جستجو

زمینه های پیدایش بحث پیدایش تجربه دینی

جریان فکری

نگاه تجربی به دین در قرن نوزده به جریان عظیم فکری تبدیل شد. این جریان فکری حیات رسمی خود را با شلایرماخر (1834- 1768 م) آغاز کرد. در این قرن عده کمی به اهمیت وی واقف بودند. تقریبا یک قرن بعد از مرگ وی و با ترجمه کتاب معروف او به نام «ایمان مسیحی» به زبان انگلیسی، اهمیت برنامه شلایرماخر آشکار شد. به گفته کارل بارت «او مکتبی تاسیس نکرد، او عصری را به وجود آورد.» البته روش برخی مصلحین کلیسا با شیوه شلایرماخر شباهت تام داشت و این نیز زمینه لازم را برای نظریه شلایرماخر فراهم کرد. از نهضت های پردامنه اصلاحات کلیسا که از قرن شانزدهم آغاز شد، کشف مجدد خدا بود. در آن زمان خدا موضوعی نبود که درباره او تفکرات پیچیده و تاملات سخت و دشوار عقلانی انجام دهند. خدا وجودی بود که همه با او سر و کار داشتند و در همه کارهای بشر نقش داشت. او از ورای کتاب مقدس با تک تک افراد بشر سخن می گفت.
اولین شخصیت برجسته اصلاحات کلیسا یعنی مارتین لوتر (1546- 1483 م) ضد عقل گرا بود. وی ارسطو را با القابی تند از قبیل «مخترع افسانه ها»، «بز نر»، «بت پرست کور» و «نابودکننده تعالیم پاک» مورد حمله قرار می داد. لوتر معتقد بود لطف الهی است که انسان با آن از طریق مکاشفه به معرفت خدا می رسد. نباید به عقل اجازه داد تا مکاشفه را بگیرد. غیر از لوتر، زوین گیلی (1531- 1484 م) در سوئیس و بعد از او کالوین (1564- 1509 م) در ژنو حرکت لوتر را ادامه داد. گفتنی است که نظر مصلحین کلیسا در حقیقت ادامه نظر آنسلم قدیس است. آنسلم معتقد بود که: «من ایمان می آورم تا بفهمم.» انسان اگر از طریق تسلیم مسیحی نشود، ممکن نیست به ماهیت واقعی مسیحیت دست پیدا کند. شناخت دین، حاصل تجربه است و نه عکس آن. پیدا است که این نظریه به تقدم ایمان بر فهم و معرفت می انجامد.
به هر تقدیر شلایرماخر با ارائه «الهیات ثبوتی» بر آن شد تا تجربیات دینی را تجزیه و تحلیل نماید و ذات دین را از تجارب دینی به دست آورد. به اعتقاد او جوهر دین چیزی غیر از احساس توکل محض نیست. او بر همین اساس مسأله گناه، نجات و خداپرستی را توجیه و توصیف نمود. سالیان متمادی گذشت تا رودولف اتو، شلایرماخر را کشف کرد. ویلیام جیمز با تالیف کتاب سرنوشت ساز «تنوع تجارب دینی» در سال 1902 م، گامی دیگر در این مسیر برداشت. این جریان به دست فلاسفه ای چون پراود فوت، استیفن کاتس، سویین برن، ابلینگ، کالینگ وود، پل تیلیش و کی یرکگارد ادامه یافت و به این ترتیب جنبش تجربه گرایی دینی که به شکل پدیدارشناسی تجربه دینی آغاز شده بود، در قرن حاضر با توسعه و گسترش فزاینده ای دنبال شد، البته عواملی چند زمینه ساز ظهور این جریان فکری شد.

عوامل زمینه ساز ظهور تجربه دینی

الف) ظهور مکتب رمانتیک
در قرن هیجده و نوزده تفکر فلسفی به بن بست رسیده و استدلال های خشک و بی روح عقلی به شدت تضعیف شده و اساس خود را از دست داده بود. در چنین شرایطی نهضت رمانتیک ظهور کرد. این نهضت با تأکید بر احساسات، عواطف و امور ذوقی، مطلق انگاری عقل را مورد انتقاد قرار داد. رمانتیک ها علی رغم تأکید کانت بر ناشناختنی بودن «بودها»، اظهار داشتند که به مدد عواطف و احساسات می توان به ناگفتنی ها و ناشناختنی ها دست یافت. در این عصر به امور احساسی مانند شعر، نقاشی و موسیقی توجه فراوان شد. ظهور این جنبش زمینه ای مناسب برای تاکید بر عنصر احساس و عاطفه در زمینه دین نیز شد، شلایرماخر درواقع روح این مکتب را به دین تعمیم داد و بر این اساس، قلب دین را تجربه دینی معرفی کرد.

ب) نقادی کتاب مقدس
در دو قرن اخیر کتاب مقدس مسیحیان مورد انتقادهای شدیدی قرار گرفت. این انتقادها که متنوع و روزافزون بود، فلاسفه ای نظیر شلایرماخر را بر آن داشت مرکز ثقل ایمان را از کتاب مقدس به درون قلب مؤمن انتقال دهند تا بتوانند به گمان خویش اصل دین را از آسیب برهانند. آنان معتقد بودند که پیام اصلی کتاب مقدس، احیای تجربه دینی در انسان است.

ج) فلسفه کانت
کانت در نقد فلسفه خویش ضمن مخالفت با الهیات طبیعی و این که مسائل دینی را بتوان از طریق استدلال عقلی و فلسفی ثابت کرد، دین را از محدوده عقل نظری خارج ساخت و آن را در حوزه عقل عملی قرار داد. وی آموزه های دینی را تابعی از قوانین اخلاقی قرار داد بر این اساس دین برآمده از اخلاق، دینی اخلاقی خواهد شد و دین اخلاقی، عاطفی، تجربی و شهودی خواهد بود. همچنین دین در این تلقی به اخلاق تحویل می شود. به عبارت دیگر نظریه تحویل گروی دین از دیدگاه کانت، اصالتی برای دین قائل نیست. شلایرماخر ضمن مخالفت با تحویل گروی کانتی، اصالت و استقلالی برای دین دست و پا کرد او و دیگر تجربه گرایان دینی، دین را در محدوده تجربه دینی جا داده و حوزه ای مستقل برای آن در نظر گرفتند.

د) تعارض علم و دین
با ظهور علم جدید و پیشرفت های فزاینده صنعت و علوم تجربی ناشناخته ها و مجهولات بشر یک به یک آشکار شد. این امر تعارضاتی را در میان علم و دین ایجاد کرد. شلایرماخر که به دنبال راه حلی برای این معضل بود، نجات را در این دید که حوزه دین را از حوزه علم مجزا کند تا اساس نزاع را برکند. از این رو به دو نوع تجربه معتقد شد: تجربه دینی و تجربه علمی. گوهر دین، تجربه دینی است و اگر تعارضی میان دین و علم دست می دهد در محدوده باورها و اعتقادات دینی است، نه تجربه دینی که اساس و مرکز دین است.

ه) مخالفت با الهیات طبیعی
الهیات طبیعی که ریشه در افکار و نظریات افلاطون و ارسطو داشت، نوعی تحلیل و بررسی فلسفی دین بود، توماس آکویناس، الهیات وحیانی را از الهیات طبیعی جدا کرد. مکتب تجربه گرایی انگلیسی و در رأس آن هیوم با الهیات طبیعی مخالفت گسترده ای کرده است. در این اوضاع و احوال که الهیات طبیعی آسیب پذیر شده بود، شلایرماخر برای مصون سازی اصل و کیان دین، مسائل مربوط به اثبات وجود خدا، روح، رستاخیز و امثال آن را از قلب دین بیرون راند و گوهر دین را نوعی تجربه دانست. وی با ارائه الهیات ثبوتی، زنده بودن دین را به حالت تجربه درونی و بعد عاطفی و احساسی دین دانست و از این طریق بر آن شد تا ادامه حیات دین را تضمین کند.

زمینه های تاریخی پیدایش تجربه دینی

مفهوم تجربه دینی برای اولین بار در اواخر سده هیجدهم توسط «شلایرماخر» مطرح شده و در قرن نوزدهم مورد توجه جدی متفکران غربی واقع گردید. زمینه های تاریخی آن عبارتند از:

1- زمینه علمی
پس از انقلاب علمی قرن هفدهم و ظهور دانشمندان مشهوری مانند گالیله و نیوتن، علوم تجربی رونق بسیار یافت. این دو متفکر بزرگ تجربی که میراث و دستاورد کوپرنیک و کپلر را نیز در چنگ خویش داشته اند تحولی بس عظیم و شگرف را در رویکرد انسان غربی نسبت به جهان و ماسوای انسان و از جمله دین و خدا، پی ریزی نمودند. وقتی که زمین مرکزی توسط کوپرنیک رد شد و نیز زمانی که کپلر، بیضوی بودن مدار حرکت سیارات را اثبات نمود، دو اعتقاد اساسی مسیحیت در قرون وسطا یعنی زمین مرکزی و این که مدار حرکت سیارات به صورت دایره می باشد مورد تردید جدی قرار گرفت و به تدریج این اندیشه را پدید آورد که اندیشه ها و نظریه های دینی از اساس محکمی برخوردار نبوده اند و نمی توان به آنها اعتماد نمود و پس از مدتی این اندیشه نسبت به دین، توسط اکتشافات گالیله نسبت به اجرام آسمانی و نیز نظریات نیوتن، تقویت شد و بدین وسیله زمینه و اساس یک معیار و اعتقاد مهم در عصر روشنگری (یعنی قرن هیجدهم) را (هر چند به صورت روان شناسانه و نه به صورت منطقی) بنیان نهاد، و آن اعتقاد به «سیانتیسم» (علم تجربی گرایی) بود.
برای متفکران عصر روشنگری، علم تجربی از اعتبار بسیار بالایی برخوردار بود به گونه ای که درستی و بطلان و ارزشمندی معرفتهای دیگر بشر را به وسیله آن می سنجیدند و در صورتی که اندیشه ای با علوم تجربی متعارض بود، نزد متفکران عصر روشنگری هیچ اعتباری نداشت و با ظهور اندیشه سیانتیسم در قرن هجدهم و غلبه آن بر اندیشه های دیگر، ملاحظه می شود که پس از یک قرن در دنیای غرب، در دامن چنین اندیشه ای، تفکر فلسفی «پوزیتویسم» با لوازم خاص خود پدید آمد از جمله این که معناداری هر گزاره ای وابسته به تجربه پذیری آن است و اگر گزاره ای تجربه ناپذیر باشد پوچ و بی معناست.
بنابراین گزاره های دینی، پوچ و باطلند; زیرا گزاره «خدا موجود است» و یا «معاد موجود است» به هیچ وجه تجربه پذیر نیست; یعنی نمی توان در تجربه، خدا یا معاد را مورد آزمایش قرار داد تا صحت و یا بطلان این دو گزاره را به دست آورد، در نتیجه این دو گزاره، بی معنا و پوچ هستند. بدیهی است که در چنین عصری هر اندیشه و نظریه ای که با علوم تجربی ناسازگار جلوه می نمود غیر قابل قبول و بی ارزش بود و چون در دین مسیحیت، موارد گوناگونی وجود داشته که با علوم تجربی معارض بوده است این امر سبب شد تا دین نزد متفکران عصر روشنگری امری بی ارزش تلقی شود.

2- زمینه فلسفی
توسلات سنتی به استدلال متافیزیکی برای توجیه عقیده دینی با انتقادات سلسله ای از متفکران از دکارت تا کانت، لطمه و آسیب جدی دید. کتاب «هیوم» به نام «محاوراتی درباره دین عقلانی»، برهان نظم را که عده ای از تجربه گرایان می خواستند آن را جایگزین براهین کلامی مدرسی نمایند، از کار انداخت. از طرف دیگر، بزرگترین فیلسوف عصر روشنگری یعنی «ایمانوئل کانت» نظریات خاصی در زمینه معرفت ارائه نمود، او معتقد بود که چون معرفتهایی که از خارج نصیب انسان می شود از قالبهای متعدد پیشینی ذهن، عبور می نماید، جهان خارج به همان صورتی که هست (نومن) نصیب انسان نمی شود و انسان همیشه معرفتهایی را از خارج به دست می آورد که توسط ذهن او قالب گیری شده باشد (فنومن) و به عبارت دیگر، انسان همیشه از پشت عینکهایی به خارج می نگرد که خود این عینکها نیز رنگی بوده و از خودشان بر آنچه که از خارج به او می رسد تاثیر می گذارند، در نتیجه، انسان نسبت به خارج نمی تواند ادعای معرفت یقینی نماید.
این نظریه کانت در معرفت شناسی تاثیر بسیار مهمی بر متفکران غربی گذاشته است و حوزه های دیگر معرفت بشر مانند دین پژوهی را نیز از این تاثیر بی نصیب نگذاشت. بر این اساس، بسیار روشن و قابل درک است اگر بگوییم دین در عصر روشنگری امری بی معنا و لغو جلوه نمود; زیرا گزاره های دینی، از یک سو گرفتار مشکل تعارض با علوم تجربی بود (البته بعضی از گزاره های دینی مسیحیت) و از سویی دیگر معرفت شناسی کانت، تمام گزاره ها و نظریات دینی در مورد جهان را از اعتبار ساقط نموده و آنها را از جنبه نظری به ادعاهای مشکوک و غیر یقینی تبدیل کرده بود.
کانت در هر یک از نقدهای خودش که آثار بزرگ وی را تشکیل می دهند، بر حوزه خاصی از تجربه انسانی متمرکز می شود: حوزه علم، حوزه اخلاق و حوزه هنر. او در هر حوزه می کوشد تا با دقت، حدود احکام مجاز را ترسیم نماید.وقتی این حدود، به وضوح بیان شوند، تفکیک احکامی که مطمئنا ریشه در تجربه دارند، از قضایایی که شکل احکام تجربی را به خود می گیرند (ولی در واقع تلاشهایی برای بسط مفاهیم و مقولات به مسائلی است که از حدود کاربرد صحیح خود تجاوز می کنند) ممکن می گردد. کانت در اولین نقد خود، مفهوم خدا را نمونه ای متعالی از عقل محض بر شمرد و معتقد است که با عقل نظری نمی توان وجود خدا را ثابت نمود، اما در نقد دوم خودش، وجود خداوند را به عنوان اصل موضوع عقل عملی محض، می پذیرد.
به عبارت دیگر، با این که به لحاظ نظری هیچ معرفتی از مفهوم خداوند نداریم ولی فرض وجود آن برای داشتن اخلاق، ضرورت دارد; در واقع، عقاید و اعمال دینی، ریشه در تجربه اخلاقی دارند و نتیجه ندای عقل عملی و کشمکش ما با قانون اخلاقی است و دین ذاتا به سمیت شناختن همه وظایف به عنوان دستورهای الهی است. بدین ترتیب، کانت که به لحاظ عقل نظری، وجود خدا را غیر قابل اثبات می داند، با فرو کاستن دین به اخلاق، وجود خدا را به عنوان پیش فرض اخلاق، ضروری دانسته و آن را می پذیرد.

3- زمینه دینی
ناهمخوانی عقاید مسیحیت و مضامین کتاب مقدس با فهم عمومی انسانها، پیامدهای زیانباری به همراه داشت، از جمله این که بسیاری از متفکران و آزاداندیشان، گرایشهای الحادی پیدا کردند و به کلی از دین رویگردان شدند. همچنین بسیاری از متفکران متعصب مسیحی که نمی توانستند به دین آبا و اجدادی خود پشت پا بزنند، برای مصون سازی دین در برابر انتقادهای منتقدان و حفظ یا توجیه چهره نامعقول و خرافی کتاب مقدس، نظریاتی که «تدابیر حفاظتی» نام گرفت ابداع کردند و از این رهگذر مکاتب فلسفی خاصی پدید آمد. نکوهش معرفت و آگاهی، در صفحات اولیه کتاب مقدس و ارائه تصویری انسان وار از خداوند به صورت انسانی خدعه گر و دروغگو و طرح گناه ذاتی آدمیان و نسبت زنا و زنا زادگی به انبیای الهی، ضمن دادن چهره ای خرافی و موهوم به دین، هر آزاد اندیشی را رنج می دهد. یکی دیگر از عقاید اساسی و توجیه ناپذیر مسیحیت، مساله تثلیث است.
این فکر را به عنوان رمز کلیسا تلقی نموده و در پاسخ به این پرسش که مضامین کتاب مقدس، نامعقول است، می گویند عقل قلمرو خاص خود را دارد و راه عقل از راه ایمان جداست. و همین امر سبب شده است که تاریخ تمدن اروپا در بعضی از ادوار خود به دو عصر متفاوت «ایمان» و «علم» تقسیم شود. ارائه تصویر زشت از ناحیه کتاب مقدس در مورد انبیای الهی مانند نسبت باده گساری و زنا با محارم به حضرت لوط و کشتی گرفتن خدا با یعقوب و ناتوانی خدا از غلبه بر او شرم آور بوده و به هیچ وجه قابل قبول نمی باشد. همچنین تحمل گناه یا فدا شدن مسیح به جای انسانهای گناهکار با عقل بشری توجیه ناپذیر است. بخشش گناه و خرید و فروش بهشت و نیز مبارزه کلیسائیان با مخالفان فکری خود، از جمله عواملی بودند که متفکران و دانشمندان را به مسیحیت بدبین نمود.
این عوامل، واکنشهای مختلفی را در پی داشت، عده ای از دین رویگردان شدند و گروهی نیز با اصلاح دینی، در صدد ارائه تعریف و تفسیرهای جدید از ماهیت دین بر آمدند. یکی از تلاشهای متعلق به دسته دوم، ارائه «تجربه دینی» به عنوان گوهر و اساس دین بود که «شلایرماخر» آن را بیان کرد. وی سالهای اولیه عمر خود را در میان فرقه پروتستان گذراند و در حلقه اصلی رمانتیکهای جوان در برلن شرکت می کرد. او از این که هنرمندان و به طور کلی نسل نو به دین گرایش نشان نمی دادند، رنج می برد. از سویی مضامین کتاب مقدس را در تضاد با عقل و فهم بشری می یافت و این تعارض و ناهمگونیها مدتها او را به خود مشغول داشت، و از سویی دیگر عزت دینی به وی اجازه نمی داد که به عقاید دینی پشت پابزند، به ویژه آن که او یک کشیش بود، تا این که سرانجام طرحی به نظرش رسید و تدریجا به آن صورت فلسفی داد و مکتبی را پایه گذاری کرد که تا امروز هواداران بسیاری دارد.

شلایرماخر

شلایرماخر ادعا کرد که گوهر دین، احساس و توجه باطنی به بی نهایت است و اساسا دین از مقوله احساس و شور و شوق به موجود نامتناهی است و افکار و عقاید و اعمال دینی جنبه ثانوی داشته و در واقع چیزی جز تجلی احساسات دینی نیستند. از نظر شلایرماخر، دین، هویت مستقلی دارد و نباید به متافیزیک یا اخلاق ارجاع شود. هویت و گوهر دین، نه اندیشه است و نه عمل، بلکه احساس درونی و اتکای بی واسطه به واقعیت مطلق است.
به عبارت دیگر، ماخر معتقد بود که دین نه علم مابعدالطبیعه است و نه علم اخلاق، بلکه از ریشه و اساس با آن دو متفاوت است; زیرا علم مابعدالطبیعه، حقیقت جهان و قوانین آن را از خود به هم می بافد و علم اخلاق از درون نهاد انسان و رابطه او با جهان، نظامی از وظایف را پدید می آورد که نسبت به کردارهایی فرمان می دهد یا از آنها باز می دارد، اما سر و کار دین نه با استنتاج متافیزیکی است نه با آن که جهان را برای برکشیدن قانون تعیین وظایف به کارمی گیرد، دین نه دانش است نه اخلاق، بلکه احساس است. او دوستان هنرمند، شاعر و نقاد خود را در برلن در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، قانع ساخت که حساسیتهای آنها با روح حقیقی حیات دینی بیشتر هماهنگ است تا با آنچه که در کلیساها جریان داشت و نیز مضامین کهنه و نامعقول و متناقض کتاب مقدس، پوسته دین بوده و آنچه که مهم است گوهر دین یعنی همان احساس درونی است; لطافت روح و طبع شاعرانه و عارفانه کاملا با گوهر دین هماهنگ است و عقاید و آداب دینی که از آن گریزان هستند ربطی به دین نداشته و از آن بیگانه اند.
هدف دوم شلایرماخر، مصون سازی دین از نقادیهای فیلسوفانی مانند کانت و هیوم بود. وقتی اعتقادات و مباحث نظری با حقیقت دین بیگانه باشد و تنها راه دسترسی به دین، عواطف و احساسات باشد نه اندیشه و تعقل، دیگر جایی برای براهین اثبات وجود خدا باقی نمی ماند و طبعا نقدها و نقضهای فیلسوفان ملحد، راه به جایی نخواهد برد، زیرا دین عنصری مستقل از مباحث نظری است و اثبات کنندگان و منکران وجود خدا که بر ضد یکدیگر برهان اقامه نموده و می کوشند قوه عاقله یکدیگر را متقاعد سازند که خدایی هست و یا خدایی نیست، هر دو بیراهه می روند، چون دین را باید در جایی دیگر جستجو نمود، جایگاه دین، نهان خانه دل است، نه اندیشه و فکر بشری. او در این موضوع، دو کتاب به نامهای «درباره دین» و «ایمان مسیحی» از خود بر جای گذاشت. در کتاب اول بر استقلال دین یا دینداری از کارکرد عقل نظری و عملی تأکید می کند; از نظر او دین نه راه اندیشیدن، نه طریق عمل، نه مجموعه ای از اعتقادات و نه مجموعه ای از مناسک دینی است، دینداری همان تجربه و احساس موجود نا متناهی است. شلایرماخر در کتاب ایمان مسیحی، نقش یک متکلم را ایفا می کند و متعلق احساس دینی را وابستگی مطلق می داند. بدین ترتیب، او با ادعای این که در دینداری، اعتقادات، نقشی ندارند توانسته بود به زعم خویش، دین مسیحیت را در عصر جدید، مطرح نموده و از آن دفاع کند; زیرا وقتی که اعتقادات و گزاره های دینی، اساس دین نباشند دو اشکال نظریه کانت در زمینه معرفت شناسی و نیز تعارض با علوم تجربی، بر آن وارد نخواهد بود و با توجه به این که گوهر دین، تجربه دینی و احساس درونی خاص است، این احساس و تجربه دینی در عصر روشنگری و هر زمان دیگر، قابل حصول و نیز قابل ارائه و دفاع خواهد بود.

منابع

  • محمدتقى فعالى- مقاله آيا دين فقط تجربه دينى و درونى است؟- مجله رواق انديشه- شماره 5
  • هادى صادقى- مقاله دين و تجربه
  • سیدمحمد نبویان- مقاله حقیقت وحى و تجربه دینى- مجله رواق اندیشه- شماره 1

کلید واژه ها

دین تجربه نظریه تاریخ الهیات مسیحیت فردریک ارنست شلایرماخر فلاسفه غرب

مطالب مرتبط

رابطه دین و فلسفه در تاریخ فلسفه غرب مدرنیته و رابطه آن با مسیحیت از نظر هانس کونگ (بحران) انتقادات جنبش روشنگری از الهیات مسیحی تاثیر جنبش روشنگری بر آیین پروتستان جایگاه و تاثیر حکمت مدرسی بر نهضت اصلاح دینی (آگوستین) جایگاه و تاثیر حکمت مدرسی بر نهضت اصلاح دینی (لوتر و کالون) شخصیت و اندیشه های الهیاتی شلایرماخر (اعتقاد)

اطلاعات بیشتر

تفسیرهای گوناگون از تجربه دینی رابطه دین و تجربه دینی و درونی معیارهای تشخیص تجریه دینی

ابزار ها