جستجو

انسان و اثر هنری

می دانیم که اگر با عظمت ترین اثر هنری را در برابر دیدگان سایر جانداران قرار بدهیم، اندک بازتاب و تأثری از خود نشان نخواهند داد. به عنوان مثال: یک تابلوی هنری را که در همه دنیا بی نظیر باشد، اگر این تابلو در روی مقوایی کشیده شده باشد، برای جانداران به نام موریانه غذای خوب خواهد بود، به همان خوبی که یک قطعه مقوای بی خط و نقش و یا دارای سطحی که مرکب روی آن ریخته شده باشد و یا مورچه ای که بیفتد داخل مرکب و سپس روی آن مقوا راه برود، موریانه همه این مقوا را خواهد خورد. هم چنین، دیگر نمودهای هنری، چنان چه به وجود آورنده همه آن ها انسان است، بهره برداری کننده از آن ها هم انسان می باشد. به عبارت دیگر، یک نمود هنری جایگاه تلاقی روحی بزرگ که دارای نبوغ هنری است با دیگر ارواح انسان هاست که این تلاقی، هم که باید روح بزرگ هنرمند مفید و هم برای روح تماشاگر. فایده هنر برای روح هنرمند این است که با علم به این انسان هایی به اثر هنری او خواهند نگریست و رشد و کمال و یا سقوط آن انسان در خود هنرمند نیز اثر خواهد کرد، همه استعدادهای مغزی و اعماق و سطوح روح خود را به کار می اندازد، تا اثر و انگیزه تحول به رشد و کمال را به آن انسان ها که خود جزئی ازآنان می باشد، تحویل بدهد. فایده هنر برای انسان های تماشاگر درصورتی که از اعماق روح هنرمند توصیف شده برآید فایده آب حیات برای زندگی خواهد بود.
هنر فقط برای انسان مطرح است، یعنی فعالیت های روانی و ساختمان مغزی بشری طوری تعبیه شده است که هنر برای او مطرح است. جای شگفتی است که نوع انسانی با این همه عظمت هایی که در به وجود آوردن آثار هنری یا در بهره برداری از آن ها ازخود نشان می دهد. پیشتازان علوم انسان کم تر به این فکر افتاده اند که درباره مختصات مغزی و روانی بشری که به وجود آوردنده و درک کننده هنرمی باشد، درست بیندیشند و در تقویت آن مختصات از راه تعلیم و تربیت های منطقی بکوشد.
هر اثر هنری، نمودی از فعالیت ذهنی آدمی است که نبوغ و احساس شخصی هنرمند، حذف و انتخاب را در واقعیات انجام داده و با تجرید و تجسیم واقعیات عینی و مفاهیم ذهنی، آن نمود را به وجود آورده است. متاسفانه اهمیتی که به خود نمود ها داده می شود و انرژی های مادی و معنوی که درباره خود نمودها مصرف می شود، درباره اصلاح و تنظیم و به فعلیت رسانیدن خود نیروها و استعدادهای مغزی و روانی صرف نمی شود. درست است که تاکنون طرق منطقی و قابل محاسبه ای برای تشخیص و تقویت و به فعلیت آوردن نبوغ ها به دست نیامده است، ولی تردید نمی توان کرد در این که ما می توانیم با تعلیم و تربیت هایی ماهرانه که نظر عمیق به فعالیت های مغزی و روانی شخص دارد نه به کمیت ها، نبوغ را در افراد کشف و آن را به فعلیت برسانیم.
حال که بشر می تواند نبوغ را که مهم ترین معدن نهفته در درون است بکاود و از مواد پر ارزش آن ها استفاده نماید، چرا نیروها و استعدادهایی را که در درون عموم افراد وجود دارند، بی کار و راکد می گذارد و برای قابل درک ساختن هنرها و تقویت آن نیروها مورد اهمیت قرار نمی دهد؟ جای شگفتی است که با همه پیشرفت های علمی و بروز نمودهای هنری در فرهنگ بشری، هنوز آن اهمیت که به نمودهای عینی علوم در تکنیک و هنر داده می شود، به منبع اصلی آن ها که در درون آدمی است، اهمیت داده نمی شود. این اصالت انسان و انسان محوری درباره زیبایی های طبیعی و هنری را نمی توان با آن انسان شناسی های سطحی نگر که ما زیبایی ها را از جهان عینی در ذهن منعکس می کنیم و از آن ها لذت می بریم، تفسیر و توجیه نمود. اریک نیوتن توبیخی متوجه فیلسوفان نموده و می گوید:
«آن ها همه در پی بررسی احوال ذهن آدمی اند و هیچ کدامشان به چیزهای زیبا نمی نگرند و یا به اصوات زیبا گوش فرا نمی دهند، تا آن جا که کتاب های ایشان به ندرت مصور است. این متفکران به جای آن که خاصیت ذاتی (خاصیت عینی زیبایی) را مورد بررسی قرار دهند، به تجزیه وتحلیل تأثیر آن خاصیت برذهن خود می پردازند. ظاهرا دلیل معتبری وجود ندارد که بر اساس آن، بتوانیم یک هیجان عاطفی را مهم تر از علت ایجاد کننده آن به شمار آوریم.» این توبیخ به همان مقدار که متوجه فیلسوفان یک بعد نگر می شود، به آن تحلیل گران عینی نیز متوجه است که رکن اصیل پدیده زیبایی را نمودهای عینی آن می دانند. اگر نبودن عکس و صورت در کتب فلاسفه زیبا شناس، دلیل نقص کار آن هاست، درک نکردن این حقیقت که :«آوازه جمالت از جان و دل شنیدم » نیز دل نقص عینی گرایان در شناخت زیبایی ها می باشد. اگر تفسیر و توجیه های ما درباره جنبه عینی و نمود هنرهای زیبا، مانند واقعیات علمی محض که در جهان برون ذهن تفسیر و توجیه می شوند کافی بود، هیچ دلیلی برای مراجعه به درون و بررسی تحلیلی و ترکیبی در استعدادهای کیفیت پذیر درون وجود نداشت. اریک نیوتن برای پاسخ به این مساله کوشش می کند، ولی نمی تواند بیش از این اندازه پیش برود که نمود عینی زیبایی، دخالت در احساس زیبایی دارد، ولی در برابر سوالات زیر نمی تواند پاسخ قانع کننده ای بدهد. سوالات مسلسل از این قرار است:

«تپه های خار از گل سرخ های وحشی فراوان تراست و تیغه های علف از تپه های خار هم فراوان تر است. اما چگونه می توان این عقیده قطعی را توجیه کرد که هر یک از اشیاء دارای درجات مختلفی از زیبایی دیدنی هستند؟ بی شک، از این که بگوییم: بعضی چیزها متناسب تر یا خوشرنگ تر و یا دارای شکلی موزون تر از برخی دیگرند، سودی نخواهیم برد، زیرا فورا این مشکل پیش می آید که ملاک های سنجش تناسب و رنگ و شکل را از کجا به دست آورده ایم؟ تا زمانی که نتوانیم به چنین ملاک هایی رجوع کنیم، کیست که حق داشته باشد بگوید: پاهای خوک بیش از اندازه کوتاه است. بیش از اندازه کوتاه برای چه چیز؟ برای خود خوک. این را که محققا نمی توانیم بگوییم، زیرا اگر چنین بود، ناچار در جریان تحولات حیاتی، پاهای نازک خوک، به اندازه مورد نیازش بلندتر شده بود. برای زیبایی؟ اما مگر نه این است که پاهای گنجه کشودار از پاهای خوک هم کوتاه تر است؟ و با این وصف کسی اعتراض نمی کند که گنجه کشو دار ذاتا چیزی زشت است.
البته به آسانی می توان گفت که گردن اسب، خمی با وقار دارد، لیکن باید دانست چه چیز موجب وقار داشتن خط خمدار می شود. آیا یک نوع خط خمدار می تواند در نفس خود باوقار باشد و نوعی دیگر از خط خمدار، فاقد آن خاصیت بماند؟ و اگر تصادفا در ضمن مشاهده دقیق دریابیم که خم گردن اسب عینا مشابه با خم کپل خوک است، آن وقت در این باره چه خواهد گفت؟»
البته اریک نیوتن می خواهد به این سوالات پاسخ صحیح پیدا کند، ولی موفقیت وی در این باره چشمگیر نیست، اگر چه تحقیقاتی شایسته انجام می دهد، اما آن چه که می تواند از این محقق درباره هنر مورد پذیرش باشد و تقریبا مطابق با همان نظریه است که ما بیان می کنیم، این است که می گوید: «زیبایی در طبیعت محصول کردار ریاضی طبیعت است که به نوبت خود محصول خاصیت وجودی هر موجودی است و حال آن که زیبایی در هنر، نتیجه عشق آدمی مبتنی بر شهود یا ادراک مستقیم وی بر اصول ریاضی طبیعت است». به شرط این که این محقق کلمه عشق را به ابهام نگذارد، عشق آدمی برشهود یا ادراک مستقیم وی بر اصول ریاضی طبیعت چه معنا دارد؟ مسلما منظور انعکاس محض جهان عینی درذهن و عمل ریاضی ذهن درباره واقعیات انعکاس یافته نیست، زیرا به اضافه این که ذهن آدمی دربارة آن واقعیات ازجهان هستی که هیچ گونه زیبایی ندارند، باز عمل ریاضی انجام می دهند، یعنی ذهن آدمی می تواند از هر گونه واقعیات جهان، چهره ریاضی آن ها را نبیند و درک کند و با این حال دربرخی از موارد نه تنها زیبایی ندارند، بلکه زشت نما هم هستند و در برخی دیگر احساس زیبایی می نماید. من گمان می کنم اریک نیوتن همان را می خواهد بگوید که مولوی با چند بیت ساده و عمیق بیان کرده است:

عشق امر کل ما رقعه ای او قلزم و ما قطره ای *** او صد دلیل آورده و ما کرده استدلال ها
یعنی آن چه که عنصر اساسی زیبایی است، عشق آدمی برشهود مستقیم عالم وجود است. وقتی که این شهود دست داد، آن وقت عقل آدمی شروع می کند به بیان دلایل و توضیح چهره های عقلانی و ریاضی عالم وجود. به همین جهت، اسلام اصرار فراوانی بر خود شناسی می نماید. در جملات نهج البلاغه آمده است که:
«ان من احب عباد الله الیه عبدا اعانه الله علی نفسه»؛ «از بزرگ ترین نعمت های خداوند ی بر یک بنده،آن است که او را در خودشناسی و خودسازی کمک نماید».

منابع

  • محمدتقی جعفری- زیبایی و هنر از دیدگاه اسلام- صفحه 27-22

کلید واژه ها

هنر زیبایی عشق خودسازی انسان

مطالب مرتبط

زیبایی مطلق یا نسبی زیبایی و مظاهر آن از نظر شهید مطهری رابطه انسان و زیبایی گرایش به هنر در انسان اثرات زیبایی و هنر از دیدگاه اسلام ویژگی ها و اثرات تفکر اسلامی بر هنر دینی رابطه دین و هنر از نظر استاد مطهری

اطلاعات بیشتر

ابزار ها