داستانهایی درباره انتقام گرفتن امام علی (ع) از دشمنان شیعیان

فارسی 1400 نمایش |

عالم زاهد و محب صادق مرحوم حاج شیخ محمد شفیع محسنی جمی- اعلی الله مقامه- که به دار باقی رحلت فرموده، نقل نمود که در «کنگان» یک نفر فقیر در خانه ها مدح حضرت امیرالمومنین علیه السلام می خوانده  و مردم به او احسان می کردند،  تصادفاً  به خانه قاضی سُنی ناصبی می رسد و مدح زیادی می خواند، قاضی سخت ناراحت می شود در را باز می کند و می گوید چقدر اسم علی را می بری چیزی بتو نمی دهم مگر اینکه مدح عمر کنی و من در این صورت به تو احسان می کنم، فقیر می گوید اگر در راه عمر چیزی به من بدهی از زهرمار بدتر است و نخواهم گرفت. قاضی عصبانی می شود و فقیر را به سختی می زند، زن قاضی واسطه می شود و به قاضی می گوید دست از او بردار؛ زیرا اگر کشته شود تو را خواهند کشت، بالاخره قاضی را داخل خانه می آورد و از فقیر کاملاً دلجویی می کند که فسادی واقع نشود. قاضی به غرفه اش می رود پس از لحظه ای زن صدای ناله عجیبی از او می شنود، وقتی که می آید قاضی حالت فلج پیدا کرده و گنگ هم شده است. بستگانش را خبر می کند از او می پرسند چه شده؟ آنچه که از اشاره خودش فهمیده شد این بود که تا به خواب رفتم و مرا به آسمان هفتم بردند و بزرگی سیلی به صورتم زد و مرا پرت نمود که به زمین افتادم. بالجمله او را به مریضخانه بحرین می برند و قریب دو ماه تحت معالجه واقع می شود و هیچ فایده نمی بخشد. او را به کویت می برند، مرحوم حاج شیخ مزبور فرمود، تصادفاً در همان کشتی که من بودم  او را آوردند و به اتفاق هم وارد کویت شدیم. به من ملتجی شد التماس دعا می کرد، من به او فهماندم که از دست همان کسی که سیلی خورده ای باید شفا بیابی و این حرف به آن بدبخت اثری نکرد و بالجمله چندی هم به بیمارستان کویت مراجعه کرد فایده نبخشید و فرمود تا اینکه در بحرین او را دیدم به همال حال با فقر و فلاکت در دکانی زندگی می کرد و گدایی می نمود.

نظیر حال این قاضی داستان ابو عبدالله محدث است و خلاصه آن چنین است در مدینه المعاجز، صفحه 140 از شیخ مفید- علیه الرحمه – نقل نموده نزد جعفر دفاق رفتم و
چهار کتاب در علم تعبیر از او خریدم، هنگامی که خواستم بلند شوم گفت به جای خود باش تا قضیه ای  که به دوست من گذشته برایت تعریف کنم که برای یاری مذهبت نافع است. رفیقی داشتم که از من می آموخت و در محله «باب البصره»  مردی بود ]که[ حدیث می گفت و مردم از او  می شنیدند به نام «ابو عبدالله محدث» و من و رفیقم مدتی نزد او می رفتیم و احادیثی از او می نوشتیم و هرگاه حدیثی در فضائل اهل بیت علیهم السلام املا می کرد در آن طعن می زد تا روزی در فضائل حضرت زهرا علیهم السلام به ما املا کرد سپس  گفت اینها به ما سودی نمی بخشد؛ زیرا علی علیه السلام مسلمین را کشت و نسبت به حضرت زهرا هم جسارتهایی کرد!! جعفر گفت سپس به رفیقم گفتم سزاوار نیست که از این مرد چیزی یاد بگیریم چون دین ندارد و همیشه به علی و زهرا جسارت می کند و این مذهب مسلمان نیست، رفیقم سخنانم را تصدیق کرد و گفت سزاوار است به سوی دیگر رویم و با او باز نگردیم. شب در خواب دیدم مثل اینکه به مسجد جامع می روم و ابو عبدالله محدث را دیدم  و دیدم که امیر المومنین علیه السلام بر استر  بی زینی سوار است و به مسجد جامع می رود، با خود گفتم وای اگر گردنش  را به شمشیرش بزند پس چون نزدیک شد با چوبش به چشم راست او زد و فرمود ای ملعون! چرا من و فاطمه را دشنام می دهی؟ پس محدث دستش را روی چشم راستش نهاد و گفت آخ کورم کردی! جعفر گفت بیدار شدم و خواستم به سوی رفیقم  بروم و به او خوابم را بگویم ناگاه دیدم او به سوی من می آید در حالی که رنگش دگرگون شده گفت: آیا می دانی چه شده؟ گفتم بگو، گفت دیشب خوابی درباره محدث دیدم و خوابش بدون کم و کاست با خواب من یکی بود. با او گفتم من هم چنین دیدم و می خواستم بیایم  با تو بگویم. بیا تا با قرآن پیش محدث برویم و برایش سوگند بخوریم که چنین خوابی دیده ایم و با هم توطئه نکرده ایم و او را اندرز دهیم تا از این اعتقاد برگردد پس بلند شدیم به در خانه اش رفتیم، در بسته بود، کنیزی  آمد و گفت نمی شود او را حالا دید، دو مرتبه در را کوبیدیم باز همین جواب را داد، سپس گفت: شیخ دستش را روی چشمش گذاشته و از نیمه شب فریاد می زند و می گوید علی بن ابی طالب علیه السلام مرا کور کرد و از درد چشم فریاد رسی می کند، به او گفتیم ما برای همین به اینجا آمدیم، پس در را باز کرد و داخل شدیم. پس او را دیدیم به زشت ترین صورتها فریاد رسی می کند و می گوید مرا با علی بن ابیطالب علیه السلام چکار که دیشب چشم مرا با چوبش زد و کورم کرد. جعفر گفت آنچه ما در خواب دیدیم او برایمان گفت، به او گفتیم از اعتقادات برگرد و دیگر به ساحت مقدسش جسارت نکن، گفت خدا پاداش خیر به شما ندهد اگر علی چشم دیگر را کور کند او را بر ابوبکر  و عمر مقدم نخواهم داشت، از نزدش برخاستیم،  سه روز دیگر به دیدنش رفتیم دیدیم  چشم دیگرش نیز کور شده و باز از اعتقادش برنگشت،  پس از یک هفته سراغش را گرفتیم گفتند به خاکش سپرده اند و پسرش مرتد شده و به روم رفته از خشم علی بن ابیطالب علیه السلام.

منـابـع

شهید عبدالحسین دستغیب (ره) - داستانهای شگفت - از صفحه 64 تا 67

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها