل و مکمل یکدیگر ایجاد کرد. اسلام از زن و شخصیت او حمایت هایی کرد که جامعه ی امروزی به هیچ وجه با آن ها آشنا نیست. اولین حفظ حقوقی که تمدن اسلامی از زن به عمل آورد، این بود که برای او این امکان را به وجود آورد که عفت خود را حفظ کند و عفیف بماند. این مسئله برای سلامتی روحی زن بسیار مهم است، زیرا از نظر روانی عفت و سلامت روحیه ی زن با هم ارتباط بسیار نزدیک دارد و این که در تمام جوامع، روسپی گری را تقبیح می کنند به خاطر این است که زن روسپی تنها جسمش فرسوده نمی گردد، بلکه بیشتر از آن روحش خرد می شود. در حالیکه در جامعه ی امروزی مغرب زمین، عفیف ماندن زن بسیار سخت و تقریبا غیر ممکن است، چون ازدواج که در حیات زن مرحله ی بسیار مهمی است صد در صد به دوش خود اوست و خانواده اش این مسئولیت را قبول نمی کند و طریق دیگری هم جهت یافتن شوهر موجود نیست،جز این که زن خود را در بازار فروش بگذارد تا خریداری پیدا شود، یعنی باید کارهایی انجام دهد که از لحاظ روحی برای یک زن بسیار مشکل است، کارهایی که زن شرقی هرگز مجبور به انجام دادن آن نبوده است.
سؤال: من در میان جوانان به گروهی برخورد کرده ام که لزوم داشتن مذهب را به شدت انکار می کنند، اما لزوم داشتن ایمان را می پذیرند و فی المثل می گویند ایمان ما به خودمان است، نظر شما چیست؟
جواب: اشکال ایمان به خود در این است که این «خود» گاه گاه متزلزل می شود. مانند این است که یک کشتی در حال غرق شدن باشد و بگویند به خودش لنگر بیندازد، در صورتی که یک چنین کشتی باید به خشکی لنگر بیندازد تا غرق نشود. نفس انسان یک جنبه ی سیال دارد و در اولین تندباد شداید به لرزش در می آید. اهمیت ایمان به چیزی خارج از انسان این است که بتواند به یک واقعیت قوی تر از خود تکیه کند. البته انسان باید به خودش ایمان داشته باشد. اما آن «خود» لرزنده و سیال است و باید به واقعیتی ماورای خود وابستگی یابد. این است که این ادعا که انسان کافی است به اراده ی خود ایمان داشته باشد صحیح نیست. البته بسیار خوب است، انسان باید با اراده باشد، اما تا وقتی که به واقعیتی بزرگ تر که در ماورای خودش قرار گرفته ایمان نداشته باشد زندگی برایش سخت و دشوار می گردد. اشخاصی هم که می بینیم ایمان به دین ندارند در واقع به یک خدای دروغین خود ساخته معتقدند، مثل جامعه، آینده و جز آن، که بت های جدید بشر است. آن ها در هر حال واقعیتی بزرگ تر از خود را ثابت می دانند و ایمان خود را به آن متکی می کنند و کمتر کسی است که بتواند به نفس خود ایمان داشته باشد. اگر هم توانست در درون خود باقی بماند آن وقت جنبه ی اگزیستانسیالیست جدید را پیدا می کند، زیرا خود را مانند جزیره ای جدا از همه چیز می داند، جدا از اجتماع، از طبیعت و از خداوند، یعنی همان واقعیت هایی که انسان می تواند با آن ها رابطه داشته باشد. آن وقت است که می رود به جست و جوی انواع و اقسام تجربه های غیرعادی، مانند ابراز علاقه ی فوق العاده زیادی که امروزه درغرب به تجربه های عرفانی و خلسه و ادیان شرقی می شود. لکن باید گفت که اکثر طالبان این حقایق هرگز به آن دسترسی پیدا نخواهند کرد، چون عرفان واقعی همیشه با انضباط و نظام همراه است، نه آن را با خوردن قرص می توان به دست آورد و نه به وسیله ی مرشدان کاذب که بدون تربیت مرید خیال می کنند می توانند چیزی به او بیاموزند. انسان حیوانی است معنی جو، و این بهترین توصیفی است که می توان از انسان کرد. همان گونه که زندگی بدون هوا برایش میسر نیست بدون معنی هم قادر به زندگی نخواهد بود. بنابراین نمی توان گفت ایمان بدون مذهب نمی تواند وجود داشته باشد، چون در این صورت اشخاص بی دین وجود نمی داشتند، ولی باید گفت که این حالت به طور دایم نمی تواند ادامه پیدا کند.

غیر ممکن بودن اخلاق بدون دین و حکمت
سؤال: برخی از محققین اجتماعی عقیده دارند که برای تضمین خوشبختی بشر اخلاق و هنر کافی است و وجود عامل مذهب ضرورتی ندارد، نظر شما در این مورد چیست؟
جواب: به نظر من قرن بیستم پاسخ این سؤال را داده است، یعنی نشان داده است که اخلاق بدون یک نوع حکمت و متافیزیک غیر ممکن است. اخلاق چیست؟ آنچه که در غرب تصور می کنند «اخلاق طبیعی» است خود میراث مسیحیت است، چون مسیحیت در طی 2000 سال پیش تکرار کرده است که آدم کشی بد است، حال افراد بشر بدون چون و چرا آن را مذموم می دانند. لکن باید پرسید چرا بد است؟ چرا نباید آدم کشت؟ همین مسئله است که داستایفسکی نویسنده ی بزرگ روسی در اثر معروف خود جنایت و مکافات آن را به منطق نهایی خود می رساند و قهرمان داستان کسی را می کشد برای این که از خود می پرسد چرا کشتن و جنایت بد است؟ دلیلی ندارد که من این کار را نکنم. از این نظر است که می گوییم تجربه ی قرن بیستم و فجایع بی سابقه ای که در آن به وقوع پیوسته است ثابت می کند که وقتی اصول مذهب سست شد از اخلاق به هیچ وسیله ای نمی توان دفاع کرد.

