حمایت محمد بن حنفیه از امام علی(ع) در مجلس عبدالله بن زبیر

فارسی 10911 نمایش |

زبیربن عوام پسر عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، زیرا مادرش صفیه دختر عبدالمطلب بود، از طرفی زبیر برادر خدیجه علیهم السلام بود، زیرا «عوام» برادر خدیجه بود. زبیر بیست فرزند داشت. معروفترین و بزرگترین آنها عبدالله بود که در سال 64 هجری در مکه ادعای خلافت کرد. سرانجام درسال 73 هجری در مکه توسط سپاه عبدالملک (پنجمین خلیفه اموی) محاصره شد و به هلاکت رسید. او گرچه با بنی امیه دشمن بود و با آنها می جنگید ولی با علی علیه السلام و آل علی علیه السلام نیز دشمنی می کرد، تا آنجا که امام علی علیه السلام او را مشئوم (بد سرنوشت) خواند و فرمود: «مازال الزبیر رجلا منا اهل بیت حتی نشأ ابنه المشئوم عبدالله»، «زبیر همواره مردی از ما اهل بیت علیهم السلام بود تا آن هنگام که پسر ناشایسته اش عبدالله، بزرگ شد.»

روزی عبدالله بن زبیر سخنرانی می کرد، در ضمن سخنرانی از علی علیه السلام بدگویی نمود. این خبر به محمد حنفیه (یکی از پسران امام علی علیه السلام) رسید. سراسیمه به مجلس سخنرانی او آمد و دید عبدالله گرم سخن است. محمد بن حنفیه با فریادهای خود، سخنرانی او را به هم زد و خطاب به مردم گفت: «شاهت الوجوه اینتقص عل  و انتم حضورا...»، «زشت باد روی ها! آیا در این مجلس از علی علیه السلام بدگویی می شود و شما حضور دارید و اعتراض نمی کنید؟» علی علیه السلام دست خدا و صاعقه ای از فرمان خدا برای سرکوب کافران و منکران بود، او آنها را به جهت کفرشان کشت. دشمنان با او دشمنی کردند و حسادت ورزیدند و هنوز پسر عمویش رسول خدا صلی الله علیه و آله زنده بود که بر ضد او توطئه می کردند. بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله کینه های دشمنان آشکار گردید، بعضی حقش را غصب کردند و عده ای تصمیم به قتل او گرفتند، و برخی به او ناروا گفتند. سوگند به خدا جز کافری که ناسزاگویی به رسول خدا صلی الله علیه و آله را دوست می دارد، به علی علیه السلام ناسزا نمی گوید، آنان که زمان پیامبر صلی الله علیه و آله بوده اند اکنون زنده اند و می دانند که به علی علیه السلام فرمود: «لا یحبک الا مومن و لا یبغضک الا منافق»، تو را جز مومن دوست ندارد و جز منافق دشمن ندارد. «وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون» (سوره شعرا/آیه227«و به زودی آنان که ستم کردند می دانند که بازگشتشان به کجاست؟».

عبدالله بن زبیر بار دیگر به ادامه سخن پرداخت و گفت: «در چنین مواردی پسران فاطمه باید سخن بگویند و دفاع آنها مقبول است، ولی محمد چه می گوید؟» محمد حنفیه گفت: «ای پسر ام رومان!، چرا من حق سخن ندارم، افتخار نام حضرت فاطمه علیهم السلام نصیب من نیز هست، زیرا او مادر دو برادرم حسن و حسین علیهما السلام می باشد. اما سایر فاطمه ها! بدان که من نواده فاطمه عمران بن عائذ بن مخزوم، جده رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم. من پسر فاطمه بنت اسد، سرپرست رسول خدا صلی الله علیه و آله و قائم مقام مادر او هستم. سوگند به خدا اگر حضرت خدیجه دختر خویلد نبود، من از بنی اسد بن عبدالغزی (که اجداد پدری تو هستند)، کسی را باقی نمی گذاشتم مگر این که استخوانش را خرد می کردم.» سپس برخاست و به عنوان اعتراض مجلس عبدالله بن زبیر را ترک کرد.

منـابـع

محمد محمدی اشتهاردی- داستان دوستان – از صفحه455 تا457

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها