جستجو

بررسی و نقد بیانیه ونکوور در خصوص بقاء در قرن 21

14- تشخیص اینکه یک موجود انسانی وجهی از پروسه سازنده ای است که به جهان شکل می دهد دید بشر را نسبت به خود بسط می دهد و او را قادر می سازد که خودخواهی را که سبب اصلی ناهماهنگی (ناسازگاری) میان افراد بشر و میان انسان و طبیعت است کنار بگذارد.
به عقیده ما در این بیانیه عوامل قابل توجه رسیدن انسان به مرز تباهی تذکر داده شده است یکی از اساسی ترین آن عوامل عبارت است از بیماری بسیار خطرناک خودخواهی که گمان نمی رود کسی در قبح و وقاحت آن کوچک ترین تردیدی به خود راه بدهد. همه کتب روانشناسی و اخلاقی و همه منابع مذهبی و به طور کل هر اثری که درباره انسان و انسانیت مسئله سازنده ای را مطرح کرده است درباره زشتی این بیماری خانمان سوز صحبت به میان آورده است و هر فیلسوف و دانشمند و صاحب نظری که با انسان سر و کار داشته است در صدد تشخیص اقسام و هویت و نتایج این مرض تباه کننده بر آمده است. با این حال بدان جهت که تعلیم و تربیت های صحیح به طور جدی برای تعدیل خودخواهی به کار گرفته نشده است لذا در تمامی ادوار تاریخ این بیماری بسیار سهمگین و در عین حال خوشایند همه را مبتلا ساخته و کمتر کسانی بوده اند که توانسته اند از عهده معالجه آن برآیند.
ممکن است گفته شود: حال که شما در توصیف این بیماری و گسترش آن برای همه انسانها در همه ادوار تاریخ چنین نظر می دهید پس چگونه خواهید توانست بشر را از این بیماری فراگیر و بنیان کن نجات بدهید؟ پاسخ این مسئله خیلی دشوار به نظر نمی آید زیرا ما باید توجه کنیم به این حقیقت که بنی نوع بشر وقتی که قدم به این دنیا می گذارد یک درون صاف و فطرت پاک با خود می آورد که قابل هر گونه تربیت انسانی عالی است؛ و واقعیت آن نیست که هر انسانی با عناصر همه سرنوشتش با دست بسته وارد این دنیا می شود؛ زیرا اگر امر چنین بود می بایست بشر در همان آغاز زندگی در این سیاره با اهمیت از بین برود چرا که هیچ یک از شئون زندگی بشر در امتداد بقاء بدون تعلیم و تربیت به اشکال گوناگونی که دارد امکان پذیر نیست و بدیهی است که موادی را که تعلیم و تربیت های معمولی به عهده می گیرند مربوط به آن زندگی است که در این دنیا می خواهد صورت تحقق به خود بگیرد نه آن پدیده های مبهم (نمو)، (وراثت) که در درون انسان ها به عنوان مبانی تعیین کننده سرنوشت معرفی می شود. همه ما وجود این عوامل را در درون انسان ها قبول می کنیم ولی مسلم است که آنها را به عنوان علل تامه در زندگی بشر دست به کار نمی شوند.
دلیل قاطع این مدعا تأثیر شدید تعلیم و تربیت ها و انعطاف هایی است که بشر در موقع تغییر محیط زیست و یا بروز هرگونه عوامل جدید از خود نشان می دهد.
حال که تغییر و تحول مستمر بشر در طول حیات مورد اعتراف همه انسان شناسان و دلایل علمی قابل تجربه است پس هیچ معنا ندارد که ما بگوییم: انسان در زنجیر خود پستی و لذت گرایی و نفع جویی چنان گرفتار و بسته به زنجیر جبر است که راهی برای نجات از آن ندارد! با نظر به این دلیل روشن فقط کاری که باید انجام بگیرد تقویت تعلیم و تربیت در قرار دادن خواخواهی و خودپرستی در مسیر صیانت ذات تکاملی است و بس.
یعنی ما باید بکوشیم و به بشر بفهمانیم که تو می توانی برای وصول به یک حیات معقول در هر دو قلمرو زندگی فردی و اجتماعی ذات طبیعی خود را که همواره طالب اعتلای خویشتن است به خود انسانی عالی (ذات در مسیر تکامل) تبدیل نمایی و راه دیگری برای نجات پیدا کردن از این همه مصیبت ها و ناگواری های خانمان سوز جز این درمان وجود ندارد و باید همه ما در این مسیر و آماده کردن طرق این معالجه دست به دست یکدیگر داده و با مرض کشنده خودخواهی مبارزه بی امان را شروع کنیم. ممکن است شما بگویید: تعدیل خودخواهی در سرزمین های متعددی از مغرب زمین و بخشی از نقاط مشرق زمین تحقق یافته و تعدی و ظلم افراد به یکدیگر تقریبا از آن جامع رخت بر بسته است. این سرزمین ها برای ایجاد این تعدیل هیچ نیازی به تحقیقات در علوم اخلاقی و پیاده کردن مسائل آن در میان مردم جوامع خود ندارند.
پاسخ این گفتار شما چنین است که قطع کردن شاخه های یک گیاه زهرآگین غیر از خشکاندن ریشه آن است. وقتی ریشه آن گیاه زهرآگین وجود دارد ممکن است با بریدن شاخه های آن نه تنها آن گیاه معدوم نشود بلکه ممکن است بردین شاخه ها به نیرومند تر و بهتر روییدن ریشه آن گیاه کمک هم بکند.
مثال دیگری هم داریم که می تواند موضوع ما را کاملا روشن نماید و آن این است: آیا شما می توانید با شکستن پشه های مالاریا آنها را ریشه کن کنید؟ یا باید به طور حتم باتلاقی را که مولد پشه های مالاریا است از بین ببرید؟ پاسخ این سؤال به قدری روشن است که نیازی به تذکر آن وجود ندارد. حال اگر شما در سرزمین هایی می بینید که تزاحم ظاهری میان من ها از بین رفته است ساده لوحانه خیال نکنید که باتلاق بسیار عمیق و گسترده خودخواهی ها از بین رفته است بلکه این شمشیر بران قوانین و کیفرهای کوبنده و نظم ماشینی و اعتبارات زندگی اجتماعی است که پدیده های معلول اصل ریشه دار خودخواهی را از بین برده است نه ریشه اصلی آن را به قول بعضی از ادبا: "باش تا دستش برآرد روزگار". آن وقت خواهید دید که آیا عدم بروز پدیده های خودخواهی مربوط است به اصلاح ریشه های آن که مستند به صیانت ذات تکاملی است یا مربوط به مکانیزم جبری و شبه جبری زندگی اجتماعی؟
تاکنون چند نفر از مردم آن کشورها که در جنگ جهانی دوم شرکت کرده و با شکست رو به رو شده بودند به اینجانب نقل کردند که وقتی ما شکست می خوردیم پیش از آنکه دشمن ما را در معرض قتل و غارت قرار بدهد هر شخصی از خودمان برای حفظ خویشتن و به اصطلاح در مجرای صیانت ذات طبیعی و خودخواهی هموطنان خود را در معرض آزار و غارت اموال قرار می دادیم.
هم اکنون آن انسان هایی را که به علت جبر ماشینی زندگی خودخواهی را فراموش نموده اند به یک نوع محیط هایی انتقال بدهید که جبر ماشینی قوانین زندگی در آنجا حکم فرما نیست و مردم در آن محیط ها با اراده های شخصی و آزاد زندگی می کنند (البته با قطع نظر از صحیح یا باطل بودن آن) قطعی است که همان انسان ها نیز با پیروزی از محیط با خواسته های شخصی خود زندگی خواهند کرد اگرچه در آغاز زندگی به جهت مخالفت با عادت جبر قوانین و کیفرها تا مدتی کم یا بیش متحیر و مضطرب خواهند بود.