لزوم تربیت افراد مومن و آشنا با تمدن غرب
سؤال: حال که به عقیده ی شما ایمان و مذهب برای تامین آرامش و خوشبختی انسان لازم است بگویید، ما چگونه می توانیم جوانان را معتقد و مومن کنیم؟
جواب: خانواده، طرز تربیت فرد در محیط خانوادگی و پایه های مذهبی و ایمانی پدر و مادر البته، نیز قدرت هایی که وسایل ارتباطی کشور را مانند رادیو، تلویزیون و مطبوعات و مانند آن در دست دارند و همچنین وسایل و طرق تعلیم و تربیتی مملکت هم تأثیر بسیار زیادی دارد. آنچه که ما در میهن خود از نان شب به آن محتاج تریم تربیت یک طبقه ی ذو جنبتین است، یعنی اشخاصی که تمدن غربی و اروپایی را بسیار خوب و عمیقا بشناسند و با تمدن ایرانی و اسلامی نیز آشنایی عمیق و کامل داشته باشند و بتوانند برای نسل جوان، این میراث ارزنده و عظیم معنوی و اخلاقی خودمان را دوباره تفسیر کنند. اما متأسفانه هیچگونه برنامه ی منظمی جهت تربیت این قبیل افراد ریخته نشده است. چند نفری هم که این طور تربیت شده اند اتفاقی بوده و این امر نتیجه ی منطقی یک دستگاه منظم تعلیم و تربیت نیست.
سؤال: به نظر شما روشی که بعضی از کشورهای اسلامی به کار می برند و جوانان را از برخورد با مظاهر تمدن غرب به دور نگاه می دارند صحیح است و از این راه ایمان و اعتقاد واقعی در وجودشان پدید می اید؟
جواب: وضع این کشورها با ایران فرق دارد، زیرا با غرب روابط بسیار محدودی دارند. فرض کنیم سیلی می آید، در این حال اگر فرزند خود را در آن بیندازیم و بگوییم اگر شنا نداند غرق می شود و اگر شناگر خوبی باشد خود را می رهاند، عمل کاملا غلطی مرتکب شده ایم، زیرا در مرحله ی اول باید به فرزند خود شناگری بیاموزیم بعد او را در چنگال سیل رها کنیم. از این جهت به نظر من تا وقتی که ما نتوانیم اشخاصی تربیت کنیم که بتوانند مدافع اصول و فرهنگ و دین و تمدن خودمان باشند و این مطالب را به نحوی که قابل فهم نسل فعلی باشد بیان کنند، بهتر است که چنین سدی در برابر غرب کشیده شود، زیرا اگر این کار را نکنیم تنها وسیله ی دفاع را از بین برده ایم.

اصلاح یعنی بازگشت به خود برای رفع نقص ها
سؤال: شما افکار ضد مذهبی جوانان و عدم اعتماد آن ها را چگونه توجیه می کنید؟
جواب: انسان طبیعی همیشه می پندارد که ضعیف و ناقص است و خداوند کامل و منشأ هر نوع کمال و خوبی است، اما اگر انسان با نظر دیگری که حاکی از کبر و غرور اوست شروع کند، یعنی این نظر که خود ذاتا خوب است، آن گاه از خود خواهد پرسید پس بدی از کجاست؟ چرا بدی وجود دارد؟ در پاسخ این سؤال سرانجام مبدا را متهم به بدی می کند. تمام نهضت های ضد دینی از همین جا شروع می شود. یعنی انسان در عوض این که ضعف خود را دریابد و به اصلاح آن بپردازد، اشتباهات و نقایص خود را فراموش می کند و در صدد اصلاح دیگران بر می آید. بشر جدید همه چیز را می خواهد اصلاح کند غیر از خودش، می خواهد دین و فلسفه و جامعه را اصلاح کند اما حاضر به اصلاح خود نیست، با آن که تا انسان خود را اصلاح نکند قادر به اصلاح هیچ چیز نیست. هر زمانی که خود را اصلاح کرد همه چیز را می تواند اصلاح کند. فرق بین عارف و یک فرد شکاک امروزی این است که عارف می گوید انسان باید ابتدا به اصلاح خود بپردازد و زمانی که این کار را کرد خوب می شود و کسی که خوب بود تمام اعمالش خوب است. مثل قلم سبز که هر جا کشیده شود سبز است، لکن تا زمانی که این اصلاح درونی انجام نگیرد، هر اصلاحی ناقص است حتی اگر نیتش خوب باشد. اما شکاک می خودهد اصلاح کند و اعمال نیکو انجام دهد، ولی از نقص خود آگاه نیست و نمی داند که هر عملی که انجام دهد آلوده به این نقص است. من واقعا برای جوانانی که راهنمایی نمی شوند متأسفم. اما در عین حال باید بگویم که مسئولیت هرگز از انسان دور نمی شود، زیرا انسان آزاد است و حق انتخاب و اختیار دارد، پس مسئول انتخاب خود اوست و این مسئولیت بشری را هیچ جوان و پیری نمی تواند انکار کند و نمی تواند راه کجی را که انتخاب کرده است به تقصیر دیگران بگذارد.

منـابـع

سید‌حسین نصر- معارف اسلامی در جهان معاصر- صفحه 183-192

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها