بررسی شبهه آکل و مأکول، یکی از شبهات منکران معاد جسمانی

فارسی 2386 نمایش |

یکی از سولاتی که در بحث معاد جسمانی مطرح شده است شبهه «آکل و مأکول»  است که در حقیقت یکی از پیچیده ترین مباحث معادجسمانی است.

توضیح اینکه: گاه اتفاق می افتد که اجزای بدن انسانی، جزو بدن انسان دیگری می شود، خواه به صورت مستقیم باشد، مثل اینکه در زمان قحطی کسی از گوشت انسان دیگری تغذیه کند، یا به صورت غیر مستقیم مثل اینکه بدن انسانی خاک شود و مواد غذائی آن خاک جزء گیاهان گردد. و انسانی از آن گیاه (سبزی، دانه های غذائی و میوه ها) تغذیه کند، و یا حیوانی آن گیاه را بخورد، و انسانی از آن حیوان تغذیه نماید، حتی امکان دارد که بعضی از اجزاء بدن انسان تجزیه و تبدیل به بخار و گاز شود و انسان دیگری از طریق استنشاق آن را وارد بدن خود سازد. این نیز ممکن است که تمام بدن یک انسان تدریجا جزء بدن انسان دیگری شود. حال این سئوال پیش می آید که به هنگام بازگشت روح به بدن این اجزاء جزء کدام بدن خواهد بود؟ اگر جزء بدن اول شود، بدنهای دیگر ناقص می گردد، و اگر جزء بدنهای بعد شود، چیزی برای بدن اول باقی نمی ماند، به علاوه ممکن است یک از این دو نفر انسان خوب و دیگری  انسان بدکاری باشد تکلیف این اجزاء چه خواهد شد؟

از شأن نزول سرگذشت ابراهیم و داستان مرغهای چهارگانه (بقره/260) نیز استفاده می شود که سئوال ابراهیم درباره معاد جسمانی و شبهه آکل و مأکول بوده، چرا که مرداری را در کنار دریا مشاهده کرد که بخشی از آن در دیا بود و حیوانات دریا آن را می خوردند، و بخشی از آن در خشکی و حیوانات خشکی از آن تغذیه می کردند، و همین مسأله ابراهیم(ع) را در فکر فرو برد، تقاضای خود را مبنی بر ارائه معاد به پیشگاه خداوند عرضه نمود.

پاسخ:
در جواب این ایراد قدیمی پاسخهای مختلفی گفته شده است که معروفترین آنها اعتقاد به «اجزاء اصلیه» است. طرفداران این عقیده می گویند: بدن انسان مرکب از دو گونه اجزاء است: اجزاء اصلیه و اجزاء غیر اصلیه، اجزاء اصلیه همان است که هرگز در آن زیاده و نقصان روی نمی دهد، و اجزاء غیر اصلیه آنهاست که دائما در معرض زیاده و نقصان است. اجزاء اصلیه بعد از مرگ انسان همواره باقی می ماند و اگر هم خاک شود، آن خاک جزء بدن موجود دیگری نمی گردد، و در قیامت همین اجزاء، پرورش می یابد و بدن انسان را می سازد و روح به آن ملحق می شود. گاه این نظر را با پاره ای از روایات نیز تأیید کرده اند از جمله: روایتی است که «مصدق بن صدقه» از «عمار بن موسی» از امام صادق (ع) نقل می کند، می گوید: از آن حضرت پرسیدم که آیا میت تمام بدنش می پوسد؟ فرمود: آری، تا جائی که گوشت و استخوانی برای او باقی نمی ماند، مگر همان طینت (خاکی) که در آغاز از آن آفریده شده "فانها لا تبلی وتبقی فی القبر مستدیره حتی یخلق منها کما خلق منها  اول مره" «آن جزء نمی پوسد و در قبر به صورت مدور باقی می ماند، تا بار دیگر از آن آفریده شود همان گونه که در آغاز  آفریده شد».

در روایت مرسله دیگر نیز از امام صادق (ع) نقل شده که در داستان ذبح گاو بنی اسرائیل فرمود: "فاخذوا قطعه  هی عجب الذنب  منه خلق ابن آدم، و علیه یرکب اذا ارید خلقا جدیدا فضربوه بها" «پس قطعه ای از آن (گاو ذبح شده) را گرفتند که همان آخرین مهره ستون فقرات می باشد، همان چیزی که فرزندان آدم نیز از آن آفریده می شوند، و به هنگام آفرینش جدید بر آن ترکیب می یابند، آن را بر آن مقتول زدند.

قابل توجه اینکه حدیث دوم به خاطر مرسله بودن ضعیف است و حدیث اول نیز به خاطر اختلافی که در «عمروبن سعید» است قابل گفتگوست، به علاوه چنانکه خواهیم دید این روایات با ظاهر قرآن مجید سازگار نیست و لذا نمی توان روی آن تکیه کرد.

به هرحال مطالعات امروز علمای  علوم تجربی این مسأله را نفی می کند و فرقی میان اجزاء بدن نمی گذارد. آنها معتقدند تمام اجزاء بدن ممکن است خاک شود و طبعا می تواند جزء بدنهای انسانهای دیگر گردد، و اینکه طرفداران اجزاء اصلیه معتقدند آخرین مهره ستون فقرات که در عربی آن را «عجب الذنب» می نامند جزء اصلی است و با گذشت زمان از بین نمی رود مطلبی است که مشاهدات حسی آن را تأیید نمی کند، و بسیار شده است که در یک حادثه آتش سوزی تمام بدن تبدیل به خاکستر شده و در میان خاکستر نیز تفاوت دیده نمی شود.

از این گذشته نظریه فوق با ظاهر آیات قرآن نیز سازگار نیست چرا که قرآن مجید در پاسخ مرد عربی که استخوان پوسیده ای را همراه آورده بود و می گفت: چه کسی آن را زنده می کند، می فرماید: «همان کسی که در آغاز آن را آفرید، بار دیگر لباس حیات در تنش می پوشاند» و بسیار بعید به نظر می رسد که آن مرد عرب فقط مهره آخر ستون  فقرات را به دست گرفته بوده و از آن سئوال می کرده است. ظاهر داستان  مرغهای چهارگانه ابراهیم نیز این است که تمام اجزاء از هم جدا شده باز می گردد. به هرحال این پاسخ چیزی نیست که در شرائط  فعلی و با توجه به متون قرآنی بتوان روی آن تکیه کرد و برای اثبات آن نمی توان به خبر واحد قناعت نمود.

بعضی دیگر در پاسخ «شبهه آکل و مأکول» راه دیگری را پیموده اند و گفته اند لزومی ندارد همان اجزاء سابق بدن باز گردد، زیرا شخصیت انسان به روح اوست، و روح به هر جسمی تعلق گیرد، همان انسان اول خواهد بود، لذا دگرگونیهای جسم درطول عمر انسان و عوض شدن اجزاء  و جانسین شدن اجزای دیگر، هرگز به وحدت شخصیت انسان زیانی نمی رساند. بنابراین مانعی ندارد خداوند جسم دیگری بیافریند و روح به آن تعلق گیرد، و روح با این جسم در میان نعمتهای بهشتی متنعم، و یا در دوزخ معذب گردد، و می دانیم که لذت و عذاب مربوط به روح است و جسم واسطه ای بیش نیست! این پاسخ نیز صحیح نیست، چرا که با بسیاری از آیات قرآن تعارض دارد، و همانگونه که قرآن مجید می گوید: همان استخوانهای پوسیده از همان قبر در قیامت بپا می خیزد، نه اینکه خداوند جسم دیگری می آفریند تا روح به آن تعلق گیرد، بنابراین پاسخ مزبور نیز از درجه اعتبار ساقط است.

پاسخ نهائی شبهه آکل و ماکول
بهترین پاسخی که می توان  به این سئوال داد نیاز  به ذکر چند مقدمه  دارد:

1- می دانیم که اجزاء بدن انسان بارها از زمان کودکی تا هنگام مرگ عوض می شود حتی سلولهای مغزی با اینکه از نظر تعداد کم و زیاد نمی شود، از نظر اجزاء عوض می گردد، زیرا از یک طرف «تغذیه» می کنند و از سوی دیگر «تحلیل » می رود، و این خود باعث تبدیل کامل آنها با گذشت زمان است، خلاصه اینکه در مدتی درحدود هفت سال تقریبا هیچ یک از ذرات پیشین بدن انسان باقی نمی ماند. ولی باید توجه داشت که ذرات قبلی به هنگامی که در آستانه مرگ قرار می گیرد همه خواص و آثار خود را به سلولهای نو و تازه می سپارد، به همین دلیل خصوصیات جسمی انسان از رنگ و شکل و قیافه گرفته ، تا بقیه کیفیات جسمانی با گذشت زمان ثابت هستند، این نیست مگر به خاطر انتقال صفات به سلولهای تازه (دقت کنید). بنابراین آخرین اجزاء بدن هر انسانی که پس از مرگ مبدل به خاک می شود دارای مجموعه صفاتی است که در طول عمر کسب کرده و تاریخ گویائی است از سرگذشت جسم انسان در تمام عمر!

2- درست است که اساس شخصیت انسان را روح انسان تشکیل می دهد  ولی باید توجه داشت که روح همراه جسم پرورش و تکامل می یابد، و هر  دو در یکدیگر تأثیر متقابل دارند، و لذا همانطور که دو جسم از تمام جهات با هم شبیه نیستند، دو روح از تمام جهات نیز با هم شباهت نخواهد داشت، به همین دلیل هیچ روحی بدون جسمی که با آن پرورش و تکامل  پیدا کرده نمی تواند فعالیت کامل وسیع داشته باشد و لذا در رستاخیز باید همان جسم سابق بازگردد تا روح با پیوستن به آن فعالیت خود را در یک مرحله عالیتر از سرگیرد و از نتائج اعمالی که انجام داده بهره مند شود.

3- هر یک از ذرات بدن انسان تمام مشخصات جسمی او را در بردارد، یعنی اگر هر یک از سلولهای بدن را بتوانیم پرورش دهیم تا به صورت یک انسان کامل در آید انسان تمام صفات شخصی را که این جزء از آن گرفته شده دارا خواهد بود (دقت کنید). مگر روز نخست یک سلول بیشتر بود؟ همان یک سلول نطفه تمام صفات او را در برداشت و تدریجا  از راه تقسیم به دو سلول تبدیل شد، و دو سلول به چهار سلول، و به همین ترتیب تمام سلولهای بدن انسان به وجود آمد، بنابراین هریک از سلولهای بدن انسان شاخه ای از سلول نخستین است که اگر همانند او پرورش یابد انسانی شبیه به او از هر نظر خواهد ساخت که همان صفات او را دارا باشد.

4- آنچه از آیات قرآن در زمینه معاد جسمانی استفاده می شود، این است که آخرین بدن انسان که مبدل به خاک شده و در قبر قرار دارد به فرمان خدا زنده و آماده حساب و جزا می شود. آیات فراوانی که درباره معاد جسمانی در قرآن آمده گواه بر این معنی است.

5- یک بدن ممکن نیست به تمام معنی متحد با بدن دیگری شود و به تعبیر دیگر تمام بدن اول تمام بدن دوم گردد، بلکه بدن اول تنها می تواند جزئی از بدن دوم را تشکیل دهد زیرا بدن دوم باید قبلا  وجود داشته باشد تا همه یا قسمتی از بدن اول را از طریق تجزیه جزء خود سازد، بنابراین مانعی ندارد که تمام بدنی «جزء» بدن دیگر گردد، اما ممکن نیست «کل» آن گردد، همانگونه که ممکن است بدنهای متعددی جزء بدن دیگری شود ولی کل آن را تشکیل نمی دهد (دقت کنید).

حال با توجه به مقدمات چهارگانه فوق به سراغ پاسخ اصلی شبهه آکل و مأکول می رویم. قرآن صریحا می گوید آخرین ذراتی  که در بدن انسان هنگام مرگ وجود دارد روز قیامت باز می گردد، بنابراین اگر این ذرات خاک شده جزء بدن انسان دیگری شود در قیامت به بدن صاحب اصلی یعنی بدن شخص اول باز می گردد، منتها خواهید گفت بدن دوم ناقص می شود چرا که اجزائی را از دست می دهد، ولی بهتر آن است که گفته شود بدن دوم کوچک و لاغر می شود (نه ناقص) زیرا اجزای بدن اول در تمام بدن دوم پراکنده است نه در یک گوشه آن (چون هر غذائی که انسان می خورد به تمام  بدن تقسیم می شود) بنابراین ممکن است یک انسانی که هفتاد کیلو وزن داشته نیمی از وزن خود و یا حتی تمام وزن خود به استثنای یک کیلو گرم یا کمتر از دست بدهد و بدن کوچکی از او بماند به اندازه دوران کودکی یا حالت جنینی! ولی این موضوع مشکلی ایجاد نمی کند، چرا که این بدن کوچک تمام ویژگیهای آن بدن بزرگ را دارد، و اگر نمو کند به صورت همان بدن بزرگ در می آید. مگر روز اول طفل نوزاد بدن کوچکی نداشت، و قبل از آن دوران جنینی موجود کوچکتری نبود؟ سپس رشد و نمو کرد و به صورت انسان کاملی درآمد، بی آنکه شخصیت او عوض شود و شخص تازه ای گردد.

تنها سوالی که در اینجا باقی می ماند این است که آن اجزاء خاصی که عضو دو بدن یا چند بدن  گردیده، و یکی از آن بدنها مربوط به انسان مطیع و دیگر گنهکاری بوده، چه سرنوشتی خواهد داشت؟ پاسخ این سوال نیز مشکل نیست، زیرا همان گونه که قبلا نیز اشاره شد پاداش و کیفر در حقیقت برای روح است، لذا هنگامی که این رابطه موقتا به وسیله بی هوشی قطع می شود بدن را با چاقوی جراحی پاره پاره می کنند بی آنکه روح متألم شود. به تعبیر دیگر بدن به تنهائی پاداش و کیفر و لذت و المی ندارد بلکه ابزاری است برای پاداش و کیفر و لذت و الم روح انسان.

با توجه به آنچه گفته شد روشن می شود که معاد جسمانی طبق ظاهر آیات قرآن با همین بدن مادی عنصر صورت می گیرد، و در فرض آکل و مأکول بودن نیز مشکلی به وجود نمی آید.  ذکر این نکته نیز موکدا لازم است که بعضی از منکران معاد جسمانی برای آنکه سرپوشی بر گفتار خود در مجامع اسلامی، و در برابر آیات واضح قرآن بگذارند، تعبیراتی در زمینه معاد جسمانی دارند که در واقع بازگشت به معاد روحانی می کند، و یا معاد جسمانی بدون این جسم مادی است. گاه به سراغ جسم نوعی می روند و می گویند چون شخصیت انسان با روح اوست، این روح به هرجسمی تعلق گیرد همان شخص را تشکیل می دهد. و گاه به سراغ جسم برزخی می روند و معاد را با آن اجسام لطیف نورانی می دانند. و گاه می گویند شیئیت و هستی هرچیزی با صورت آن است، نه ماده آن، و آنجا که صورت وجود دارد، هستی آن شیء موجود است، و قوام این صورت با روح انسان است، بنابراین هرجا روح باشد تمام شیئیت و هستی انسان موجود است. هیچ یک از این تعبیرات با معاد جسمانی قرآنی که در آیات فراوانی آمده هماهنگ نیست، و در واقع دلبستگی به کلمات جمعی از فلاسفه، و  عدم توانائی بر حل مشکل آکل و مأکول سبب تمایل به اینگونه بحثها شده است که از شأن یک عالم مسلمان و پای بند به قرآن دور است.

منـابـع

ناصر مکارم شیرازی- پیام قرآن (معاد در قرآن مجید)- جلد 5- از صفحه 340 تا 347

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد