موضع عمر بن خطاب در رحلت رسول اکرم (ص)

فارسی 1037 نمایش |

از ابن عباس روایت شده که گفت: «رسول خدا (ص) به هنگام وفات و در حالیکه عده ای از مردم از جمله «عمر بن خطاب» در خانه او بودند، فرمود: «هلم اکتب لکن کتابا لن تضلوا بعده، «بیائید تا برای شما نوشته ای بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید.» عمر گفت: «بیماری بر پیامبر چیره گشته، در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را بسنده باشد.» پس از آن افراد حاضر در خانه اختلاف کردند و برخی از آنان همان سخن عمر را گفتند. و چون هیاهو و اختلاف فزونی گرفت، فرمود: «از نزد من برخیزید که نزاع و درگیری در نزد من روا نباشد.»

و در روایت دیگری گوید: «ابن عباس چنان گریست که سرشک دیده اش شن ها را تر کرد و گفت: «بیماری رسول خدا (ص) سخت شد و فرمود: «کاغذی نزد من آورید تا برای شما نوشته ای بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید» و آنان به زناع پرداختند – حال آنکه نزاع و درگیری در نزد هیچ پیامبری روا نباشد- و گفتند: «رسول خدا هذیان گفت!....» 

و در روایت دیگری گوید: «ابن عباس می گفت: «مصیبت بزرگ و همه مصیبت آنگاه اتفاق  افتاد که با اختلاف و هیاهو نگذاشتند تا رسول خدا (ص) آن نوشته را برای آنها بنویسد.» 

رسول خدا(ص) در نیمروز دوشنبه رحلت فرمود و ابوبکر غایب و عمر حاضر بود. عمر اجازه خواست و با مغیره بن شعبه وارد شد و جامه از چهره آن حضرت برداشت و گفت: «وای از بیهوشی! چه سخت است بیهوشی رسول خدا (ص).» مغیره گفت: «به خدا رسول خدا (ص) فوت کرده است.» عمر گفت: «دروغ گفتی! رسول خدا فوت نکرده، ولی تو مردی هستی که فتنه بی باکت کرده، و رسول خدا هرگز نمی میرد تا منافقان را نابود سازد.» پس از آن، عمر پیوسته می گفت: «گروهی از منافقان می پندارند که رسول خدا فوت کرده است. رسول خدا فوت نکرده، بلکه به نزد پروردگارش رفته است. همانگونه که موسی از میان قوم خود برفت و چهل روز ناپدید شد. به خدا سوگند که رسول خدا باز می گردد و دستها و پاهای آنان را که می پندارند او مرده است، قطع می کند.» و می گفت: «هر که بگوید او مرده است، سرش را با شمشیر بزنم. او تنها به آسمان بالا رفته است.» که ناگهان در مسجد این آیه را بر او تلاوت کردند: «و ما محمد الا رسول قد خلت  من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم....»، «محمد تنها یک رسول است که پیش از او نیز رسولانی دیگر بوده اند. آیا اگر بمیرد یا کشته شود شما به گذشته هایتان باز می گردید؟...»

و عباس بن عبدالمطب گفت: «رسول خدا (ص) فوت کرده است و من در سیمای او همان را مشاهده کردم که همیشه به هنگام فوت در سیمای فرزندان عبدالمطلب می شناختم.» و گفت: «آیا نزد فردی از شما عهد و دستور از رسول خدا (ص) درباره فوت او هست تا برای ما باز گوید؟» گفتند: نه. و او گفت: «ای مردم ! گواه باشید که هیچکس ادعا نمی کند که رسول خدا (ص) درباره وفات خود به او دستوری داده باشد...» ولی عمر پیوسته سخن می گفت تا دهانش کف کرد و ابوبکر از «سنخ» آمد و این آیه را تلاوت کرد «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل.»، عمر گفت: این در کتاب خداست؟» ابوبکر گفت: «آری» و عمر سکوت کرد.

منـابـع

علامه سیدمرتضی عسکری- بازشناسی دو مکتب (جلد اول) – از صفحه 155 تا 157

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها