جستجو

ظهور دانشگاه ها در تاریخ فلسفه قرون وسطی

دانشگاههای اروپا

قرن دوازدهم و سیزدهم میلادی قرن ظهور دانشگاه در اروپا است. در تشکیل این دانشگاه ها دو عامل مهم دخالت داشتند: اول؛ کوشش پاپها و کلیسا در حاکمیت و نظارت مستقیم بر نظام تعلیم و تربیت، و عامل دوم؛ بزرگتر شدن شهرها و گسترش امور فرهنگی. اگر باور داشته باشیم که فلسفه قرون وسطی را می توانیم دوره تمهید و تقویت و تحکیم نسبی قلمداد کنیم. در سال 1158 بود که دانشگاه بولونیا منشوری از فردریک اول دریافت کرد.

فرانسه مهمترین مرکز فکری
ولی فرانسه مهمترین مرکز فکری بود، و پاریس به صورت مرکز فکری فرانسه در آمد. دانشگاه پاریس تا اوایل قرن سیزدهم رسما تأسیس نشد؛ ولی اهمیت مدارس پاریس، که بعدا از ادغام آنها دانشگاه پاریس شکل گرفت، رو به فزونی بود، و این افزایش اهمیت با افزایش قدرت اثربخش سلطنت فرانسه همراه بود. ولی هنوز پاریس سایر مراکز فرهنگی را تحت الشعاع قرار نداده بود، مقامی که در قرن سیزدهم پیدا کرد. بولونیا در زمینه  مطالعه حقوق مشهور بود، مون پلیه (Montpollier) در زمینه پزشکی، و مدرسه لان (Laon) در زمینه ی الهیات برجسته بود. به علاوه، فضل فرانسه در حیات فکری اروپای غربی در این عامل بود که، شمار زیادی از علما از کشورهای دیگر، انگلیس، آلمان و ایتالیا، به مدارس فرانسه می آمدند. برخی از ایشان چندی بعد به موطن خود باز می گشتند و در آنجا به تدریس و قلم زدن مشتغل می شدند، حال آنکه دیگران در مقام استاد در فرانسه می ماندند.

زبان لاتین، عامل سنت فرهنگی مشترک

اگر بخواهیم تصویری از حیات فکری قرون وسطی رسم کنیم، ناگزیریم فارغ از مرزها و تقسیماتی که تفاوتهای زبان، دین، سنت ملی و شرایط سیاسی و اقتصادی در جهان مدرن پدید آورده است اندیشه کنیم. درست است که امپراطور آلمان در قرون وسطی قدرتی مؤثر بر قلمروهای پادشاهی نظیر انگلیس و فرانسه نداشت، و ملی گرایی بالیدن آغاز کرده بود؛ ولی اقوام و ملتهای اروپا به رشته ی علقه های دینی مشترک، به رشته نوعی سنت فرهنگی مشترک، و در حوزه آموزشی و دانشگاهی به رشته زبانی مشترک، یعنی زبان لاتین، به یکدیگر پیوند یافته بودند. اگر پاریس در قرن بعد به صورت بزرگترین مرکز فکری اروپای غربی درآمد، معنایش این نبود که شخصیتهای برجسته لزوما از علما و استادان فرانسوی بودند. فی المثل، آکویناس قدیس و بوناونتوره قدیس هیچ کدام فرانسوی نبودند.

مدرسه شارتر (Charters)

یکی از مهمترین و جالب ترین مدارس قرن دوازدهم مدرسه شارتر بود. این مدرسه در سال 990 بنیاد نهاده شده بود، ولی پر رونق ترین دوران آن در قرن دوازدهم بود. برخی فلاسفه ی مدرسه ی شارتر به شدت شیفته ی تیمائوس افلاطون بودند و طبیعت را همچون ارگانیسم یا موجودی زنده باز می نمودند که نفس عالم (world – soul) به آن حیات می بخشد. یک تن از ایشان، یعنی ویلیام کونشی (William of Conches)، حتی تا آنجا پیش رفت که نفس عالم را با روح القدس یکی دانست؛ ولی متعاقبا از این رأی عدول کرد و توضیح داد که او مسیحی است، نه عضوی از آکادمی. ولی در بین همین گروه فلاسفه ی مرتبط با مدرسه ی شارتر بود که نظریه ی ماده و صورت (hylomorphic theory) ارسطو روی نشان داد. مطابق این نظریه، اشیای ماده در بنیاد خویش مرکبند از «ماده نخستین» [یا هیولی]، مبدأ کاملا نامتعین که به تنهایی وجود ندارد، و «صورت»، مبدأ تعین بخش، یعنی مبدأیی که به موجب آن شیء به قسمی است که هست. برنارد شارتری (Bernard of Chartres)، ضمن پذیرش این نظریه، معتقد بود که صورتهای اشیا رو گرفتهای مثل ازلی در عقل الهی هستند. بدین قرار، آن طور که جان سالزبریایی می گوید، او جهد ورزید تا افلاطون را با ارسطو آشتی دهد. ویلیام کونشی، در واقع، مدافع نظریه ی اتمی دموکریتوس بود؛ ولی به طور کلی این مدرسه به مکتب افلاطون، به معنای گسترده ی آن، تمایل داشت.

اعتنای مدرسه شارتر به صناعات آزاد
یک ویژگی دلپذیر مدرسه ی شارتر اعتنای آن به صناعات آزاد بود. جان سالزبریایی، که با وجود اینکه در شارتر درس نخوانده بود، در سال 1176 اسقف این شهر شد، کسانی را که انشای لاتین مغلوطی داشتند فراوان ملامت می کرد و با ایشان درشتیها می نمود. این انگلیسی سرشناس، که پیشتر منشی توماس آبکت قدیس (St.Thomas à Becket) بود، با بهره گیری از متون فلاسفه و حقوقدانان رومی و نیز مدینه ی الهی (City of God) آوگوستین و در باب تکالیف آمبروزیوس قدیس، مطالبی در موضوعات سیاسی و حقوقی نیز به رشته ی تحریر درآورد. هرچند او سرچشمه ی قدرت شهریار را پیمانی با مردم نمی دانست، همان نظری که منگولت لاوتنباخی (Manegold of Lautenbach) در قرن یازدهم اختیار کرده بود، مؤکدا اصرار می ورزید که شهریار فوق قانون نیست بلکه تابع قانون است. منظور او از قانون تاحدی قانون طبیعی بود که رواقیون قائل به وجود آن شده بودند. از آنجایی که قانو