همه این امور اثبات می کند که جبر قوانین قرادادی و وحشت از کیفرها موجب تعدیل واقعی خودخواهی نیست پس ثابت شد که تعدیل جبری خودخواهی ها برای ضرورت تنظیم زندگی اجتمایع غیر از تعدیل خودخواهی (صیانت ذات) و تبدیل آن به خود داشتن (صیانت تکاملی ذات) است که مذاهب حقه الهی و اخلاق رسالت آن را به عهده گرفته اند.
15- پراکندگی و تجزیه وحدت میان جسم، ذهن، روح، ناشی از تأکید زیاد و بیش از حد بر یکی از این سه عنصر است. از میان برداشتن این پراکندگی به بشر امکان می دهد که بازتاب منظومه کیهانی و قانون عالی وحدت بخش آن را در درون خود بیابد.
باید گفت پراکندگی و تجزیه میان موضوعات سه گانه بر دو نوع قابل تصور است:
نوع یکم- ناشی از تفاوت و مغایرت آنها از یکدیگر به مقتضای هویت آنهاست.
نوع دوم- ایجاد پراکندگی به معنای تضادی که آنها را در اشتراک در یک وحدت عالی ممنوع می سازد. آن پراکندگی و تجزیه مین موضوعات سه گانه بر خلاف منطق اساسی انسانی و بر خلاف حکمت هستی است که موجب تجزیه تضاد انگیز میان آنها بوده باشد نه آنکه مقتضای هویت هر یک از آنهاست.
توضیح اینکه از دیدگاه علمی و فلسفی، جسم دارای هویت و لوازم و مختصاتی است که در فعالیت های مغزی که فوق کمیت ها و کیفیت های دارای نمود فیزیکی است قابل تحقق نیست. به عنوان مثال تجرید عدد فعالیتی است در مغز که به هیچ وجه در جسم و جسمانیات امکان پذیر نیست چنان که اشغال فضا و امثال آن از امور مربوط به عالم ماده در تصورات و تصدیقات و تجسیمات و اراده و تصمیم و تداعی معانی و تخیلات که در مغز به وجود می آیند قابل تحقق نیست. هم چنین روح آدمی دارای هویت مجرد و خواص و مختصاتی است که به هیچ وجه نه قابل تطبیق بر فعالیت های مغزی است و نه در عالم اجسام به وجود می آید. روح آدمی پذیرای سعادت و احساس کننده تکلیف در فوق عوامل جبری طبیعی و شبه جبری انگیزه های سودجویی و لذت گرایی هاست.
روح آدمی است که وجدان انسانی را مانند قطب نمای کاملا حساس در کشتی وجود خود در اقیانوس هستی مأمور فعالیت می نماید. هم روح آدمی است که حکم قاطع به پیروی از ارزش های والای اخلاقی می نماید و بدیهی است که این مختصات در هیچ یک از اجسام و مغزهای بشری امکان پذیر نیست.
بنابراین آن پراکندگی و تجزیه میا موضوعات سه گانه (جسم و مغز و روح) بر معرفت و حیات معقول بشری آسیب وارد می سازد که تفاوت و تغایر میان آنها در حد تضاد آشتی ناپذیر بوده باشد و این یک اشتباه فاحش است که همواره در طول تاریخ عده ای مرتکب آن شده اند و ما باید با هر وسیله ای که ممکن است انحراف این طرز تفکر را اثبات نماییم. بهترین راه اثبات انحراف مزبور این است که اگر این است که اگر این موضوعات سه گانه با یکدیگر تضاد داشتند و پراکندی آنها در حد تباین بود نمی توانستند هرگز با هماهنگی کامل حیات انسانی را در ابعاد و سطوح مختلف اداره کنند و چه هماهنگی بالاتر از اینکه جسم با تمامی شئون و قوانین که دارد تسلیم فرمانروایی های مغز و حکومت عالیه روح می شود و مغز با آن کارگاه شگفت انگیزش تسلیم خواسته های روح می گردد.
هر یک از سه موضوع مزبور در به وجود آوردن یک نتیجه که عبارت است از تکامل من انسانی چنان شرکت دارند که گویی یک حقیقت دارای چند بعد است. نهایت امر علوم انسانی ما از یک طرف و تعلیم و تربیت های معقول از طرف دیگر باید دست به دست هم داده و با کامل ترین همیاری و هماهنگی راه را برای ایجاد انسجام و اتحاد سه موضوع مزبور در مسیر به نتیجه رساندن فعالیت های آنها هموار نمایند و همان گونه که علوم و تعلیم و تربیت به اثبات لزوم حذف این قضیه ساختگی از فرهنگ بشری موظف هستند که: هر چه هست جسم است و ماده! هم چنین موظف اند این قضیه را اثبات کنند که روح آدمی بدون مرکبی که آن را کالبد بدن نامیده است و بدون بدنی بزرگ که این جهان هستی است نمی تواند به وجود خود ادامه بدهد. به عبارت دیگر حذف روح و روحانیت از دستگاه هستی و علوم انسانی همان مقدار مضر بر معارف بشری است که حذف جسم و جسمانیات.
16- چنین دیدگاه هایی پندار بشر را در مورد طبیعت تغییر می دهند و او را به دگرگون ساختن ریشه ای الگوهای توسعه یعنی ریشه کن کردن بی سوادی جهل و بدبختی پایان مسابقه تسلیحاتی ارائه پروسه های یادگیری نظام های آموزشی و ایده های جدید اجرای شیوه های توزیع مناسب تر جهت تامین برابری اجتماعی طرح نوینی بای زندگی بر پایه کاهش ضایعات و هدر دادن منابع توجه به حفظ تنوع موجودات زنده اختلافات اقتصادی- اجتماعی و بعد فرهنگی که ورای مفاهیم کهنه و پوسیده قدرت است فرا می خوانند.
به نظر می رسد اساسی ترین مسئله ای که دنیای امروز با آن رو به روست و اکثر صاحب نظران آگاه که واقعا به آزادی فکر نائل شده و توانسته اند به تفکر خالص و ناب درباره انسان و مزایا و دردها و درمان های او توجه امل داشته باشند در این مورد اتفاق نظر دارند مسئله قدرت است یعنی اگر بشر امروز بتواند گامی قهرمانانه برداشته و اثبات کند که: قدرت یعنی عدالت و قدرتمند یعنی عادل و از پرتگاه ناب کننده آن منطق تباه کننده که می گوید: عدالت یعنی قدرت وعادل یعنی قدرتمند!! خود را نجات بدهد هیچ مانعی در برابر او برای وصول به کمال مطلوب اگر چه به طور نسبی نخواهد ماند ولی متأسفانه بنابر مثلی که در میان مردم مشهور است افسوس که کور وقتی چیزی را گرفت آن را رها نمی سازد بسیار بعید به نظر می رسد که بشر با این وضع خیره کننده ای که مدار همه چیز را قدرت قرار می دهد (و در نظر او زیبایی یعنی قدرت! تکلیف یعنی قدرت! نیکو یعنی قدرت! عدالت یعنی قدرت! قانون یعنی قدرت! پایداری یعنی قدرت! فرهنگ یعنی قدرت! و تلاش در حیات برای قدرت! و خواب و رؤیا درباره قدرت! املاک همه ارزش ها یعنی قدرت!) بتواند درباره ریشه کن کردن جهل واقعی و فقر فراگیر و پایان مسابقه تسلیحاتی و ارائه طرق مناسب برای پیشبرد نظام های آموزشی و ایده های جدید واجرای شیوه های توزیع مناسب تر جهت تامین برابر اجتماعی و غیر ذلک از آرمان های حیات طبیعی و حیات معقول گامی بر می دارد.
17- برای نیل به این اهداف استفاده از علوم و تکنولوژی ضروری است ولی این روند زمانی نتجیه مطلوب خواهد داد که علم و فرهنگ دست به دست هم داده به درک هرچه بهتر این اهداف و طرح ریزی روش واحدی برای فایق آمدن بر چند پارچگی که به نابودی ارتباطات فرهنگی انجامیده است که کمک نمایند. اگر ما نتوانیم علم و تکنولوژی را دوباره به سمت نیازهای اساسی سوق دهیم پیشرفت های کنونی در زمینه انفورماتیک (اندوخته دانش) تکنولوژی زیست (حق بهره مندی از اشکال زندگی) و مهندسی ژنتیک (طراحی ژن انسانی) به نتایج زیان بار و غیر قابل جبرانی برای آینده بشر منتهی خواهد گشت.
این فریاد بسیار عالی که علم و تکنولوژی به شرطی در نیل به اهداف حیات مطلوب انسان ها در دو منطقه فردی و اجتماعی موفق خواهند شد که علم و فرهنگ دست به دست هم داده به درک هرچه بهتر این اهداف و طرح ریزی روش واحدی برای فایق آمدن بر چند پارچگی ها که به نابودی ارتباطات فرهنگی انجامیده است کمک نمایند از مدت های طولانی بیش از این در جوامع روی زمین طنین انداز بوده و در کتب و متون مطالعاتی دانشگاه ها و تحقیقاتی صاحب نظران انسان شناس شرق و غرب مشروحا و با استدلالات قانع کننده مطرح بوده است و این یک فریاد نامانوس در گوش انسان های آگاه دوران متأخر نبوده است ولی این مسئله اینجا است که آیا راهی وجود دارد که ما بتوانیم این فریاد را با محتوای عالی که دارد با گوش خودکامگان و سوداگران و منفعت گرایان و لذت پرستان جوامع واقعا آشنا بسازیم و آنان طعم انسانی آن را درک کنند و دست از اهداف مخرب (منافع ما، خواسته های ما) بردارند و با درک عالی تساوی ها و اتحادهای پانزده گانه بشری که ما در تحقیقات بنیادین حقوق جهانی بشر از دو دیدگاه غرب و اسلام آورده ایم برای همیشه بردارند؟!
همه ما شاهد این بانگ شوم بوده ایم که می گوید: آینده بشر در دست ماشین نا آگاه و کامپیوترهای لا شعور قرار خواهد گرفت. آیا هیچ عاقلی می تواند این بانگ شوم را تفسیر و توجیه نماید؟! مسئله ما آن نیست که ماشین و کامپیوترهای غول آسا زندگی ما را فراخواهد گرفت یا نه مسئله ما انسان ها این است که آیا بشر می تواند این ناتوانی را از خود دور نماید که چیزی را که خود او ساخته است و چیزی که کلید همه فعالیت های آن در دست اوست بر خود مسلط نسازد؟ چرا نمی تواند! قدرت های متنوع و شگفت انگیزی که ما از انسان ها سراغ داریم آنان می توانند به وسیله بعضی از آن قدرت ها میلیون ها، بلکه میلیاردها موجودات زنده و آزاد (انسان ها) را اداره کنند، چگونه نمی توانند از عهده مهار ماشین ها و کامپیوترها بر آیند! آری، چیزی که برای ببشر رهایی از آن دشوار است خودخواهی و منفعت گرایی و لذت پرستی اپیکوری است که گریبان او را سخت می فشارد. در صورتی که هر اندازه هم فشار امور مزبور بر گریبان آدمی قوی تر باشد از اراده خلاقه او قوی تر نیست. انسان با اراده نیرومندی که خدا به او داده است امواج بسیار نیرومند موانع تاریخ را شکافته و خود را به این مرحله از تاریخ رسانیده است.
این موجود مقتدر همان است که از هر گونه موانع مادی و اعتباری و خیال نفوذ کرده و راه خود را به سوی اعماق اقیانوس ها و اوج کرات فضایی پیش گرفته است هم اکنون مسائلی در میان جوامع قدرتمند مطرح است که به خوبی اثبات می کند همین بشر که در برابر ماشین و پدیده های جبرنمای طبیعت و اجتماع خود را در یک نومیدی و یأس کاذب می بیند، می تواند بر گردد و به خوبی اگرچه به تدریج آن پل هایی را که در موقع عبور از گذرگاه تارخی نا آگاهانه و نابخردانه پشت سر خود خراب کرده است را آباد کند یا حداقل بگوید: من در تخریب آن پل ها که همواره به عنوان اصول ثابت حیات معقول بشری می توانستند انجام وظیفه و فعالیت کنند به خطا رفته ام. اکنون می فهمم که قانون واقعی زندگی با شوخی های منفعت گرایی و سودپرستی و لذت خواهی اهمیت خود را از دست نمی دهد. به نظر می رسد خود همین درک بهترین مقدمه برای جبران تباهی ها باشد که چه در گذشته و چه در آینده گریبانگیر بشر بوده و خواهد بود.
18- مهلت کم است- هر گونه تعلل و تأخیری در برقراری صلح اقتصادی- فرهنگی در جهان ما را ناگزیر می سازد که بهای سنگین تری برای بقاء بپردازیم. ما باید چند مذهبی بودن جهان را به عوان یک واقعیت بپذیریم، هم چنین باید نوعی آزادی بیان را که مذاهب را قادر می سازد که علی رغم اختلافشان با یکدیگر همکاری داشته باشند قبول کنیم. این امر به ما کمک می کند تا شرایط بقای بشر را فراهم آوریم و ارزش های مشترک مسئولیت بشر حقوق بشر و شان انسان را بالنده سازیم. این است میراث مشترک بشریت که از درک ما نسبت به اهمیت فوق العاده وجود انسان نو یافته جهان سرچشمه می گیرد.
ما باید به این نکته اصلی توجه کنیم که نتایج ناشایست و ناگوار خودخواهی ها و سودجویی و خودکامگی ها نه تنها در دوران ما بروز کرده بلکه این شجره خبیثه همواره میوه های زهرآگین خود را بر کام بشر فرو برده است. نهایت امر این است که در دوران ما پدیده ای که به عنوان نتیجه خودخواهی ها و سلطه گری ها و خودکامگی ها بروز خواهد کرد بسیار بزرگ و غیر قابل جبران خواهد بود مانند از بین رفتن طبیعت زندگی و چه بسا در صورت هیجان قدرت طلبی ها در حد شدیدش به نابودی کره زمین خواهد انجامید.
به یاد دارم این مسئله را با انسانی دلسوز مطرح کرده بودیم که از عواطف انسانی برخوردار بود و عمری واقعا در فکر دفاع از آزادی های معقول و حقوق انسان ها سپری کرده بود با استناد به از دست رفتن هویت انسانی و ارزش های والای او در روی زمین چنین گفت: بگذار زمینی که فقط به صورت زرادخانه و قهوه خانه عیش و عشرت پوچ گرایی و مبارزه با هر گونه عظمت های انسانی در آمده است هرچه زودتر از بین برود این هما جمله ای بود که وقتی اینشتین به یکی از شخصیت های بزرگ گفته بود که اگر جنگ جهای سوم شروع شود ممکن است همه زمین از بین برود او در پاسخ اینشتین گفته بود: شما برای از بین رفتن بشر چرا این همه اهمیت می دهید؟! مضمون مطلب اینشتین چنین است:
احساس کردم که آن شخصیت از روی ضد انسانی و بدبینی این سخن را نمی گوید بلکه منظور او این است که: حیات انسان ها هویت اصلی خود را از دست داده و از ارزش های والای انسانی جز اسمی تو خالی نمانده است.
اینکه در این بیانیه آمده: مهلت کم است باید بدانیم که برای نجات حیات طبیعی و معنوی انسان ها همیشه مهلت کم بوده است. و چون تلفات بی هویتی که پوچی نتیجه مستقیم آن است بسیار ناگوار است همیشه و در هر برهه از تاریخ باید اصل مهلت کم است را همه انسان ها بپذیرند. ممکن است این احتمال در ذهن بعضی از صاحب نظران خطور کند که با وجود اینکه همواره برای نجات دادن زندی بشری در تمامی ابعادش مهلت کم بوده و تأخیر امری ناشایسته بوده است به چه دلیل در دوران ما به این شدت به یاد این اصل حیاتی افتاده اند؟!
پاسخ این است بدان جهت که در این دوران گرفتاری انسان و نابودی او از روی زمین، مخصوص ناتوانان نبوده و این دفعه ناتوان و توانا و قدرتمند و کوچک و بزرگ و کاخ نشین و کوخ نشین و فرمانفرما و فرمانبر، همه و همه راهی زیر خاک تیره خواهند شد بنابراین داد و فریادها و سمینار ها و سمپوزیوم ها و کنگره ها و تألیفات و سایر تلاش ها همه و همه مستند به محرومیت همه صف های کارزار تنازع در بقاء از زندگی است نه فقط ضعفا و بینوایان.
در مطلب بالا آمده است: هر گونه تعلل و تأخیری در برقراری صلح اقتصادی فرهنگی در جهان ما را ناگزیر می سازد که بهای سنگین تری برای بقاء بپردازیم.
باید گفت: اگر در گذشته اصالت هویت انسانی و ارزش های آن مورد توجه قرار می گرفت و داد و فریادهای صاحب نظران خیراندیش و با تقوا و با فضیلت که واقعا به انسان و انسانیت علاقه داشته و مهر راستین به او می ورزیدند در گوش سلطه جویان خودکامه فرو می رفت و برای جلوگیری از پرداختن بهای سنگین به جهت نادیده انگاشتن هویت و ارزش های اصیل انسانی اقدام جدی می نمودند، امروزه وحشت از پرداختن بهای سنگین تر برای بقاء نسل بشر به این درجه نمی رسید، با این حال ما امیدواریم که این دفعه داد و فریادها برای بقای بشریت و تحریک انسان ها به سوی حیات معقول و مراعات حقوق و آزادی های مسئولانه آنان با تصمیم و اقدام های جدی توام بوده باشد اگرچه برخی از آگاهان را عقیده بر آن است که این یک امیدواری ساده لوحانه ای است که در گذشته هم وجود داشته است و نمی توان یقین کرد که خودکامگان سلطه جو و قدرت پرستان منفعت گرا از این داد و فریادها هدف گیری همیشگی خود را ترک نموده و یا به اصطلاح از طبیعت ثانویه خود که عبارت است از من هدف و دیگران وسیله دست بردارند.
باز در بیانیه به این عبارت بر می خوریم که ما باید چند مذهبی بودن جهان را به عنوان یک واقعیت بپذیریم، هم چنین باید نوعی آزادی بیان را که مذاهب را قادر می سازد که علی رغم اختلافاتشان با یکدیگر همکاری داشته باشند قبول کنیم.
این پیشنهاد که برای تفاهم بیشتر میان انسان ها بیان شده است بسیار خوب است ولی اگر فرض کردیم که مذاهب موجود در روی زمین به اضافه مشترکاتی که دارند تضادهای غیر قابل حل و فصل با یکدیگر هم داشته باشند (که یقینا چنین است) در این موارد چه باید کرد؟
آیا می توان بدون دلیل و با وجود تضاد میان آنها یکی را بر دیگری ترجیح داد و یا می توان گفت: همه مسائلی که مورد تضاد و نزاع ارباب مذاهب است کنار گذاشته شوند و تنها مشترکات آنها مورد عمل و عقیده قرار بگیرد؟ و راه به دست آوردن این مشترکات چیست؟ ما نمی دانیم آیا چنین بیانیه هایی واقعا تاثیری در جوامع بشری مخصوصا در جوامعی که از قدرت های بسیار بالا برخوردارند خواهد گذشت یا نه؟ ولی همه ما این حقیقت را می دانیم که اگر این بیانیه ها تاثیر بگذارند قطعا تاریخ بشری به تحولی عظیم نائل خواهد آمد.

منابع

  • محمدتقی جعفری- پیام خرد- صفحه 96-103

کلید واژه ها

فلسفه انسان خودمحوری علم جهان صلح

مطالب مرتبط

نسبیت شناخت ها در قرآن ضرورت تفکر در دو قلمرو انسان و جهان از دیدگاه قرآن مفهوم حکمت در قرآن کلیت قانون علمی در ارتباط با واقعیات رابطه عرفان و حکمت رابطه قرآن و شب قدر خرد و ناتوانی از درک حقیقت هستی

اطلاعات بیشتر

بیانیه ونکوور درباره بقاء در قرن 21

ابزار ها